دل نوشته

دانلود آهنگ جدید

X
تبلیغات
رایتل

دل نوشته

دل نوشته های دل من

آرشیو

نویسنده: ایران دخت
تاریخ: پنج‌شنبه 23 آذر 1396 ساعت: 16:37

سلام 

از تیر ماه 6 ماه گذشته هنو درست حسابی هیچ کاری نکردم و فقط 6 ماه مونده 

تا قبل این از 10 سالگی عاشق هوافضا بودم  چند روز پیش  تصمیم گرفتم زبان بخونم و الآن دلم نرم افزار کامپیوتر میخواد 

تو یه خلا ُ  گیر کردم 

ولی حالا که فکر میکنم میبینم نرم افزار و هم  دوست دارم میخوام برای هر سه تاشون بجنگم از الآن قول میدم همه تلاشمو بکنم .

افکار زیادی  داره مثل خوره مغزمو میخوره 

دارم دیوونه میشم اگه بتونم اینارو  مثل عادتای مزخرف قبلی ام ترک کنم میدونم موفق میشم 

ازتون میخوام برا منو همه کنکوریا ددعا کنید . قول میدم دفعه بعد با خبرای خوب برگردم .

شب یلدا هم نزدیکه پیشاپیش یلداتون مبارک.


نویسنده: ایران دخت
تاریخ: پنج‌شنبه 15 تیر 1396 ساعت: 13:56

5 تیر امسال 

وبلاگم دوساله شد.

یعنی دوساله که مینویسم .

اون موقع کجا و الآن کجا

جونم اینجا بود .

الآن خیلی چیزا عوض شد 

آدما هم عوض شدن

اما باز تعلق خاطری که به این جا دارم باعث میشه همچنان باشم .

کاش دوستای وبلاگی یه خبر از خودشون بدن فقط یه خبر کوچیک حتی یه استیکر که بدونم اونا هنوز هستن .

تولد وبلاگم مبارک.


نویسنده: ایران دخت
تاریخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 17:15

آهای تروریستی که اومدی اینجا 

بدون  اینجا هرجایی نیست 

سربازای این کشور نمیذارن دست تو و امثال  تو  به این مملکت  برسه

کار دیروزتون که فقط یه ترقه بازی بود 

لازم بشه زن و مرد این مملکت  ترک و فارس و عرب و بلوچ و لر و همه قومیت های این کشور متحد و دست در دست هم 

تفنگ دست میگیرن و تیکه تیکه تون میکنن

جونشونو میدن ولی یه وجب خاکم بهتون نمیدن 

منم جزو همین آدمام پس راتو بکش برو پیش همون ارباب بی پدرت 

برو پیش همون سعودی

که اینجا جای توِ داعشیِ بی پدر و مادر نیست

اینجا ایران جایی که دلاوراش از هزاران سال پیش زبانزد خاص و عام بودن برای دفاع از وطنشون 

جایی که این جمله توش موج میزنه

خدا یکی...

وطن یکی...


نویسنده: ایران دخت
تاریخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 17:14

چه قدر زود وابستگیم  به اینجا کم که نه قطع شد 

خداکنه بتونم گوشی ام بذارم کنار

وگرنه بیچاره میشم .

+

هفته  پیش تولدم بود جز خانوادم کسی تبریک نگفت 

فقط دوتا از عمه هام بعد از ظهر یادشون افتاد

بقیه هم تک و توک دوروز بعد خونه بابا بزرگم مهمون بودیم تبریک گفتن 

دوستام هم تبریک گفتن ولی یکی که برام مهم بود نگفت

صمیمی ترین دوستم

از وقتی که مدرسه شو عوض کرد کم میبینمش 

ولی باهم حرف میزدیم الآن چند وقت  باهاش حرف نزدم شاید توقع من زیده ولی نه

اون کسی که جایی میرفت برای من هدیه میاورد 

شاید به قول فاطمه  دارم اشتباه میکنم شاید که نه حتما

باید برم باهاش صحبت کنم 

شاید اتفاقی براش افتاده که بهم نگفته نگرانشم

خداکنه چیزی نباشه.



نویسنده: ایران دخت
تاریخ: پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1396 ساعت: 23:01

یه روزی چقدر آدم بودیم که مینوشتیم 

اما الآن همه پراکنده شدن 

کسی نیست 

زهره 

آنا 

 لپو 

مریم 

فائزه 

آقای شمس

خودم 

و خیلی های دیگه الان فقط توت زیاد مینویسه 

چیشد که اینطور پراکنده شدیم ؟

دلم میخواد دوباره جمع بشیم 

دلم برا کل کل هامون تنگ شده.

یه خبر کوچیک بدین حداقل .


   1       2       3       4       5       ...       61   
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

تعداد بازدیدکنندگان : 8621
RSS