X
تبلیغات
زولا

دل نوشته
دل نوشته های دل من 

دانلود آهنگ جدید
قالب وبلاگ

دارم فکر میکنم قراره چی بشه ؟

چی میشه ؟

احتمالا چند وقت دیگه نگرانی های الآنم نباشن...امیدوارم...

منتظر یه تلفنم دعا کنید زنگ بزنن....

البته شاید هم خدا برنامه رو می خواد یه جور دیگه بچینه....

[ شنبه 27 مرداد 1397 ] [ 14:01 ] [ ایران دخت ] [ نظرات (1) ]

همانند خر در گِل گیر کرده هستم برای انتخاب رشته ....

     ?Who can help me

[ یکشنبه 14 مرداد 1397 ] [ 20:57 ] [ ایران دخت ] [ نظرات (3) ]

سلام...بازم برگشتم...

یعنی نرفته بودم فقط حس اومدن نبود...اتفاق هم این مدت زیاد بوده....

اتفاق هم زیاد بود ...

مثلا تولد مارکو جانم...خب شب تولدش  مهمون بودیم خونه دوست بابا  حال من هم که قابل حدسه....

بگذریم...

جواب ها اومد...روزی که نفرات برتر اعلام شد بی اختیار اشکم در اومد.

اما به خودم گفتم حق اعتراض نداری ...

درستشم همینه سال ها تصور و آررزوی این صحنه رو داشتم اما نشد...من تلاشی که باید رو نکردم....

رتبه زبانم هم  خیلی خوب نیست اما خب خداروشکر بد هم نیست خدا بخواد درست انتخاب رشته کنم یه چیز خوبی ازش در میاد ...

شده ذهنت پره حرف باشه اما نه دستت به قلم بره نه زبونت به حرف زدن نه کسی باشه که باهاش درد و دل کنی ؟

همونم الآن ...یه آدم با همین توصیفات...

دعا کنید برام....دعا کنید که اتفاقای خوب بیفته برام...یه رشته خوب...یه دانشگاه خوب...دعا کنید ...

[ یکشنبه 14 مرداد 1397 ] [ 15:58 ] [ ایران دخت ] [ نظرات (0) ]

تا میام بخندم و خنده بشینه رو لبم یاد مارکو میفتم و حال و روزش

خوب یادمه اون روزایی که ده ساله بودم و بابا بزرگم فوت کرد....

دلم یه جوری نگرانم...دلشوره دارم....

مارکو   انگار همون طوریه  که فکر میکردمه...

رفیقش میگفت انقدر تو داره که من الآن فهمیدم یعنی حدودای 4 و 5 بعد از ظهر نزدیکای زمان ختم ...

و من اینو از حدودای 10 صبح فهمیدم....

خاله ش گفت....

خودش که یک کلمه هم چیزی نگفته ...فقط یه عکس سیاه....

ولی یه جوری ام و اصلا هم خوب نیستم ...

خدا خودش صبر بده بهشون....

[ پنج‌شنبه 28 تیر 1397 ] [ 23:56 ] [ ایران دخت ] [ نظرات (4) ]

دیشب تولدت عمه م بود رفتم کمک مامان بزرگم ...

حالا خیلی کار نکردما دو سه تا ژله و یه خورده کاریه دیگه...

وقتی برگشتم  خونه یه سر زدم اینستا و دیدم بلیت فروشی  امروز شروع میشه...

خوشحال شدم کلی....

رفتم به بابام گفتم...گفت نه...

یه جوری  فرو ریختم  که نگو....

از اردیبهشت قول داده بود...این چند وقت هرچی میگفتم میخندید ....

باورم نمیشد دروغ باشه...

کلی برنامه داشتم که همه چی پرید....چند شب پیش که بابچه ها رفته بود بیرون وقتی اومدن بچه ها گفتن بابا گفته نمیبردت و خندیدن بهم...

درد ناکه...

اون لحظه فقط  رفتم خونه عموم مسافرت بودن و رفتم سر بزنم....خدا میدونه چه قدر گریه کردم 

درد داره دروغ .....

حالم انقدر گرفته بود که حدودای  ساعت ده و ربع اینا رفتم خونه بابا بزرگم....

مامان بزرگم فهمید گفت چته...گفتم با بابا دعوا کردم...

تا آخر شب چند بار نزدیک بود منفجر بشم....

بهش گفتم بابا واقعا نمیخوای ببریم؟

گفت مسیر زندگی منو عوض نکن....

پس من و زندگی من چی؟ حتما باید ازدواج کنم؟ 

چرا آخه؟ نمیفهمم....

بازهم اومدیم خونه کلی گریه کردم....

قربون خدا برم ...آخر سرم دلم  فقط وقتی آروم شد که قرآن رو باز کردم....

آرامشش عجیبه....

شاید بگید یه کنسرت انقدر گرریه و زاری داره؟ دختره لوس ...

ولی دردم  فقط این نبود....مثل دفعه های قبل که نبرد....

دردم دروغ بود ....این همه وقت سرکار بودنم ....مضحکه بچه ها شدن....

میگه همون وقت گفتم نه باور نکردی...

آره گفت اما گفت مامانت باید اجازه بده...مامان اجازه داد ...

میگم سه ماه پیش خودت گفتی تابستون....میگه گفتم تو رو از سر خودم باز کنم.....

بدم میاد از دروغ...

کلی ناراحت بودم...صبح رفتم اینستا ...دیدم پدر بزرگ مارکو فوت کرده....

ناراحتی خودم یادم رفت....

هیچی نگفته خودش تا حالا که من میدونم فقط یه پروفایل سیاه....

بمیرم براش ......

حرفی نیست دیگه....

[ پنج‌شنبه 28 تیر 1397 ] [ 13:07 ] [ ایران دخت ] [ نظرات (0) ]

   1      2      3      4      5      ...      68    >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 9908