-
فکر...
یکشنبه 21 خرداد 1402 00:52
به وسیله هام نگاه میکنم، به یادگاری هاشون، کتابا، دست بند ها، عروسک، کارتای تبریک، به عکسا، اون دست بند صورتیه که قفل نداره و کنار وسیله های گلدوزیه و فقط من میدونم اون موقع که کادو گرفتمش چه حس خوبی داشتم،، به اون عکسی که وقتی گوشی رو خریدم فلانی گرفتش و گفت بذار اولین عکس گوشیت عکس من باشه و من همیشه داشتمش، به اون...
-
تولد
شنبه 13 خرداد 1402 01:35
همیشه برام مهم بوده که کی امروزی که گذشت رو یادش میمونه و کی یادش میره و اونایی که یادشون میمونه همیشه برام قدر و ارزش بالایی دارن. کادویی که میخواستم امسال به خودم بدم هنوز حاضر نشده و نمیدونم کی بشه اما باید یکم عجله کنم. در کل خوب بود امروز، خوب خوب :)
-
.
سهشنبه 26 اردیبهشت 1402 00:44
دارم اطلاعات گوشیم رو انتقال میدم و میخواستم قبل پاک کردن همه چی پیامای یه نفر رو ببینم، بعد دیدم چه قدر همش من پیام دادم اول. یه لحظه حس جالبی نبود. اما اون آدم هنوزم همونه برام و تا جایی که خبر دارم منم به نظرم همونم براش. امشب یهو یاس پیام داد، نگران بود که نبودم :) حالا هم میخواستم گوشی رو فلش کنم ولی گفتم منتظر...
-
....
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 21:14
فقط از الان تا وقتی که این آهنگ تموم بشه مینویسم اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره، اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمیگیره میبینی، از اون زمستون سرد تا الان همه چی چه قدر عوض شده، میبینی چه ها شد و چه ها گذشت؟ پوست انداختم، رد شدم یعنی تونستم که رد بشم، فراموش کردم یا عادت کردم که یادت نیفتم؟ اما یه وقتا مثل الان یه...
-
.
شنبه 16 اردیبهشت 1402 16:00
به طرز عجیبی عطر های گرم و شیرین رو برای خودم نمیتونم تحمل کنم، حتی اگه توی نگاه اول عالی باشه و خوشم بیاد بعد نیم ساعت اعصابم رو بهم میریزه. گوشیم این چند روزه قاطی کرده و مدام خاموش روشن میشه. آنتی ویروس ریختم و چندبار اسکن کردم، میگه مشکلی نداره. نمیدونم چشه، و اصلا تمایلی به تعویضش اونم الان ندارم. باید ببرم به...
-
م ا ه
جمعه 15 اردیبهشت 1402 00:51
چند روزه دلم میخواد بنویسم و جور نمیشه. یه چیزای دیگه میخواستم اول بنویسم ولی سر شبی یه چیزایی شنیدم که حسابی جا خوردم. شین توی دعوای خانوادگی شون حسابی کتک خورده، اونم نامردی و چند نفر به یه نفر. پسر بنده خدا رو خیلی بد زدن. اصلا از تو فکرش بیرون نمیرم، یه چیزای دیگه هم شنیدم البته ربطی به اون نداره و نمیتونم هضم...
-
.
جمعه 1 اردیبهشت 1402 15:43
اون روز برای یه کاری ایتا نصب نکردم و دیدم که عه، حتی خواجه حافظ هم هست و فقط گویا من مونده بودم :/ صبحی یه چیزی شد که یکم اعصابم مگسی شد در نتیجه فکر کنم روی تمرینم اثر گذاشت که نتونستم خوب تمرکز کنم و وقتی بابتش استرس میگیرم که چرا در نمیاد یاد اولین بار هرچیزی میفتم و حتی درس قبلی که اولش خوب نبود و الان پبشرفت...
-
رها کن عزیز
پنجشنبه 24 فروردین 1402 21:03
یعنی من نمیدونم چرا هرکی حوصله ش سر میره گیر میده به ما. هربار ما رو ببینن و بحثش بکشه چرا سر کار نمیری؟ چرا کار نداری؟ درست رو ول کردی؟ ادامه نمیدی؟ حالا درسه رو قبول، نه اصلا اینا واسه کسایی که سال تا سال من رو نمیبینن و میخوان سر صحبت رو بازکنن قبوله ولی واسه کسی که مثلا جزو نزدیکانه و بالاخره خبر میگیره واقعا قابل...
-
اولین
دوشنبه 21 فروردین 1402 22:23
اولین کتابی که خوندی کلی اشکال داشتی، اولین بار که جدول ضرب یاد گرفتی رو یادم نیست ولی یادمه معلمت خیلی هم راضی نبود، اوایلش توی جذر و مجذور مشکل داشتی، توان هم یکم درکش سخت بود، یادته؟ فیزیک ۱ سخت و نچسب بود، اولین مسائل شیمی گنگ بودن و اولین نمره نهایی زیر ۱۸ ریاضی رو که برای تو بد بود رو اول دبیرستان گرفتی. ریاضی ۲...
-
۱
دوشنبه 7 فروردین 1402 02:18
امسال متفاوت شروع شد، از بدو بدو های دقیقه آخر، تا سرماخوردگی ای که سعی کردم نگیرم، تا بارونی بودن دو روز اول و حتی بارونی بودن الان. چهارشنبه که فهمیدم فرداش اول ماهه، یاد اون کابوس همیشگی افتادم. با اینکه سحرا بیدار میشم و تلوزیونم روشنه نمیدونم چرا تا الان دعای سحر اون طور که باید نچسبیده. برای تبریک عید نه از اون...
-
.
چهارشنبه 17 اسفند 1401 23:57
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش، ابر با آن پوستین سرد نمناکش.....
-
همنشینی
جمعه 12 اسفند 1401 21:44
امروز آزمون ارشد رو دادم. تا لحظه آخر سوال شک داری نزدم ولی آخرش روی دو تا سوال تئوری ریسک کردم و یکی ش غلط از آب دراومد. و دوتا سوال دیگه که یکی ش بازاریابی بود رو هم فکر کنم اشتباه باشه. نمیدونم. امیدوارم که غلط نباشه. ولی از لحاظ فکری واقعا آزاد شدم. بعد از ظهری یه لحظه فکر کردم باز دوباره بیکار شدم :/ حالا انگار...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 اسفند 1401 20:10
چند وقته دلم میخواد بنویسم و جور نمیشه. این اینترنت هم که کلا به فنا رفته. فیلترشکنم وصل نمیشه، حتی در حد دانلود یه جدیدش. این روزای آخر جای بیشتر خوندن موتورم خاموش شده. ذهنم آشفته است، خواب هم آشفتگی ش رو کم نمیکنه. مامان میگفت دوسال طول میکشه تا یه تصمیمی رو بگیری و داشتم به این حرفش فکر میکردم و همه کارایی که عقب...
-
.....
پنجشنبه 27 بهمن 1401 12:51
دیشب بعد مدت ها نشستم سهراب خوندم به یاد اون وقتا که قوت غالب من نور ماه بود و شعر
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 بهمن 1401 16:52
یه سری رفتارا از یه سری آدما، آدم رو تو بهت و حیرت بدی میبره. با خودت میگی عه این؟ و جواب اینه که بله همین. اما خب چشمات باز میشه. و نتیجه گیری میشه اینکه کافیه انقدر که همیشه نگران بقیه بودی، نگران خودت باش. +داشتم فکر میکردم اگه میخوای با یه آدمی در ارتباط نباشی، خب باشه نباش اما یاد بگیر که باید یه خداحافظی...
-
...
شنبه 15 بهمن 1401 19:40
قبلا به این قضیه دقت نکرده بودم که خرید کردن توی آرامش اعصاب تاثیر داره یا نه. یعنی مثلا هرچیزی میخریدم خب اون خوشی ش رو طبیعتا داشت. ولی الان چند دفعه است علاوه بر اون یه حس خاص دیگه ای هم همراهش هست که نمیدونم بهش چی بگم. :)
-
........
جمعه 7 بهمن 1401 12:21
رها هم بالاخره رفت دیشب خوابم نمیبرد و هی بیدار میشدم ساعت رو نگاه میکردم. حقیقتا از وقتی گفت کاراش درست شده تا وقتی خبر داد ویزاش اومده از ته قلبم براش خوشحال شدم. ولی این وسط هم دلم گرفته بود، اون میخواست بره من غصه این رو گرفته بودم که آدم باید توی همچین موقعیتی همه چی رو بذاره و یه چمدون ۳۰ کیلویی دست بگیره و...
-
오늘
جمعه 30 دی 1401 01:43
فارغ از اتفاق های این هفته از امروز قشنگ بنویسم: بعد از چند سال رفتم و رها رو دیدم، قشنگ بغلش کردم و دلم میخواست فقط نگاش کنم. نزدیک دو ساعت از هر دری حرف زدیم، به یادگاری کوچیک براش برده بودم رو بهش دادم . بعد رفتیم شهرکتاب، اونجا هم کلی چرخیدیم و حرف زدیم. یه کتاب شعر دادم بهش که بخونه و نظرش رو بگه: یه لحظه دیدم...
-
با که باید گفت این؟
دوشنبه 26 دی 1401 21:53
حقیقتا ظرفیتم تکمیله، دلم میخواست بنویسم اتفاقای این چند روز رو. نمیدونم شایدم یه وقتی نوشتم ولی الان نه حالش رو دارم نه حوصله ش رو. دوست دارم هرچی تو دلم مونده بارشون کنم ولی بابا میگه هیچی نگو، میگه میخوان بیارنت تو بازی خودشون و منتظرن تا حرف بزنی، راستم میگه، من قبلا زخم اینارو خوردم. ولی خیلی نامردن، شنبه صبح یه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 دی 1401 00:58
بغض دارم و اشک، یه سری حرفا رو نمیشه گفت، گفتنش یه جوریه نگفتنش یه جور به قول اخوان : اما با که باید گفت؟ من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن آسمون سرخه و اما : فریبت میدهند بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذر 1401 00:18
فریبت میدهند بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست..... آسمون سرخه، بیشتر از ابر سنگین این طوره تا از آلودگی به نظرم. چون بعد از ظهر هوا خیلی هم آلوده نبود.... یه اپیزودی که واسه پادکستم ضبط کرده بودم رو دلم خواست توی کانالم هم پست کنم بعد پشیمون شدم، دلم نخواست کسایی که میشناسن من رو، بشنونش!!!!! خودمونیم آزمون کانون...
-
할아버지
یکشنبه 20 آذر 1401 23:41
امروز غروب که داشتم برمیگشتم، وقتی جای خالی گردو هایی رو دیدم که درآوردن، درختایی که خیلی از شاخه های اصلی شون بریده شده، یا اون درخت سر نبشی که تو بچگی سر مالکیت ش دعوا میکردیم و الان تقریبا دیگه وجود نداره، باغی که خزون سرتاسرش رو گرفته و هیچ کس اون طور که باید و در شانش مراقبش نیست همه و همه یه معنی داشت، همه چی...
-
شاید
شنبه 19 آذر 1401 20:17
خوشم نمیاد از نقاب زدن از اینکه نقاب خوبی و مهربونی بزنم و به جوری رفتار کنم که ببین فلانی من خبر ندارم تو چی کار کردی، یا نه فراموش کردم. مثل امروز که رفتم خونه جیم. ولی شاید یه وقتایی دلم میخواد یکم یادم بره، مثلا مثل دیشب که اون دو تا اومدن اینجا، شاید اندازه یه چایی دور هم یهو محبتم گل کرده بود و ته دلم اینو دلم...
-
ماه
پنجشنبه 17 آذر 1401 23:50
ستاره رو پلی میکنم و به این فکر میکنم که به قول اون سهم ما از ماه کامل امشب و زیبایی ش چه قدره؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 آذر 1401 09:05
از آخر شب جمعه بارون شروع شد و شنبه صبح برف شد و ادامه داشت تا دیروز ظهر و بعد کم کم بارون بود تا دیشب. خیلی وقت بود که اینجا خبری از این حرفا نبود و عجیب چسبید این برفه. هوا هنوز ابریه و سرد. اما فکر نمیکردم انقدر حالم رو خوب کنه این برفه. مثل اون دفعه که بارون اومد. نگاش که میکردم هی یادم میومد که این اولین برفه و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 آذر 1401 14:47
دیروز انقدر جیغ زدم هنوز گلوم درد میکنه و حقیقتا که بازی قشنگی بود.
-
Look who we are
پنجشنبه 3 آذر 1401 19:08
حوصله هیچ بحث سیاسی ای رو ندارم، با یاس بحث میکردیم و از ترس اینکه نکنه ته این بحثا بینمون دلخوری پیش بیاد گفتم بهش که دیگه درموردش حرف نزنیم. گفت داریم حرف میزنیم اجباری نیست نظرامون یکی باشه، ادامه پیدا کرد و تهش دیدم نمیکشم دیگه. اینترنت رو خاموش کردم و فردا شبش بهش گفتم نمیخوام دیگه درموردش حرف بزنیم و دیگه بحث...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آبان 1401 20:00
حقیقتا هیچ جوره به هیچ روش و فرمول و قاعده و قانونی نمیتونم درک کنم که کسی از باخت تیم کشورش اونم همچین باخت افتضاحی اونم به دشمن خونی ش خوشحال باشه. چی سر مردم این کشور داره میاد؟
-
....
چهارشنبه 18 آبان 1401 00:52
یه پیام داشتم که کتاب های صوتی م رو معرفی کنم. اما خب چون فیلتریم و امکان ایمیل و این داستانا سخت میشه. چند تا کتابی گوش دادم و روای ها شون رو همینجا مینویسم: سمفونی مردگان: حسین پاکدل دختر پرتقالی: آرمان سلطان زاده الان هم جستار هایی در باب عشق رو با صدای نیما رئیسی گوش میدم. همه اینا توی اپ فیدیبو به راحتی در...
-
پاییز
سهشنبه 17 آبان 1401 23:51
دلم میخواد حرف بزنم ولی نمیشه، انگار میترسم. دلم میخواد همه چی خوب بشه آروم باشه اوضاع. کلافه م از اینکه این دو طرف نمیخوان و نمیتونن به صلح برسن. یه دفعه قبلا که توی گروه بشر دوستی حرف میزدیم، گفتم ما باید اول بتونیم با خودمون به صلح برسیم و نمیدونم الان بچه های اون گروه هم مثل من درمورد این شرایط مستاصل هستن؟ دلم...