دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

یعنی امروز هر تلنگری کوچکی می‌تونه باعث بشه اشکم‌ در بیاد.  و واقعا دلم دوستی رو میخواد که بتونم زنگ بزنم راجب همه چی حرف بزنم و با این فکرا تنها نمونم. 

آفتاب قهره، چون بهش نگفتم که چند روز پیش چه اتفاقاتی افتاده، خب البته شاید حق داره، برای من قبلا این اتفاق خیلی بزرگ و مهم بوده، و قطعا توی خوشحالی‌م سهیمش میکردم. الان نمی‌دونم چرا برام عادی شده یه سری مسائل و یادم رفته بود بگم. البته که دلیل اصلی ناراحتی ش جای دیگه و چیز دیگه است، ولی متاسفانه این اون لحظه لبریز کاسه صبر براش بوده. امروز احتیاج داشتم باهاش صحبت کنم ولی خب اون الان به سکوت احتیاج داره. یه دفتر بزرگ جلومه و هرچی می‌نویسم آروم نمیشم‌ . 

داستانهای اینجا م یه طرف دیگه ، مدیری که تا دیروز چپ و راست می‌رفت عنوان مدیر داخلی رو پاس میداد به من و کلی تحویل میگرفت، یهو بدون اینکه بهم بگه (یکی دو روز قبل استخدامش فهمیدم) نیروی جدید گرفته، و از صبح که اومده با من سرسنگینه، خب مگه چی کارت کردم؟ جز اینه که ۴ ماه تموم یه تنه یه مجموعه رو تنها برات چرخوندم که کاری رو زمین نمونه؟ 

میگه محبت که از حد بگذرد نادان خیال بد کند همینه.خواستم مجموعه بچرخه، خواستم سازمان آسیب نبینه، بعد تو....

یک هفته تمام رفتارش عوض شده بود، هی میگم طوری شده؟ من اشتباهی کردم، میگه نه. بعد حالا .....جای قشنگش اینه که همکار دورکاری که این خانم به جاش اومده و من نگران بودم کارش رو از دست بده، زودتر از من  از قبل خبر داشته. نه اینکه ناراحتی اصلی م اینا باشه ها ، نه. اصلیه انقدر مهمه که اصلا در حد و اندازه کلمه نیست، این اتفاقها همون لحظه سرریز شدن کاسه صبر بودن فقط. 

و من بازم به حس ششم لعنتی م بیشتر از قبل ایمان میارم. 

به طرز عجیبی یکشنبه ها روز اذیت کننده ای شده، عاشق سازمم ولی ولی ولی، وقتی درست تمرین نکنی، کلاس مورد علاقه‌ت هم میشه عذاب. حوصله خودمم ندارم چه برسه به کلاس. استادمم دیگه کلافه شده، متوصل شده به اینکه مسائل رو پژوهشی ببین، فلان آلبوم رو پژوهشی گوش کن و این چیزا. میخواستم بگم بنده خدا من فقط دارم میام کلاس که از این فرایند جدا نشم وگرنه که یه وقتا به زور ساز دستم میگیرم. 

البته دلیل اینکه یکشنبه ها اذیتم ، دعواهای همکارانم هم هست.  مدیر فکر می‌کنه چون من با فلانی رابطه‌م خوبه و دوستیم باید روزایی که اون هست رئیس بازی دربیاره.

تا اینجا مطلب مال دیروزه که غر میزدم از دست یکشنبه ها، دیروز انقدر استرس داشتم یهو  یادم افتاد به حرف یه بنده خدایی که می‌گفت حالا مثلا ارائه‌ت خوب هم نباشه چی میشه؟ هیچی. فلذا تصمیم گرفتم به این توصیه قدیمی گوش کنم و با آرامش برم، و خداروشکر فرایند طوری پیشرفت که کلی سوال برام پیش اومد و دوباره یه انگیزه دارم. اما بازم این چیزی از تنش یکشنبه ها کم نمیکنه. 

آفتاب یه استوری گذاشته بود، داشتم قربون صدقه ش می رفتم، یهو عکس واقعی رو برام فرستاد و دیدم دلیل لبخندش اون آدم پشت صحنه است که از چشم بقیه به دوره، بهش میگم خوشحالم که عکس واقعی رو برام میفرستی.

ولی هرچه قدرم که آدمیزاد سعی کنه برنامه روزش شلوغ باشه، بازم جای خالی یه سری مسائل هیچ رقمه پر نمیشه. نه اینکه مثلا صبح تا شب شلوغ باشی، ۱۲ شب یادت بیادا، نه.‌ اینجوری که از ۶ صبح تا ۱۲ شب کلا یادته، ولی خب چاره چیه؟

دیروز داشتم فکر میکردم چند روز دیگه سالروز ۱۱ سالگی وبلاگمه و خودش دیگه وجود نداره. صبح که بیدار شدم به عادت همه این سه ماه باز دوباره سرچ کردم و بومممم باز شد.

اتفاق قشنگی بود.

البته دروغ چرا، چند روزی بود که امیدم به برگشتنش تموم شده بود و دیگه سرچ نمی‌کردم. امروز نمی‌دونم چی شد یهو.

دیروز داشتم فکر میکردم ۱۰ سال خاطره رفت رو هوا، دوباره بنویسم؟ نه دیگه دلم به نوشتن یه جای دیگه نمیره، که یهو امروز صبح اینجا باز شد.


چه قدر این چند ماه پر از اتفاق بود و چه قدر صبور تر شدم. 

صبر نسبت به همه چیز و صبر نسبت به همه کس. 

و شاید قدری شجاع تر.‌

شجاع تر شدم چون عقایدی داشتم که در بطن من جریان داشتن

و من بر اثر حوادث سال ها وانمود میکردم به فراموش کردنشون. اتفاقات ماه های اخیر و این جنگ ظالمانه باعث شد برگردم بهشون. و شجاع باشم از داشت این عقاید. جالبه که مخصوصا تو محیط کار خیلی شفاف ازشون حرف نزدم و از یه جایی به بعد خیلی کم حرف زدم اما انگار همه از رفتارم میخونن. چه قدر هم که طعنه و کنایه میزنن یه سری ها و خب بذاربزنن. 

مهمه؟ خیر. 

القصه که داستان زیاده. چه قدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود :)