-
?Who knows
چهارشنبه 11 بهمن 1402 00:20
-
.
شنبه 7 بهمن 1402 00:49
استادی که تنها نمره پایین م رو داده بود، لطف کرد و ارفاق کرد و خیالم رو از بابت معدلم راحت کرد. حالا رفتم انتخاب واحد کردم میبینم دو تا درسم صبح همون روزیه که پرواز دارم و توی همون زمانه، و یکی ش هم دقیقاااااا همون استاد محبوبم دکتر جانه. طبیعتاً باید بسپرم یکی لطف کنه و ضبط کنه ولی خب شنیدن کی بود مانند دیدن. تقصیر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 بهمن 1402 00:03
حماقت میدونی یعنی چی؟ یعنی الان دیدم مهین عکس ۴ تایی شون رو گذاشته با توت و گلابی و اون یکی. اون حس بدی که از عکسای پروفایل گلابی میگرفتم این چند وقت رو نگرفتم، به چهره تک تک شون دقت کردم، و پشت این لبخند انگار یه غم دیدم، توت نازنینم که چه قدر شکسته، آره توت نازنینم، که هرچه قدر انکار کنم بازم یکم ته دلم عزیزه،...
-
خداحافظی
یکشنبه 1 بهمن 1402 01:31
یه چیزی برای من توی یه رابطه خیلی مهمه، این که اگه یه جایی از داستان نخواستی ادامه بدی محترمانه خداحافظی کنی. حالا هر نوع رابطه ای. یکی از بچه های خوابگاه بود که یه زمانی خیلی سریع صمیمی شدیم و بعد نزدیک به یک ماه بر اثر یه سری چیزا یهو فاصله گرفتیم.هم من و هم بچه های اتاق به شدت همه مون فاصله گرفتیم، اونم همین طور،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 دی 1402 01:04
این هم اتاقی محترم من که قبل فرجه ها دعوا کردیم و حالا الان به یه صلح نصفه نیمه رسیدیم از سر ظهری که من اومدم نشسته اینجا دو دقیقه نرفته بیرون من یه کاری داشتم نمیخوام این بدونه، نتونستم انجامش بدم رو مخمه، حالا مثل اینکه خدارو شکر صبح میره بیرون در نتیجه بی حرف پیش باید بعد امتحان مثل جت بیام که تایم خالی رو اتاق...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 دی 1402 00:16
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 آذر 1402 22:25
خب از اونجایی که الان بیکار طور نشستم سعی میکنم در ادامه اتفاقات اینجا امشب هرچی که دیگه تو ذهنمه رو بنویسم و تموم بشه اتفاقی ننوشته، اون مسائل قبل رو که فاکتور بگیریم انقدر این مدته درس خوندم که تاحالا از این کارا نکرده بودم، البته یکی از درسا هست که واقعا براش کم کاری کردم و باید جزوه هاش رو تموم کنم. حجم درسا هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 آذر 1402 19:50
خیلی چیزا این مدته میخواستم بنویسم که نشد در نتیجه الان که وقت پیدا کردم برای نوشتن ممکنه خیلی طولانی بشه، ممکن هم هست که نه. مثلا وقتی به دکتر یه موضوع تحقیق پیشنهاد دادم و بعد از اینکه از دفترش بیرون اومدم زنگ زده میگه به موضوعتون فکر کردم، اگه این تغییرات رو اعمال کنید خیلی بهتره. و منی که در شوک و تعجب بودم از...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 آذر 1402 02:58
در حالتی که صبح زود باید جایی باشم و کلی کار دارم فردا، یک ساعت پیش یه چیزایی فهمیدم که مغزم سوت میکشه. آدمی که میاد پیش من میشینه و میخنده پشت سرم کلی حرف میزنه و دیدگاه آدما رو به من تغییر میده و من هنوز نفهمیده بودم. فقط حس میکردم که یواش یواش داره دورم میزنه. نگو طرف فراتر رفته. اون وقت من میگم چرا یه سریا...
-
ر ف ی ق
پنجشنبه 27 مهر 1402 23:52
آن رفیقی که به هنگام غمم دور نرفت زیر شمشیر غمش رقص کنان خواهم رفت نمیدونم چیزی که الان حس میکنم درسته یا غلط، توقع بیجاست یا نه؟ ولی اون روزی که نیلو انگار مریض بود، براش سوپ پختم، دمنوش درست کردم و مراقبش بودم تا شب که معلوم شد آلرژی بوده. این چند روزم که سرما خورده بود، به هر حال اینجا بودم، یه لیوان چای که از دستم...
-
گل سرما
پنجشنبه 13 مهر 1402 15:21
-
۱ مهر
شنبه 1 مهر 1402 23:41
-
.
دوشنبه 27 شهریور 1402 22:03
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 شهریور 1402 11:42
الان همه توی یه جبهه ایم و همه موافق. منم میخوام برم. اما انگار هنوز باورم نشده. فعلا مثل یه شوکه. انگار تا نرم تا از نزدیک لمسش نکنم باور نمیکنم. اینکه هنوز نمیدونم چه تاریخی باید اونجا باشم، و اینکه این چند روزه هرجا کار دارم تقریبا بسته است یا بخاطر تعطیلات که کارام رو به تاخیر انداخته رو اعصابمه. ااین وسط فقط یه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 شهریور 1402 00:56
تا دو روز پیش میخواستم یه چمدون دست بگیرم و برم یه جای دور. خب حالا که در باور نکردنی ترین حالت قبول شدم و همونی هم که میخواستم قبول شدم، دو دلم. بین رفتن یا موندن. هر دو کد رشته یکیه فقط جاش فرق داره. یکی ازاد همینجا، یکی روزانه یه جای خیلی دور تر. عجیبه انگار وقتی یه چیزی رو میخوای یهو مهیا میشه اون شوک اولیه ش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 شهریور 1402 22:12
-
.
پنجشنبه 9 شهریور 1402 14:39
-
یه غریبه اومد از راه
چهارشنبه 1 شهریور 1402 22:16
بحث سر وزن غزل هاتف بود، یهو پرتقال شروع کرد به خوندنش و من جای اینکه حواسم به موضوع باشه داشتم فکر میکردم چه قدر صداش قشنگه، و همزمان سعی داشتم هم حواسم به صداش باشه هم موضوع مورد بحث و هم اینکه متوجه نشه فکرم یه جای دیگهست. بعد اون بین این دوتا بچه پر رو من رو دست انداخته بودن، به پرتقال هیچی نمیتونستم بگم، البته...
-
امروز
جمعه 27 مرداد 1402 00:25
-
.......
پنجشنبه 19 مرداد 1402 00:14
-
مسابقه نیست
شنبه 14 مرداد 1402 23:02
انگار از روبرو شدن باهاشون میترسم، خودم هماهنگ کردم، خودم دارم مدیریتش میکنم اما یه حسی درونم انار میخواد مثل همه قرار های قبلی م با آدمای مختلف که زدم زیرش و با خیالت راحت نشستم تو خونه بازم همون کار رو کنم. انگار وقتی بچه ها میگن تایم کاری نباشه سر کاریم، یا خبر بده تا مرخصی بگیرم، یه حس بد میاد سراغم که از غافله...
-
..
شنبه 14 مرداد 1402 10:34
دیشب بالاخره بعد کلی دست دست کردن از فکر اینکه بچه ها رو دور هم جمع کنم و چه وقتی باشه و اینا بالاخره به همه پیام دادم و اکثرا هم موافقت کردن، منتطر اون چندتایی ام که هنوز جواب ندادن، واقعا دلم میخواد بعد چند سال همه رو ببینم. ولی عجیبه که از دونفرشون هیچ خبری نیست و کسی هم خبری نداره.
-
توقع
یکشنبه 8 مرداد 1402 22:48
توی شبای قبل، یه شب توت اومد اینجا دوباره، یه دفعه ای از یه بحثی پرید به این بحث که من توقع داشتم مریض شدم یه زنگ میزدی احوال میپرسیدی، داشتم فکر میکروم کی مریض شده که یادم اومد، بعد که تموم شد گفتم منم خیلی توقع ها داشتم ولی خب. میگه خب تو هم باید توقعات رو بگی، من دوست دارم که میگم و این حرفا. منم یه چیزی گفتم که...
-
یه لحظه...
دوشنبه 2 مرداد 1402 23:46
ز اینجا بود((از الان به بعد بهش میگم توت)). فور کنم بعد شب عید که یه سر اومده بود دیگه ندیده بودمش تا الان، و طبق معمول هم برخورد ها یه جوری بود که انگار دیروز باهم صبحونه خوردیم. اون به کنار، نگاه تو چشماش، با نگاهش چی کار کنم؟ با اون چیزی که نمیدونم نفرته چیه؟ اون جوری آخه؟ اون جوری باید نگام کنی؟ اونم تو؟ اونم تو...
-
معرفت درّ گرانی است به هرکس ندهند
پنجشنبه 29 تیر 1402 10:54
نمیدونم چرا واسه به دنیا اومدن نیکی خیلی خیلی ذوق نداشتم، یعنی خوشحال بودما اما یه حسی هست آدم باید داشته باشه، اونو نداشتم. شاید چون هنوز ندیدمش، ببینمش مهرش واسم زیاد تر بشه شاید. واسه ماه، بچه مهین هم همین طوری بود، تا ندیدمش حسی نداشتم، البته وقتی بهش یا حس خوبی داشتم که شروع کرد حرف زدن، وقتی م یادش داد اسمم رو...
-
하늘
چهارشنبه 28 تیر 1402 22:39
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 تیر 1402 23:55
دلم میخواد یه چیزی بنویسم ولی یا پشیمون میشم یا مثل الان حوصله ندارم، اصله حوصله ندارم، به هیچ وجه، نمیدونم چرا نمیخوابم، چند روز قبل عملکرد بهتری داشتم، ولی امروز و دیروز نه خیلی. حوصله م الان و از چند ساعت پیش نابوده.
-
متعهد
پنجشنبه 22 تیر 1402 13:43
چتد سال پیش وقتی یه دوره ای رو با سارا میگذروندم، سر یکی از ارائه هام یه دفعه شروع کرد ازم فیلم گرفتن، بعد نشونم داد، گفت ببین حواست کجاست. بعد اون روز سر کلاس استاد یهو گفت دوربین گوشیت رو بده، بعد که دوربین رو رو به خودم تنظیم کرد، تازه فهمیدم چه خبره، هیچی نگفتم و اونم ضبط کرد. آخرش دوباره گفت انجام بده و وقتی...
-
?Who knows
یکشنبه 18 تیر 1402 20:22
-
فکر...
یکشنبه 21 خرداد 1402 00:52
به وسیله هام نگاه میکنم، به یادگاری هاشون، کتابا، دست بند ها، عروسک، کارتای تبریک، به عکسا، اون دست بند صورتیه که قفل نداره و کنار وسیله های گلدوزیه و فقط من میدونم اون موقع که کادو گرفتمش چه حس خوبی داشتم،، به اون عکسی که وقتی گوشی رو خریدم فلانی گرفتش و گفت بذار اولین عکس گوشیت عکس من باشه و من همیشه داشتمش، به اون...