-
ر ف ی ق
پنجشنبه 27 مهر 1402 23:52
آن رفیقی که به هنگام غمم دور نرفت زیر شمشیر غمش رقص کنان خواهم رفت نمیدونم چیزی که الان حس میکنم درسته یا غلط، توقع بیجاست یا نه؟ ولی اون روزی که نیلو انگار مریض بود، براش سوپ پختم، دمنوش درست کردم و مراقبش بودم تا شب که معلوم شد آلرژی بوده. این چند روزم که سرما خورده بود، به هر حال اینجا بودم، یه لیوان چای که از دستم...
-
گل سرما
پنجشنبه 13 مهر 1402 15:21
یه ده روزی هست که اومدم، اولش یکم سخت بود ولی خب بعدش راحت تر شد. شکر خدا هم اتاقی هام هم خوبن. یه وجه هایی از خودم رو دیدم که تا حالا حسش نکرده بودم. نمیدونم فضا جدیده یا تاثیر گذاشته. به هر حال. فقط خیلی گرمه هوا. و خب فقط یه مسئله خیلی بهمم ریخته اونم ماجرای پرتقاله. اون بحثی که چند وقت پیش با اون بنده خدا داشت و...
-
۱ مهر
شنبه 1 مهر 1402 23:41
امشب میخواستم به عنوان شب قبل رفتن برم بیرون و یه چرخی توی هوای خنک مایل با سرد اول مهر بزنم، اول میخواستم برای خرید یه سری خرده ریز برم، ولی بعد گفتم برم جایی که احتمالا پرتقال رو میبینم، اما خب در نهایت قضیه کنسل شد. حس گنگی دارم، میدونم بی حسی نیست، چون اتفاق نیفتاده هنوز درکش نمیکنم، این که میخوام برم یا نه، هم...
-
.
دوشنبه 27 شهریور 1402 22:03
اصلا حواسم نبود فصل دوم آسدال داره میاد یهو امشب دیدم زیرنویس قسمت چهار اومده که یعنی هفته پیش پخشش شروع شده. تو فکرم قبل رفتن دانلود کنم یا نه چون حجم میگیره بذارم برم همونجا وقت م خالی شد یه قسمت یه قسمت ببینم. البته که فصل یک رو ندیدم و دو رو برای اینکه بازیگر نقش اصلی ش رو از بازی ش خوشم میاد میخوام شروع کنم از...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 شهریور 1402 11:42
الان همه توی یه جبهه ایم و همه موافق. منم میخوام برم. اما انگار هنوز باورم نشده. فعلا مثل یه شوکه. انگار تا نرم تا از نزدیک لمسش نکنم باور نمیکنم. اینکه هنوز نمیدونم چه تاریخی باید اونجا باشم، و اینکه این چند روزه هرجا کار دارم تقریبا بسته است یا بخاطر تعطیلات که کارام رو به تاخیر انداخته رو اعصابمه. ااین وسط فقط یه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 شهریور 1402 00:56
تا دو روز پیش میخواستم یه چمدون دست بگیرم و برم یه جای دور. خب حالا که در باور نکردنی ترین حالت قبول شدم و همونی هم که میخواستم قبول شدم، دو دلم. بین رفتن یا موندن. هر دو کد رشته یکیه فقط جاش فرق داره. یکی ازاد همینجا، یکی روزانه یه جای خیلی دور تر. عجیبه انگار وقتی یه چیزی رو میخوای یهو مهیا میشه اون شوک اولیه ش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 شهریور 1402 22:12
امشب یکی بهم گفت تو چی؟ تو کی رو دوست داری؟ اصلا کسی رو دوست داری؟ و من داشتم به این فکر میکردم، آره برعکس اینکه همه عالم و آدم فکر میکنن من هیچ حسی به هیچ کسی ندارم، یه روزی یه نفر رو به بیشترین حدی که الان میتونم تصور کنم دوست داشتم. تا حالا اسمش رو نگفتم اینجا، بذار بهش بگیم "بی توجه". اون قضیه شروع نشده...
-
.
پنجشنبه 9 شهریور 1402 14:39
دو تا آدم عاقل بحث شون شده بعد اون وقت من باید حواسم باشه ترکش هاش بهم نخوره. اگه من بودم روشون نمیشد جلوی من بحث کنن ولی خب بازم میدونم اعصابم نسبت به الان بیشتر خط خطی میشد. پرتقال از همون اولش معلوم بود رو مود نیست و اعصاب نداره، حتی با منم بدون هیچ دلیلی سر سنگین بود و کلا مشخص بود یه چیزی ش هست که ربطی به اون جمع...
-
یه غریبه اومد از راه
چهارشنبه 1 شهریور 1402 22:16
بحث سر وزن غزل هاتف بود، یهو پرتقال شروع کرد به خوندنش و من جای اینکه حواسم به موضوع باشه داشتم فکر میکردم چه قدر صداش قشنگه، و همزمان سعی داشتم هم حواسم به صداش باشه هم موضوع مورد بحث و هم اینکه متوجه نشه فکرم یه جای دیگهست. بعد اون بین این دوتا بچه پر رو من رو دست انداخته بودن، به پرتقال هیچی نمیتونستم بگم، البته...
-
امروز
جمعه 27 مرداد 1402 00:25
خب امروز بالاخره رفتیم با بچه های دبیرستان همدیگه رو دیدیم و خب خوب بود خداروشکر. تا صبح امروز یه چندتایی کنسلی داشتیم، و یه چندتایی هم کلا خبر ندادن اما از اون حدود ۲۰ نفر، نه نفر بودیم و دست آورد بزرگی بود برای ما که هیچ وقت خدا نتونستیم به جز مدرسه همه مون یه جا هماهنگ بشیم. حالم رو خوب کرد، خوب بود که هنوزم بی ریا...
-
.......
پنجشنبه 19 مرداد 1402 00:14
یه آدمی برات مهم میشه، تو میفهمی این ذره ذره مهم شدنه برای توئه و چیزی از اون سمت نمیبینی، اما اجازه میدی ادامه پیداکنه. میبینی که براز اون یکی هستی مثل بقیه. میبینی توی رفتارش فرق چندانی بین تو و دیگران نیست اما..... این اگه خریت نیس پس چیه؟
-
مسابقه نیست
شنبه 14 مرداد 1402 23:02
انگار از روبرو شدن باهاشون میترسم، خودم هماهنگ کردم، خودم دارم مدیریتش میکنم اما یه حسی درونم انار میخواد مثل همه قرار های قبلی م با آدمای مختلف که زدم زیرش و با خیالت راحت نشستم تو خونه بازم همون کار رو کنم. انگار وقتی بچه ها میگن تایم کاری نباشه سر کاریم، یا خبر بده تا مرخصی بگیرم، یه حس بد میاد سراغم که از غافله...
-
..
شنبه 14 مرداد 1402 10:34
دیشب بالاخره بعد کلی دست دست کردن از فکر اینکه بچه ها رو دور هم جمع کنم و چه وقتی باشه و اینا بالاخره به همه پیام دادم و اکثرا هم موافقت کردن، منتطر اون چندتایی ام که هنوز جواب ندادن، واقعا دلم میخواد بعد چند سال همه رو ببینم. ولی عجیبه که از دونفرشون هیچ خبری نیست و کسی هم خبری نداره.
-
توقع
یکشنبه 8 مرداد 1402 22:48
توی شبای قبل، یه شب توت اومد اینجا دوباره، یه دفعه ای از یه بحثی پرید به این بحث که من توقع داشتم مریض شدم یه زنگ میزدی احوال میپرسیدی، داشتم فکر میکروم کی مریض شده که یادم اومد، بعد که تموم شد گفتم منم خیلی توقع ها داشتم ولی خب. میگه خب تو هم باید توقعات رو بگی، من دوست دارم که میگم و این حرفا. منم یه چیزی گفتم که...
-
یه لحظه...
دوشنبه 2 مرداد 1402 23:46
ز اینجا بود((از الان به بعد بهش میگم توت)). فور کنم بعد شب عید که یه سر اومده بود دیگه ندیده بودمش تا الان، و طبق معمول هم برخورد ها یه جوری بود که انگار دیروز باهم صبحونه خوردیم. اون به کنار، نگاه تو چشماش، با نگاهش چی کار کنم؟ با اون چیزی که نمیدونم نفرته چیه؟ اون جوری آخه؟ اون جوری باید نگام کنی؟ اونم تو؟ اونم تو...
-
معرفت درّ گرانی است به هرکس ندهند
پنجشنبه 29 تیر 1402 10:54
نمیدونم چرا واسه به دنیا اومدن نیکی خیلی خیلی ذوق نداشتم، یعنی خوشحال بودما اما یه حسی هست آدم باید داشته باشه، اونو نداشتم. شاید چون هنوز ندیدمش، ببینمش مهرش واسم زیاد تر بشه شاید. واسه ماه، بچه مهین هم همین طوری بود، تا ندیدمش حسی نداشتم، البته وقتی بهش یا حس خوبی داشتم که شروع کرد حرف زدن، وقتی م یادش داد اسمم رو...
-
하늘
چهارشنبه 28 تیر 1402 22:39
پرتقال یه چیزی گفت که حقیقتا ذوق کردم، فکر نمیکردم متوجهش بشه، کلی هم فکر کردم که کی فهمیده، اما به نتیجه ای نرسیدم، خب تقریبا طبیعیه که بفهمه، جالب بود برام، اما چیزی نگفتم. کارهام رو بهش تحویل دادم، اولی خوب بود اما دومی نه، اصلا نه. علی رغم همه تلاش هام، هیچی نگفت اما گفت باید وقتی زمان داری روی کیفیتش کار کنی نه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 تیر 1402 23:55
دلم میخواد یه چیزی بنویسم ولی یا پشیمون میشم یا مثل الان حوصله ندارم، اصله حوصله ندارم، به هیچ وجه، نمیدونم چرا نمیخوابم، چند روز قبل عملکرد بهتری داشتم، ولی امروز و دیروز نه خیلی. حوصله م الان و از چند ساعت پیش نابوده.
-
متعهد
پنجشنبه 22 تیر 1402 13:43
چتد سال پیش وقتی یه دوره ای رو با سارا میگذروندم، سر یکی از ارائه هام یه دفعه شروع کرد ازم فیلم گرفتن، بعد نشونم داد، گفت ببین حواست کجاست. بعد اون روز سر کلاس استاد یهو گفت دوربین گوشیت رو بده، بعد که دوربین رو رو به خودم تنظیم کرد، تازه فهمیدم چه خبره، هیچی نگفتم و اونم ضبط کرد. آخرش دوباره گفت انجام بده و وقتی...
-
?Who knows
یکشنبه 18 تیر 1402 20:22
من چرا دیروز وقتی رفتم یه جایی که کار داشتم و دیدم پرتقال هم اونجاست از دیدنش خوشحال شدم؟ واقعا چرا؟ آدم خوب، مهربون و خونگرمیه، و من هم به نسبت ارتباط و کاری که باهم داریم هم ارتباط خوبی باهاش دارم، اما مساله اینه که چرا خوشحال شدم؟
-
فکر...
یکشنبه 21 خرداد 1402 00:52
به وسیله هام نگاه میکنم، به یادگاری هاشون، کتابا، دست بند ها، عروسک، کارتای تبریک، به عکسا، اون دست بند صورتیه که قفل نداره و کنار وسیله های گلدوزیه و فقط من میدونم اون موقع که کادو گرفتمش چه حس خوبی داشتم،، به اون عکسی که وقتی گوشی رو خریدم فلانی گرفتش و گفت بذار اولین عکس گوشیت عکس من باشه و من همیشه داشتمش، به اون...
-
تولد
شنبه 13 خرداد 1402 01:35
همیشه برام مهم بوده که کی امروزی که گذشت رو یادش میمونه و کی یادش میره و اونایی که یادشون میمونه همیشه برام قدر و ارزش بالایی دارن. کادویی که میخواستم امسال به خودم بدم هنوز حاضر نشده و نمیدونم کی بشه اما باید یکم عجله کنم. در کل خوب بود امروز، خوب خوب :)
-
.
سهشنبه 26 اردیبهشت 1402 00:44
دارم اطلاعات گوشیم رو انتقال میدم و میخواستم قبل پاک کردن همه چی پیامای یه نفر رو ببینم، بعد دیدم چه قدر همش من پیام دادم اول. یه لحظه حس جالبی نبود. اما اون آدم هنوزم همونه برام و تا جایی که خبر دارم منم به نظرم همونم براش. امشب یهو یاس پیام داد، نگران بود که نبودم :) حالا هم میخواستم گوشی رو فلش کنم ولی گفتم منتظر...
-
....
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 21:14
فقط از الان تا وقتی که این آهنگ تموم بشه مینویسم اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره، اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمیگیره میبینی، از اون زمستون سرد تا الان همه چی چه قدر عوض شده، میبینی چه ها شد و چه ها گذشت؟ پوست انداختم، رد شدم یعنی تونستم که رد بشم، فراموش کردم یا عادت کردم که یادت نیفتم؟ اما یه وقتا مثل الان یه...
-
.
شنبه 16 اردیبهشت 1402 16:00
به طرز عجیبی عطر های گرم و شیرین رو برای خودم نمیتونم تحمل کنم، حتی اگه توی نگاه اول عالی باشه و خوشم بیاد بعد نیم ساعت اعصابم رو بهم میریزه. گوشیم این چند روزه قاطی کرده و مدام خاموش روشن میشه. آنتی ویروس ریختم و چندبار اسکن کردم، میگه مشکلی نداره. نمیدونم چشه، و اصلا تمایلی به تعویضش اونم الان ندارم. باید ببرم به...
-
م ا ه
جمعه 15 اردیبهشت 1402 00:51
چند روزه دلم میخواد بنویسم و جور نمیشه. یه چیزای دیگه میخواستم اول بنویسم ولی سر شبی یه چیزایی شنیدم که حسابی جا خوردم. شین توی دعوای خانوادگی شون حسابی کتک خورده، اونم نامردی و چند نفر به یه نفر. پسر بنده خدا رو خیلی بد زدن. اصلا از تو فکرش بیرون نمیرم، یه چیزای دیگه هم شنیدم البته ربطی به اون نداره و نمیتونم هضم...
-
.
جمعه 1 اردیبهشت 1402 15:43
اون روز برای یه کاری ایتا نصب نکردم و دیدم که عه، حتی خواجه حافظ هم هست و فقط گویا من مونده بودم :/ صبحی یه چیزی شد که یکم اعصابم مگسی شد در نتیجه فکر کنم روی تمرینم اثر گذاشت که نتونستم خوب تمرکز کنم و وقتی بابتش استرس میگیرم که چرا در نمیاد یاد اولین بار هرچیزی میفتم و حتی درس قبلی که اولش خوب نبود و الان پبشرفت...
-
رها کن عزیز
پنجشنبه 24 فروردین 1402 21:03
یعنی من نمیدونم چرا هرکی حوصله ش سر میره گیر میده به ما. هربار ما رو ببینن و بحثش بکشه چرا سر کار نمیری؟ چرا کار نداری؟ درست رو ول کردی؟ ادامه نمیدی؟ حالا درسه رو قبول، نه اصلا اینا واسه کسایی که سال تا سال من رو نمیبینن و میخوان سر صحبت رو بازکنن قبوله ولی واسه کسی که مثلا جزو نزدیکانه و بالاخره خبر میگیره واقعا قابل...
-
اولین
دوشنبه 21 فروردین 1402 22:23
اولین کتابی که خوندی کلی اشکال داشتی، اولین بار که جدول ضرب یاد گرفتی رو یادم نیست ولی یادمه معلمت خیلی هم راضی نبود، اوایلش توی جذر و مجذور مشکل داشتی، توان هم یکم درکش سخت بود، یادته؟ فیزیک ۱ سخت و نچسب بود، اولین مسائل شیمی گنگ بودن و اولین نمره نهایی زیر ۱۸ ریاضی رو که برای تو بد بود رو اول دبیرستان گرفتی. ریاضی ۲...
-
۱
دوشنبه 7 فروردین 1402 02:18
امسال متفاوت شروع شد، از بدو بدو های دقیقه آخر، تا سرماخوردگی ای که سعی کردم نگیرم، تا بارونی بودن دو روز اول و حتی بارونی بودن الان. چهارشنبه که فهمیدم فرداش اول ماهه، یاد اون کابوس همیشگی افتادم. با اینکه سحرا بیدار میشم و تلوزیونم روشنه نمیدونم چرا تا الان دعای سحر اون طور که باید نچسبیده. برای تبریک عید نه از اون...