-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1405 23:29
حساسیتم نسبت به خوب تموم شدن انقدر زیاده که باید امروز یه کاری میکردم، برای پایان بلند ترین تابستون کوتاه. تابستون عجیب. دوستش داشتم. جرات فردا رفتن به اون نشست رو ندارم. نمیدونم چرا. اونم الان و این لحظه. اما باید برم، بگذریم. خب راست میگه دیگه به سمت دریا تو میکشونی. ببر هرجا میخوای. به قول همکار جدید ما تسلیم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1405 23:13
ساعت ده و نیم ۱۸ م، حالا دقیقا میشه یک سال. ۳۶۵ روز تمام. برای آخرین بار میخوام ازش بنویسم که یادم نره کی و کجا و چطور رکب خوردم از اعتماد بی جا. البته که الان نزدیک ۹ یا ده ماهه که واقعا دیگه هیچ اهمیتی نداره که پارسال این موقع چه اتفاقی افتاده. صادقانه و از ته قلبم. به آفتاب گفتم اگه لازمه الان و اینجا و این لحظه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1405 10:37
عاشق اینم که از آدمایی که دوست دارم فیلم و عکس یهویی بگیرم. وقتایی که قشنگ میخندن یا حالشون خوبه و حواستون نیست رو ثبت کنم. مثلاً امروز صبح آهنگ مورد علاقه گلی داشت پخش میشد، باهام قهره و نگام نمیکرد، منم شروع کردم کاملا یواش ازش فیلم گرفتم، لبخند آخرش وقتی برگشت رو خیلی دوست داشتم. یا آفتاب، عکس پروفایلش خیلی وقته...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 شهریور 1405 14:40
تکه اشتباهی پازل، باز فکر کردی سرجای درستت قرار داری؟ حس کفایت بهت دست داد؟ اینکه فکر کنی چون همه تلاشت رو کردی دیگه کافی ای و میتونی تو این نقطه قرار بگیری ؟ فکر کردی دیگه بخاطر خودت پذیرفته شدی، نه از روی اجبار؟ ولی خب میبینی که یه ظهر شهریوری که عطر پاییز پشتش حس میشه، همه چی بهت برمیگرده، و دوباره بهت یادآوری میشه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 شهریور 1405 13:50
میترسم یادم بره، پس برای خودم مینویسم: که این اتفاق های این چند روز خیلی عجیب بودن، از اون ماجرایی که چند روز پیش فهمیدم، تا اتفاقی که دیروز افتاد. من اصلا مسیرم نباید اون سمتی میرفت و یکهو به خودم اومدم و دیدم اونجام. شوکه شدم. بعد که تموم شد و میرفتم، مغزم شروع کرد تحلیل کردن و یادآوری خیلی چیزا، از جمله ماجرایی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 شهریور 1405 21:50
همون موقع ها که از چاووشی گوش دادن خوشم نمی اومد، خوب بود. والا به خدا، یکی نیست بگه چرا باید بشینی گوش بدی و به فکر فرو بری؟ و از صبح تا شب هم بذاری رو تکرار. که نبشی از رژ گلگونت.... . به پدر محترم میگم میخوام برم، میگه اجازه نمیدم تنها بری. میخوام بحث کنم، حوصلهم نمیشه. میخوام براش شرح بدم که فقط این یه جا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 شهریور 1405 16:43
یک: دیشب یه چیزی فهمیدم که شبیه بغض یاکریم شده بودم. فقط زنگ زدم آفتاب، گفت داری گریه میکنی؟ و من از حسی که نمیدونستم چیه براش گفتم، و به این نتیجه رسیدم که وقتش الان بوده که الان بفهمم. که قدر یه سری چیزا رو بیشتر بدونم. دو: زنگ زدم دکتر، و بعد مدت ها جواب داد، اونم چون سرکار نبود. دلم برای کارکردن با دکتر تنگ شده...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 مرداد 1405 17:43
مدیر واحد میگه من سر حرفی که برای ارتقا رتبهت زدم بهت هستم و هرکسی بزنه زیر حرفش مطمئن باش من نمیزنم. خندم گرفت، بهش میگم توقعی نیست، مورد داشتیم قسم میخورد که سر حرفش میمونه و یک ماه نشده برعکس حرفش عمل کرد. برای همین دیگه حساب نمیکنم رو اینکه آدما به حرفاشون عمل کنند. پاییز نزدیکه و کاش پاییز امسال با خودش اتفاق...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 مرداد 1405 16:34
باید پذیرفت و باید با واقعیت ها رو به رو شد. سخته ولی خب چه میشه کرد، مثل قرار هایی که راه پیچوندن نداری و باید بری. هرچی میگم فلانی تلفنی نمیشه؟ میفرمایند خیر. علی رغم میل باطنی م و چند روزی دست به سر کردن طرف مقابل، بالاخره پیام میدم که محل ملاقات رو مشخص کند. باید پذیرفت که حساب دل آدم بدجوری از عقلش سوا است. مثلا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مرداد 1405 11:58
یک آرامشی به وجودم اومده از وقتی که اون بسته سوغاتی رو گرفتم، شاید اغراق باشه نمیدونم. ولی از وقتی گرفتمش واقعا با خودش آرامش آورده. و برکت. یعنی تمااامممم این مدت کلی آدم خواستن برام چالش ایجاد کنند و دعوا درست کنند، از کنار همه ش با لبخند گذشتم، حتی اونی که خیلی عصبانیم کرده بود، فقط یکم اخم کردم و سریع از محیط...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مرداد 1405 21:13
من نمیدونم چرا آدما این روزا تلاش میکنن ازم نسبت به ضعف هام اعتراف بگیرن. خب حالا من به ضعفم هم اعتراف کردم، بعدش چی؟ والا به خدا. هفته پیش استاد یه سوالی درمورد قطعه ای که باید اجرا میکردم پرسید و من نمیدونستم، یه دو سه دقیقه نگاش کردم و بعد گفتم نمیدونم، واقعا بلد نیستم. برگشته میگه دقیقا منتظرم همینو بگی. وقتی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مرداد 1405 16:27
تاریخ های رند مهمن؟ نمیدونم. ولی دیروز خیلی اتفاقی یه ماجرایی پیش اومد که حداقل این تاریخ رند رو برای من مهم کرد. این مدت که دلم میخواست برم کربلا (و هنوزم میخوام)، یه چیزایی تو دلم بود که دوست داشتم داشته باشم. به هیچ کسی هم نگفته بودم، حتی همکارم که اصرار میکرد اگه چیزی میخوای بگو از کربلا برات بیارم، بازم گفتم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 مرداد 1405 18:40
۱: فشارم افتاده بود و یکم بعد از اینکه رسیده بودم خونه خواب بودم، فقط یه بار بیدار شده بودم جواب مامان رو بدم، اواسط شب در خواب عمیقی بودم که دیدم گوشیم تو دستم داره زنگ میخوره، یه نگاهی به مخاطب در حال تماس کردم و یهو از ترس بلند شدم، عادت ندارم با صدای خواب جواب کسی رو بدم، تقریبا به هیچ وجه مگه اینکه طرف خودی باشه،...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 تیر 1405 17:05
۳: لیل میگه حرف زدن باهات خیلی استرسم رو کم کرد، میگه خیلی بابت مصاحبه های دکتری و وضعیت این روزای اینجا و فشار روانی استرس داشتم. حقیقتا خوشحال شدم، چون همیشه این مدت با لیل که حرف میزدم ذهنم نسبت به یه سری مسائل باز تر میشد. ۲: ساحل گفت پیام اون شبت خیلی کمکم کرد. گفتم کدوم؟ گفت همونی که گفتی به فلانی یه فرصت بده....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 تیر 1405 14:51
میگفت دلم برات تنگ شده، برای غر زدنات، برای نگران شدنات، برای مراقب بودنات، برای دست پختت، برای گلدوزیات، برای چای خوردن باهات، برای توی بارون قدم زدنات، برای مدل موهات و اینکه وقتی یکی دست میبره توموهات سرت رو عقب میکشی، برای شعر خوندنت، برای سهراب خوندنت، برای عشق کتاب بودنت، برای صدای ساز زدنت، برای وقتایی که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 تیر 1405 07:35
انقدر دل نازک شدم این روزا که حد نداره . دیشب با گلی درمورد به موضوعی صحبت میکردیم، برگشتم گفتم من نمیدونم این چه ستمی بود که شد، یهو دیدم چشام داره خیس میشه. گلی رفت و یهو به خودم اومدم دیدم چند دقیقه است که بی اختیار دارم اشک میریزم، یه لحظه دیدم این ماجرا اصلا گریه کردن نداره که، دلیل گریه کردنم چیه؟ واقع بینانه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 تیر 1405 16:11
۱: یه امروز گفتم کار کمه، یهو ازم یه گزارش مفصل خواست، یه جوری که دو ساعت و نیم بیشتر تنظیم گزارش طول کشید. اومده مورد اضافه کنه، قیافه م رو میبینه میگه چته گزارش ماهانه است دیگه، میگم بسه دیگه همه اینا رو میدونی منم با جزئیات میارم. ولی خب گزارش خوبی شد. یک ساعت بیشتره داره جلسه رو الکی طول میده. کمر درد گرفتم انقدر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 تیر 1405 19:35
به طرز جالب و هماهنگی، همه شون به طرق مختلف از ما یا از مامان اینا پرسیدن که با چه فکری دو تا دختر رو تنها گذاشتین این همه مدت و هنوز برنگشتین. و به طرز جالب تری جواب های جداگانه همه مون هماهنگ و دندان شکن بوده. دنبال عقیق سرخم، شبیه جن و بسمالله شدیم. هرچی میگردم اونی که میخوام رو پیدا نمیکنم. منظومه خسرو و فرهاد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 تیر 1405 08:24
دیشب یهو دیدم زهره تو افق پیداست، گفتم الانه که ماه طلوع کنه. هرچی سر چرخوندم ماه رو ببینم به چشمم نیومد، یهو دیدم یه نوری داره از پشت درختا دیده میشه، ذوق کردم چند دقیقه ای وایستادم تا طلوع کنه. یکی از قشنگ ترین اتفاق های دنیا همین طلوع ماهه. قبول که ماه کامل که ابر ماه هم باشه قشنگ ترینه ولی اگه عاشقش باشی بقیه حالت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 تیر 1405 16:54
میگه من از پایان میترسیدم و آغاز کردم. و حالا من وسط این روزایی م که تنها گذروندن شون غروب به غروب اگه دو دقیقه وقت اضافه بیارم و بتونم به آسمون خیره بشم ، دو دستی گلوم رو میچسبه و ول نمیکنه. هیچ آینده ای برای هیچی متصور نیستم صادقانه. آره دلم میخواد اون تصویر رویایی آینده ای که ماه ها قبل برای خودم ساخته بودم، ولی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 تیر 1405 09:51
«شما اخیرا تماسی با این مخاطب داشتهاید». فکر میکنم اخیرا یعنی کی؟ چند دقیقه پیش؟ چند ساعت پیش؟ دیروز؟ پریروز؟ یا ۱۲۵ روز پیش؟ نمیدونم. هرچی هست از کلمه اخیرا بدم میاد. راستش قلبم فشرده میشه. دیروز داشتم فکر میکردم معنی زندگی چیه؟ دیروز از ساعت ۶ و نیم صبح که بیدار شدم تا ۱ شب که خوابیدم، یهو به خودم اومدم دیدم حتی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 خرداد 1405 14:43
یعنی امروز هر تلنگری کوچکی میتونه باعث بشه اشکم در بیاد. و واقعا دلم دوستی رو میخواد که بتونم زنگ بزنم راجب همه چی حرف بزنم و با این فکرا تنها نمونم. آفتاب قهره، چون بهش نگفتم که چند روز پیش چه اتفاقاتی افتاده، خب البته شاید حق داره، برای من قبلا این اتفاق خیلی بزرگ و مهم بوده، و قطعا توی خوشحالیم سهیمش میکردم....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 خرداد 1405 09:36
به طرز عجیبی یکشنبه ها روز اذیت کننده ای شده، عاشق سازمم ولی ولی ولی، وقتی درست تمرین نکنی، کلاس مورد علاقهت هم میشه عذاب. حوصله خودمم ندارم چه برسه به کلاس. استادمم دیگه کلافه شده، متوصل شده به اینکه مسائل رو پژوهشی ببین، فلان آلبوم رو پژوهشی گوش کن و این چیزا. میخواستم بگم بنده خدا من فقط دارم میام کلاس که از این...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 خرداد 1405 11:49
دیروز داشتم فکر میکردم چند روز دیگه سالروز ۱۱ سالگی وبلاگمه و خودش دیگه وجود نداره. صبح که بیدار شدم به عادت همه این سه ماه باز دوباره سرچ کردم و بومممم باز شد. اتفاق قشنگی بود. البته دروغ چرا، چند روزی بود که امیدم به برگشتنش تموم شده بود و دیگه سرچ نمیکردم. امروز نمیدونم چی شد یهو. دیروز داشتم فکر میکردم ۱۰ سال...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 اسفند 1404 01:01
کار های زیادی رو باید تا قبل آخر سال انجام میدادم. شاید حتی الان یادم نیاد. ولی میدونستم باید یه وصیت نامه بنویسم. این چند شب گذشته خیلی بهش فکر کردم، نخواستم ازش فرار کنم. اگه لازم نشد که چه بهتر. ولی خب کی خبر داره؟ از خط اول که شروع میکردم میدونستم که در نهایت مالک هیچی نیستم. هیچی. شاید خیلی چیزا جامونده. اما خب...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 اسفند 1404 16:30
آدما وقتی میترسن یا یه ترس بزرگ میاد سراغشون اولین چیزی که میذارن کنار چیزاییه که دوست دارن. و همچنین آدمایی که دوست دارن. مگه اینکه خیلی خیلی خیلی خیلی استثنا باشه. اینو از رفتارم با سازم فهمیدم، از حوصله هیچ آدمی رو نداشتن، و اینکه حتی حوصله آفتاب رو هم ندارم الان. تو این هوا دلم یه بغل بزرگ و گرم میخواد، یه چایی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اسفند 1404 09:03
داشتم با آفتاب صحبت میکردم بهش گفتم چه قدر آدما بیمعرفتن. گفت کی رو میگی. گفتم هیچکی. همه. گفت منظورت کیه؟ گفتم واقعا همه. اون روزی که این اتفاقا شروع شد دستم به تلفن بود تا از حال تک تکشون خبر بگیرم تا به یه نقطه امن برسن. تا دو سه روز هم همین بود. ولی اونا یکی شون یه پیام ندادن. بهش گفتم از هیچکس توقع تماس و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 اسفند 1404 14:11
نمیدونم چه واکنشی داشته باشم به حرفهای دکتر و آزمایش هایی که نوشته. نه میتونم با کسی درموردش صحبت کنم، نه تحملش تنهایی راحته. در واقع نمیخوام کسی رو درگیرش کنم، که چی تهش، بهشون بگم که اونا هم ناراحت بشن؟نه، نمیدونم. احساس میکنم باید تنهایی از پسش بر بیام. اصلا این هفته شاید وقت نشه برم دنبالش، تا جوابا آماده بشه،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 بهمن 1404 00:14
دیدم لیمو نوشته: رو آخرین دیوار این کشور نوشتم من وقت کم دارم واسه بوسیدن تو تو وقت کم داری واسه بوسیدن من رو آخرین دیوار این کشور نوشتم ما عمرمون کوتاهه مثل خندهی تو در لحظه خواستم بهش گوش بدم، وقتی شنیدمش مطمئن شدم. با موهای خیس دوباره کاپشن پوشیدم، شمع عزیزم و نامه های حرف های نزدم رو برداشتم. بدون تردید قدم زدم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 بهمن 1404 12:35
یه کاری پیش اومد که به یکی از دوستام زنگ زدم که خیلی وقت بود صحبت نکرده بودیم، گفتم از اون بپرسم. تموم که شد احوال دوست دخترش رو پرسیدم. یهو گفت به من ربطی نداره، قفل کردم. گفتم یعنی چی؟ آخرم کار خودت رو کردی و دختری که انقدر دوست داشت رو ول کردی؟ گفت نه، اون رفت. گویا بر اثر مشکلاتی دخترک مجبور به یک نامزدی اجباری...