| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
آخرین باری که رفتم کتابفروشی، هرچی بیشتر بین قفسه ها میچرخیدم، بیشتر میفهمیدم دیگه انگار این کتاب ها هیچ به درد نمیخورن. نمیدونم اون کتابفروشی اینجوریه یا همه جا همین شده. تکرار مکررات.
کتاب های بی فایده. قبلا توی همین کتاب فروشی که میرفتی چیز های مفید تر با قیمت های معقول تر میدیدی. حالا اما بیشتر کتاب هایی هستن که به نظرم بیخود میان. حجم، نوع چاپ و قیمت ....
حتی اون رمان های تاریخی قدیمی و سنگین رو هم دست و دلم نمیره چاپ جدیدش رو بخرم. منی که چاپ قدیمش رو توی اون کتابخونه افسانه ای عزیز دیدم. دلم میخواد یه سر به اون کتابخونه بزنم. ولی خب......
نمیدونم شایدم رفتم و جلد دوم اون رمان ناتمام رو برداشتم و تمامش کردم، رمانی که برای من حداقل بیشتر از یک رمان تاریخی معمولیه. ناتمامه مثل آرزوهایی که داشت شکل میگرفت و یه بمب خورد توش.
آخرین سری ای که کتاب خریدم از نمایشگاه بود و راضی م ازش. انگار سوییچ کردم روی متون قدیمی. عجیب بهم میچسبه.
دلم میخواد باباگوریو رو انقدر تو صفحات اول نصفه ول نکنم و ببینم چرا آیدین آنقدر دوستش داشت و براش مهم بود.
فعلا همین.
امروز میشه یک ماه، از تغییر شرایط جدید و دو ماه از گذشتن اون روز نحس.
واقعا ظرف یک ماه خدا یه جوری همه چی رو عوض میکنه که آدم نمیدونه چی بگه. میگه زمان بندی خدا دقیق تر از ماها است. راست میگه.
هنوز نمیدونم شرایط جدید رو دوست دارم یا نه، این جای جدید مکان جدید، آدمای جدید. نمیدونم . شاید دنبال ساختن یه هویت جدیدم به قدرت اون هویتی که توی اون شهر دوست داشتنی جا گذاشتم.
نمیدونم. ولی میدونم یه روز که نبودم دلم برای اینجا و کارهاش تنگ شده بود.
و چه چیزای جالبی هم این وسط از یه سری آدما فهمیدم. اون آدم برگشت، انقدر ناگهانی که تمام اون شب شوکه بودم. برگشت ولی برگشتنی که دیر بود. خیلی دیر. و پذیرفتنی و ممکن نبود. فقط بهم ثابت شد اتفاقای گذشته ساخته ذهن و توهم نبوده.
عمیقأ دلم میخواست جواب بدم و بگم چرا؟ ولی نمیشد، هیچ رقمه. و برای اولین بار زنگ و پیام های عزیز ترین غریبه زندگی م رو نادیده گرفتم.
ولی بعد باز به زندگی ادامه دادم. خوب شدم؟ نمیدونم! احتمالا همچنان در حال فرارم.
اینجای جدید، میون این آدمای جدید که هیچ خط و ربطی به شهر گذشته من ندارن، هنوز سعی میکنم اتصالات روحی م رو به اون مکان و آدم هاش حفظ کنم. شاید یه روز باز تونستم اون شهر رو ببینم و بنویسم:
بار دیگر، شهری که دوست میداشتم.