-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 مرداد 1405 16:34
باید پذیرفت و باید با واقعیت ها رو به رو شد. سخته ولی خب چه میشه کرد، مثل قرار هایی که راه پیچوندن نداری و باید بری. هرچی میگم فلانی تلفنی نمیشه؟ میفرمایند خیر. علی رغم میل باطنی م و چند روزی دست به سر کردن طرف مقابل، بالاخره پیام میدم که محل ملاقات رو مشخص کند. باید پذیرفت که حساب دل آدم بدجوری از عقلش سوا است. مثلا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مرداد 1405 11:58
یک آرامشی به وجودم اومده از وقتی که اون بسته سوغاتی رو گرفتم، شاید اغراق باشه نمیدونم. ولی از وقتی گرفتمش واقعا با خودش آرامش آورده. و برکت. یعنی تمااامممم این مدت کلی آدم خواستن برام چالش ایجاد کنند و دعوا درست کنند، از کنار همه ش با لبخند گذشتم، حتی اونی که خیلی عصبانیم کرده بود، فقط یکم اخم کردم و سریع از محیط...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مرداد 1405 21:13
من نمیدونم چرا آدما این روزا تلاش میکنن ازم نسبت به ضعف هام اعتراف بگیرن. خب حالا من به ضعفم هم اعتراف کردم، بعدش چی؟ والا به خدا. هفته پیش استاد یه سوالی درمورد قطعه ای که باید اجرا میکردم پرسید و من نمیدونستم، یه دو سه دقیقه نگاش کردم و بعد گفتم نمیدونم، واقعا بلد نیستم. برگشته میگه دقیقا منتظرم همینو بگی. وقتی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مرداد 1405 16:27
تاریخ های رند مهمن؟ نمیدونم. ولی دیروز خیلی اتفاقی یه ماجرایی پیش اومد که حداقل این تاریخ رند رو برای من مهم کرد. این مدت که دلم میخواست برم کربلا (و هنوزم میخوام)، یه چیزایی تو دلم بود که دوست داشتم داشته باشم. به هیچ کسی هم نگفته بودم، حتی همکارم که اصرار میکرد اگه چیزی میخوای بگو از کربلا برات بیارم، بازم گفتم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 مرداد 1405 18:40
۱: فشارم افتاده بود و یکم بعد از اینکه رسیده بودم خونه خواب بودم، فقط یه بار بیدار شده بودم جواب مامان رو بدم، اواسط شب در خواب عمیقی بودم که دیدم گوشیم تو دستم داره زنگ میخوره، یه نگاهی به مخاطب در حال تماس کردم و یهو از ترس بلند شدم، عادت ندارم با صدای خواب جواب کسی رو بدم، تقریبا به هیچ وجه مگه اینکه طرف خودی باشه،...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 تیر 1405 17:05
۳: لیل میگه حرف زدن باهات خیلی استرسم رو کم کرد، میگه خیلی بابت مصاحبه های دکتری و وضعیت این روزای اینجا و فشار روانی استرس داشتم. حقیقتا خوشحال شدم، چون همیشه این مدت با لیل که حرف میزدم ذهنم نسبت به یه سری مسائل باز تر میشد. ۲: ساحل گفت پیام اون شبت خیلی کمکم کرد. گفتم کدوم؟ گفت همونی که گفتی به فلانی یه فرصت بده....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 تیر 1405 14:51
میگفت دلم برات تنگ شده، برای غر زدنات، برای نگران شدنات، برای مراقب بودنات، برای دست پختت، برای گلدوزیات، برای چای خوردن باهات، برای توی بارون قدم زدنات، برای مدل موهات و اینکه وقتی یکی دست میبره توموهات سرت رو عقب میکشی، برای شعر خوندنت، برای سهراب خوندنت، برای عشق کتاب بودنت، برای صدای ساز زدنت، برای وقتایی که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 تیر 1405 07:35
انقدر دل نازک شدم این روزا که حد نداره . دیشب با گلی درمورد به موضوعی صحبت میکردیم، برگشتم گفتم من نمیدونم این چه ستمی بود که شد، یهو دیدم چشام داره خیس میشه. گلی رفت و یهو به خودم اومدم دیدم چند دقیقه است که بی اختیار دارم اشک میریزم، یه لحظه دیدم این ماجرا اصلا گریه کردن نداره که، دلیل گریه کردنم چیه؟ واقع بینانه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 تیر 1405 16:11
۱: یه امروز گفتم کار کمه، یهو ازم یه گزارش مفصل خواست، یه جوری که دو ساعت و نیم بیشتر تنظیم گزارش طول کشید. اومده مورد اضافه کنه، قیافه م رو میبینه میگه چته گزارش ماهانه است دیگه، میگم بسه دیگه همه اینا رو میدونی منم با جزئیات میارم. ولی خب گزارش خوبی شد. یک ساعت بیشتره داره جلسه رو الکی طول میده. کمر درد گرفتم انقدر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 تیر 1405 19:35
به طرز جالب و هماهنگی، همه شون به طرق مختلف از ما یا از مامان اینا پرسیدن که با چه فکری دو تا دختر رو تنها گذاشتین این همه مدت و هنوز برنگشتین. و به طرز جالب تری جواب های جداگانه همه مون هماهنگ و دندان شکن بوده. دنبال عقیق سرخم، شبیه جن و بسمالله شدیم. هرچی میگردم اونی که میخوام رو پیدا نمیکنم. منظومه خسرو و فرهاد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 تیر 1405 08:24
دیشب یهو دیدم زهره تو افق پیداست، گفتم الانه که ماه طلوع کنه. هرچی سر چرخوندم ماه رو ببینم به چشمم نیومد، یهو دیدم یه نوری داره از پشت درختا دیده میشه، ذوق کردم چند دقیقه ای وایستادم تا طلوع کنه. یکی از قشنگ ترین اتفاق های دنیا همین طلوع ماهه. قبول که ماه کامل که ابر ماه هم باشه قشنگ ترینه ولی اگه عاشقش باشی بقیه حالت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 تیر 1405 16:54
میگه من از پایان میترسیدم و آغاز کردم. و حالا من وسط این روزایی م که تنها گذروندن شون غروب به غروب اگه دو دقیقه وقت اضافه بیارم و بتونم به آسمون خیره بشم ، دو دستی گلوم رو میچسبه و ول نمیکنه. هیچ آینده ای برای هیچی متصور نیستم صادقانه. آره دلم میخواد اون تصویر رویایی آینده ای که ماه ها قبل برای خودم ساخته بودم، ولی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 تیر 1405 09:51
«شما اخیرا تماسی با این مخاطب داشتهاید». فکر میکنم اخیرا یعنی کی؟ چند دقیقه پیش؟ چند ساعت پیش؟ دیروز؟ پریروز؟ یا ۱۲۵ روز پیش؟ نمیدونم. هرچی هست از کلمه اخیرا بدم میاد. راستش قلبم فشرده میشه. دیروز داشتم فکر میکردم معنی زندگی چیه؟ دیروز از ساعت ۶ و نیم صبح که بیدار شدم تا ۱ شب که خوابیدم، یهو به خودم اومدم دیدم حتی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 خرداد 1405 14:43
یعنی امروز هر تلنگری کوچکی میتونه باعث بشه اشکم در بیاد. و واقعا دلم دوستی رو میخواد که بتونم زنگ بزنم راجب همه چی حرف بزنم و با این فکرا تنها نمونم. آفتاب قهره، چون بهش نگفتم که چند روز پیش چه اتفاقاتی افتاده، خب البته شاید حق داره، برای من قبلا این اتفاق خیلی بزرگ و مهم بوده، و قطعا توی خوشحالیم سهیمش میکردم....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 خرداد 1405 09:36
به طرز عجیبی یکشنبه ها روز اذیت کننده ای شده، عاشق سازمم ولی ولی ولی، وقتی درست تمرین نکنی، کلاس مورد علاقهت هم میشه عذاب. حوصله خودمم ندارم چه برسه به کلاس. استادمم دیگه کلافه شده، متوصل شده به اینکه مسائل رو پژوهشی ببین، فلان آلبوم رو پژوهشی گوش کن و این چیزا. میخواستم بگم بنده خدا من فقط دارم میام کلاس که از این...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 خرداد 1405 11:49
دیروز داشتم فکر میکردم چند روز دیگه سالروز ۱۱ سالگی وبلاگمه و خودش دیگه وجود نداره. صبح که بیدار شدم به عادت همه این سه ماه باز دوباره سرچ کردم و بومممم باز شد. اتفاق قشنگی بود. البته دروغ چرا، چند روزی بود که امیدم به برگشتنش تموم شده بود و دیگه سرچ نمیکردم. امروز نمیدونم چی شد یهو. دیروز داشتم فکر میکردم ۱۰ سال...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 اسفند 1404 01:01
کار های زیادی رو باید تا قبل آخر سال انجام میدادم. شاید حتی الان یادم نیاد. ولی میدونستم باید یه وصیت نامه بنویسم. این چند شب گذشته خیلی بهش فکر کردم، نخواستم ازش فرار کنم. اگه لازم نشد که چه بهتر. ولی خب کی خبر داره؟ از خط اول که شروع میکردم میدونستم که در نهایت مالک هیچی نیستم. هیچی. شاید خیلی چیزا جامونده. اما خب...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 اسفند 1404 16:30
آدما وقتی میترسن یا یه ترس بزرگ میاد سراغشون اولین چیزی که میذارن کنار چیزاییه که دوست دارن. و همچنین آدمایی که دوست دارن. مگه اینکه خیلی خیلی خیلی خیلی استثنا باشه. اینو از رفتارم با سازم فهمیدم، از حوصله هیچ آدمی رو نداشتن، و اینکه حتی حوصله آفتاب رو هم ندارم الان. تو این هوا دلم یه بغل بزرگ و گرم میخواد، یه چایی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اسفند 1404 09:03
داشتم با آفتاب صحبت میکردم بهش گفتم چه قدر آدما بیمعرفتن. گفت کی رو میگی. گفتم هیچکی. همه. گفت منظورت کیه؟ گفتم واقعا همه. اون روزی که این اتفاقا شروع شد دستم به تلفن بود تا از حال تک تکشون خبر بگیرم تا به یه نقطه امن برسن. تا دو سه روز هم همین بود. ولی اونا یکی شون یه پیام ندادن. بهش گفتم از هیچکس توقع تماس و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 اسفند 1404 14:11
نمیدونم چه واکنشی داشته باشم به حرفهای دکتر و آزمایش هایی که نوشته. نه میتونم با کسی درموردش صحبت کنم، نه تحملش تنهایی راحته. در واقع نمیخوام کسی رو درگیرش کنم، که چی تهش، بهشون بگم که اونا هم ناراحت بشن؟نه، نمیدونم. احساس میکنم باید تنهایی از پسش بر بیام. اصلا این هفته شاید وقت نشه برم دنبالش، تا جوابا آماده بشه،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 بهمن 1404 00:14
دیدم لیمو نوشته: رو آخرین دیوار این کشور نوشتم من وقت کم دارم واسه بوسیدن تو تو وقت کم داری واسه بوسیدن من رو آخرین دیوار این کشور نوشتم ما عمرمون کوتاهه مثل خندهی تو در لحظه خواستم بهش گوش بدم، وقتی شنیدمش مطمئن شدم. با موهای خیس دوباره کاپشن پوشیدم، شمع عزیزم و نامه های حرف های نزدم رو برداشتم. بدون تردید قدم زدم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 بهمن 1404 12:35
یه کاری پیش اومد که به یکی از دوستام زنگ زدم که خیلی وقت بود صحبت نکرده بودیم، گفتم از اون بپرسم. تموم که شد احوال دوست دخترش رو پرسیدم. یهو گفت به من ربطی نداره، قفل کردم. گفتم یعنی چی؟ آخرم کار خودت رو کردی و دختری که انقدر دوست داشت رو ول کردی؟ گفت نه، اون رفت. گویا بر اثر مشکلاتی دخترک مجبور به یک نامزدی اجباری...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 بهمن 1404 14:51
هفته پیش که مینوشتم چه دیگر طرح میریزد فریب زیست در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟ کاملا میدونستم طرح جدید فریب زیست چیه. متاسفانه شب از وحشت بسیار گرانبار بود. انقدرکه همکارم میگه از چشمات معلومه تا صبح بیدار بودی، و انقدر که داشتم فکر میکردم چیه این زندگی و آدمیزاد واقعا، که خودش با دستای خودش این وحشت رو برای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 بهمن 1404 19:56
نمیدونم چه حکمتی داره که چند وقته هر سفری که برنامه ریزی میکنم خراب میشه. این یکی م یه جوری کنسل شد که اصلا موندم. البته قابل پیش بینی بود، من زیادی خوش بین بودم. مثل همه چیزای دیگه ای که در موردشون خوشبین بودم. شاید بد هم نشد، کلی کار برای هفته بعد دارم که فکر مرخصی گرفتن نباید به سرم بزنه. حوصله ندارم و این روزا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 بهمن 1404 23:40
روز عجیبی بود واقعا. انقدر که دلم میخواد این گوشه ثبتش کنم. وسط روز یه پیامی گرفتم که مدت ها منتظرش بودم و یهو وسط دفتر از خوشحالی داد زدم. واقعا از ته قلبم خوشحال شدم و حالم رو خوب کرد. انقدر که خدا بخواد دارم واسه هفته بعد واسه ش برنامه سفر میچینم. البته به شرط و شروط بسیاری که باید اونا هم همراهی کنن. مقصد؟ جایی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 بهمن 1404 00:10
شب از وحشت گرانبار است. جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار: چه دیگر طرح میریزد فریب زیست در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 بهمن 1404 09:46
رضا امیرخانی یه جا توی قیدار میگه: «آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد , مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ... از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا میایستم... !» همیشه این جمله ملکه ذهنم بود و از دید خودم میدیدمش، از دید اونی که خطا نکرده. خودم رو قدیس میدونستم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 بهمن 1404 08:42
به قول فاضل: تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن نسیم بیقراری را که از دست تو خواهد رفت مزن تیر خطا! آرام بنشین و مگیر از خود تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت به دستآور اناری را که از دست تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 دی 1404 21:08
زمان چیز غریبیه. غریب تر از هرچیزی. تمرین رو دوست دارم. درست بزنم یا غلط. فقط می دونم حتی اون ماه هایی که رهاش کرده بودم، وقتی از همه چی خسته میشدم، باید میرفتم سراغش، تا آروم بشم، هم خودم، هم جسمم، هم روحم. حالا میدونم رها کردنش غلطه. و این ماه هایی که شروع کردم نعمتی بود که خدا دوباره بهم داد. سرم که از صداش پر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آذر 1404 20:47
میخوام فرار کنم. واقعا احتیاج دارم چند روز بدون مشغله و نگرانی واسه چیزی، هرچی از کار و درس و کوفت و زهرمار تا کلاس داشته باشم و فقط استراحت کنم.