دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

یک: دیشب یه چیزی فهمیدم که شبیه بغض یاکریم شده بودم. فقط زنگ زدم آفتاب، گفت داری گریه می‌کنی؟ و من از حسی که نمی‌دونستم چیه براش گفتم، و به این نتیجه رسیدم که وقتش الان بوده که الان بفهمم. که قدر یه سری چیزا رو بیشتر بدونم.

دو: زنگ زدم دکتر، و بعد مدت ها جواب داد، اونم چون سرکار نبود. دلم برای کارکردن با دکتر تنگ شده واقعا. گفتم انقدر سرم شلوغه که نمیتونم فصل چهار رو جمعش کنم. گفتم اشکال نداره کاش همیشه همینطور باشه. خندم گرفته بود، پیش خودم گفتم بزرگوار از نظر تو که استادمی ایراد نداره ولی خب بالاخره که چی؟ البته هم حرفش درست بود و هم منتظر بودم یه ایده بده. که فقط یه چهارتا کار به کارام اضافه شد.

پ ن: از اینجا به بعد زندگی رو یادمون نداده بودند:)