-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 بهمن 1404 12:35
یه کاری پیش اومد که به یکی از دوستام زنگ زدم که خیلی وقت بود صحبت نکرده بودیم، گفتم از اون بپرسم. تموم که شد احوال دوست دخترش رو پرسیدم. یهو گفت به من ربطی نداره، قفل کردم. گفتم یعنی چی؟ آخرم کار خودت رو کردی و دختری که انقدر دوست داشت رو ول کردی؟ گفت نه، اون رفت. گویا بر اثر مشکلاتی دخترک مجبور به یک نامزدی اجباری...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 بهمن 1404 14:51
هفته پیش که مینوشتم چه دیگر طرح میریزد فریب زیست در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟ کاملا میدونستم طرح جدید فریب زیست چیه. متاسفانه شب از وحشت بسیار گرانبار بود. انقدرکه همکارم میگه از چشمات معلومه تا صبح بیدار بودی، و انقدر که داشتم فکر میکردم چیه این زندگی و آدمیزاد واقعا، که خودش با دستای خودش این وحشت رو برای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 بهمن 1404 19:56
نمیدونم چه حکمتی داره که چند وقته هر سفری که برنامه ریزی میکنم خراب میشه. این یکی م یه جوری کنسل شد که اصلا موندم. البته قابل پیش بینی بود، من زیادی خوش بین بودم. مثل همه چیزای دیگه ای که در موردشون خوشبین بودم. شاید بد هم نشد، کلی کار برای هفته بعد دارم که فکر مرخصی گرفتن نباید به سرم بزنه. حوصله ندارم و این روزا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 بهمن 1404 23:40
روز عجیبی بود واقعا. انقدر که دلم میخواد این گوشه ثبتش کنم. وسط روز یه پیامی گرفتم که مدت ها منتظرش بودم و یهو وسط دفتر از خوشحالی داد زدم. واقعا از ته قلبم خوشحال شدم و حالم رو خوب کرد. انقدر که خدا بخواد دارم واسه هفته بعد واسه ش برنامه سفر میچینم. البته به شرط و شروط بسیاری که باید اونا هم همراهی کنن. مقصد؟ جایی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 بهمن 1404 00:10
شب از وحشت گرانبار است. جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار: چه دیگر طرح میریزد فریب زیست در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 بهمن 1404 09:46
رضا امیرخانی یه جا توی قیدار میگه: «آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد , مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ... از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا میایستم... !» همیشه این جمله ملکه ذهنم بود و از دید خودم میدیدمش، از دید اونی که خطا نکرده. خودم رو قدیس میدونستم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 بهمن 1404 08:42
به قول فاضل: تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن نسیم بیقراری را که از دست تو خواهد رفت مزن تیر خطا! آرام بنشین و مگیر از خود تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت به دستآور اناری را که از دست تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 دی 1404 21:08
زمان چیز غریبیه. غریب تر از هرچیزی. تمرین رو دوست دارم. درست بزنم یا غلط. فقط می دونم حتی اون ماه هایی که رهاش کرده بودم، وقتی از همه چی خسته میشدم، باید میرفتم سراغش، تا آروم بشم، هم خودم، هم جسمم، هم روحم. حالا میدونم رها کردنش غلطه. و این ماه هایی که شروع کردم نعمتی بود که خدا دوباره بهم داد. سرم که از صداش پر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آذر 1404 20:47
میخوام فرار کنم. واقعا احتیاج دارم چند روز بدون مشغله و نگرانی واسه چیزی، هرچی از کار و درس و کوفت و زهرمار تا کلاس داشته باشم و فقط استراحت کنم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 آذر 1404 11:04
شاید بخاطر دلایلی ازش حمایت کنم. ولی ولی ولی واقعا اگه جای معاون بودم، این کارشناس رو به جای قبلی ش برمیگردوندم چون فقط از پس وظیفه اونجا برمیاد. ارتقائش اشتباهی بود که ما مرتکب شدیم. بخاطر ما ارتقا ش دادن و حالا چوبش رو خودمون میخوریم و مجموعه عزیزمون. و نه تنها کارشناس رو که اون مدیر بالادستی ش رو هم معاون باید ادب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آذر 1404 23:23
نشسته م، به این فکر میکنم که بالاخره چند روز پیش فرصت شد بعد از کلاس چند تا خیابون رو قدم زدن و اگه دیر وقت نبود حتما بازم راه میرفتم. سال بلوا رو خریدم، برای آفتاب، بهش قول داده بودم. امروزبعد از زیستن در هوایی که تلخ بود، به آشیانه برگشتم و آخر هفته. به خودم قول داده بودم وقتی رسیدم میرم سراغ تموم کردم فصلی که کار...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 آبان 1404 14:21
آخرین باری که رفتم کتابفروشی، هرچی بیشتر بین قفسه ها میچرخیدم، بیشتر میفهمیدم دیگه انگار این کتاب ها هیچ به درد نمیخورن. نمیدونم اون کتابفروشی اینجوریه یا همه جا همین شده. تکرار مکررات. کتاب های بی فایده. قبلا توی همین کتاب فروشی که میرفتی چیز های مفید تر با قیمت های معقول تر میدیدی. حالا اما بیشتر کتاب هایی هستن...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 آبان 1404 15:46
امروز میشه یک ماه، از تغییر شرایط جدید و دو ماه از گذشتن اون روز نحس. واقعا ظرف یک ماه خدا یه جوری همه چی رو عوض میکنه که آدم نمیدونه چی بگه. میگه زمان بندی خدا دقیق تر از ماها است. راست میگه. هنوز نمیدونم شرایط جدید رو دوست دارم یا نه، این جای جدید مکان جدید، آدمای جدید. نمیدونم . شاید دنبال ساختن یه هویت جدیدم به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 آبان 1404 11:40
چه قدر بدم میاومد یکی وسط حرف روزمره فارسی ش یهو از کلمات انگلیسی غیر معمول استفاده کنه. حالا خودم چون توی کار یه سری کلمه ها رو مدام باید بگم و وقت نمیشه بخوای معادل فارسی بگی، یهو میبینم توی روزمره با دیگران هم دارم انگلیسی ش رو میگم و این بده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 مهر 1404 22:30
داستان شیخ صنعان رو عجیب دوست دارم. اون روزی که میخ شده بودم و کتاب رو ول نمیکردم تا ببینم تهش چی میشه، این روزا رو نمیدیدم. تموم که شد یه چرای بزرگ و عجیب تو ذهنم بود از این داستان. هدف و منظور از اون اتفاق هایی که در طول داستان افتاد چی بود؟ یه نتیجه ای برای خودم گرفتم ولی انگار از اون داستان هایه که هر وقت بخونی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 شهریور 1404 00:02
تو این سال ها بعد دفعه اولی که عاشق شده بودم، بودن آدمایی که ازشون خوشم میاومد و بعد یه مدت کوتاه متوجه میشدم فقط همین بوده، یه خوش اومدن کوتاه. نمیدونم شاید اون آدم توقع منو بالا برد که فکر میکردم هرکی عشق تو رو نخواد باهات شیک و مجلسی خداحافظی میکنه و اجازه میده حرفی توی دلت نمونه، حتی اگه خیلی چیزا رو نگفته...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 شهریور 1404 14:49
یه آشنای دوری از آشناهای سابقش پیام داده یکی از دوستام که حال فلانی چطوره. یعنی حتی اندازه اونم برات مهم نبود که خودت بیای بهم بگی؟ و جواب روشنه لابد نبوده. و من از تعجب وا میمونم از تمام ردفلگ هایی که ندیده گرفتم و حالا یکی یکی دارن خودشون رو نشون میدن.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 شهریور 1404 19:53
میخواستم گردگیری کنم دستمال های گردگیری رو پیدا نمیکردم، پیراهنی که دوست داشتم رو قیچی کردم. قبل اینکه قیچی بزنم داشتم فکر میکردم حیفه، ولی به خودم اومدم دیدم حیف من بودم که عکسای عروسی پسری رو دیدم که جونم براش در میرفت.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 شهریور 1404 22:24
لعنت به همه فاصله ها در همه روابط بخصوص دوستانه. اول از همه دور میشید، بعد میخواید با تلفن جبرانش کنید، مدت زمان زیادی مکالمه روزانه دارید، انقدر که صدای خانواده ها درمیاد. و این مکالمه ها آنقدر طولانی میشه که بقیه فکر میکنن جای دوستت داری با دوست پسرت حرف میزنی. بعد یهو مسائل زندگی باعث میشه در سکوت فرو برید، بعد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 مرداد 1404 23:11
برگشتم به اون نسخه ای که از خونه بیرون نمیرفت، و این، بده. خب فکر کردم اوضاع نوشتن داره خوب پیش میره تا رسید به این جایی که حوصله ش رو ندارم ولی مجبورم کشون کشون هم شده روزی دو میلیمتر جلو ببرمش، و تقریبا دارم از تکنیک دکتر استفاده میکنم که لازم نیست همه ش رو بخونی، فقط اون قسمت هایی که لازمه. حالا حالا هم برنامه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 خرداد 1404 08:55
روزای عجیبیه، یه عمر دویدم پی به سری چیزا، همون روزی که در ناباورانه ترین حالت ممکن یه پیشنهاد جالب گرفته بودم و براش جلسه گذاشته بودم، با دو تا بمب ..... اون به کنار دوری از عزیزام، نگرانی جونشون، تلاش برای رسیدن بهشون..... نسل زیاده خواهی نبودیم، نمیدونم چرا اینجوری شد.....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 خرداد 1404 23:19
میگم این چه غلطی بود ما کردیم؟ کی این تئوری زن مستقل قوی رو انداخت تو زندگی مون که از خونه و زندگی و خیلی چیزای دیگه خودمون رو دور کنیم؟ که تو فکرمون نباشه خونه و کاشونه داشتن؟ که وقتی از صبح خروس خون تا شغال خون شب هم بیرون باشی وقتی برگردی کسی منتظرت نیست. حتی وسط روز هم کسی سراغت رو نمیگیره و عملا اهمیتی نداره. بعد...
-
.....
پنجشنبه 8 خرداد 1404 20:41
یکی بهم پیام داد و نظرم رو به عنوان کارشناس در یک حوزه ای خواست. و من اینجوری بودم که جناب فلانی فکر میکنم این پیام رو به اشتباه برای من فرستادین، و گفت که نه کاملا درست فرستادم. و بعدش داشتم فکر میکردم چه قدر ممکنه ما خودمون رو دست کم بگیریم. و حتی الان هم نمیتونم قبول کنم به همچین درجه ای رسیده باشم. مورد مشابه ش،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 13:32
زندگی بزرگسالی عجیب غریب سرویسم کرده. این حجم بی خوابی رو توی این دو سه هفته تجربه کردم و برام بعید بود. دو هفته اولی بخاطر کارهای کوه و این هفته بخاطر خودم. اعتراض ؟ خیر این تماما حاصل چیزی بود که خودم میخواستم. جا زدن ؟ آره میتونی همین الان جا بزنی و برگردی همین مسیر رو ولی بعد اعتراض هرگز. امیدوارم این تپش قلب و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اسفند 1403 18:26
راستش اینا رو هیچ وقت دلم نمیخواست بنویسم ولی الان دلم خواست، حتی یه بار هم نوشتم، ولی منتشر نشد. میدونی امسال سال عجیب غریبی بود، به خصوص نیمه دومش. با همه اشک ها و لبخند هاش دلم براش تنگ میشه. میدونم. نه اینکه تلخی نداشته، داشته، شبایی بود که تا پاسی از شب گریه ولم نکرد، فقط من بودم و من و خدا و یکی دو تا دوستی که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 بهمن 1403 23:38
میگه همچین انتظاری دارم ازت و میدونم از پسش برمیای، ولی یه ساله نمیدونم چرا هی این ور اون ور میپری، برو یه مدت همه چی. و تعطیل کن و رو این تمرکز کن، اون یکی هم میگه مشکلمون اینه که زمان نمیذاریم، بهش میگم دقیقا میدونم که اگه وقت بذارم یه چیز خوبی از آب درمیاد، ولی مشکلم اینه که نمیذارم. چشام اذیت میکنه دلم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 مهر 1403 00:06
کارما عزیزم؟ کارما یعنی دنیا انقدر کوچیکه و زمین گرد که میچرخه و میچرخه و تو رو میذاره جای آدمی که ۴ سال پیش سرزنشش میکردی وچرا این کار رو کرد و چرا اون کار رو نکرد. خودت همون کار رو انجام میدی وشاید حتی بد تر. و بعد چی میشه ؟ یهو میفهمی چرا اون همچین کاری کرده، و بعد ازش بسیار ممنون هم میشی اگه دلیلش همین بوده....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 شهریور 1403 01:45
خیلی جدی رفتم دیروز قیمت تخته و اره گرفتم، و اگه طرف خودش بود یهو میدیدی خریدم و اومدم . واکنش مامان اینا خیلی خوب بود، اینجوری که همین یه کار ت باقی مونده . وسایل سابقم حیف شد نفهمیدم چطوری گم شد. ولی خب یه ایده ای به ذهنم رسیده که باید ببینم چه طور میشه. چند تا طرح قشنگم برای گلدوزی دارم باید ببینم برای اونا کی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 شهریور 1403 23:33
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 شهریور 1403 15:16