| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
حساسیتم نسبت به خوب تموم شدن انقدر زیاده که باید امروز یه کاری میکردم، برای پایان بلند ترین تابستون کوتاه. تابستون عجیب. دوستش داشتم.
جرات فردا رفتن به اون نشست رو ندارم. نمیدونم چرا. اونم الان و این لحظه. اما باید برم، بگذریم.
خب راست میگه دیگه به سمت دریا تو میکشونی. ببر هرجا میخوای. به قول همکار جدید ما تسلیم ایم.
راستی فردا دوباره پاییز میشه باز :)
ساعت ده و نیم ۱۸ م، حالا دقیقا میشه یک سال. ۳۶۵ روز تمام.
برای آخرین بار میخوام ازش بنویسم که یادم نره کی و کجا و چطور رکب خوردم از اعتماد بی جا.
البته که الان نزدیک ۹ یا ده ماهه که واقعا دیگه هیچ اهمیتی نداره که پارسال این موقع چه اتفاقی افتاده. صادقانه و از ته قلبم.
به آفتاب گفتم اگه لازمه الان و اینجا و این لحظه بودنم و فهم اینکه هیچی نمیدونم، این بوده که این اتفاق ها بیفته از هیچ کدومشون پشیمون نیستم. گفت حتی فلان ماجرا؟ گفتم حتی اون ماجرا.
گفتم منِ یک سال پیش که وقتی سه روز تمام نه میتونست بخوابه نه بیدار باشه، نه غذا بخوره، هیچ وقت فکر نمیکردم یکسال بعد هروقت یاد این روز میافتم هزار هزار بار بخاطر این اتفاق خداروشکر کنم. که خودش نجاتم داد از دست آدم بیلیاقتی که.....
به خودم قول داده بودم که امروز باید برم پناهگاه. دیر اومدم، دیر شده بود، ترافیک بود، ولی هر جوری بود خودم رو رسوندم.
به خیلی چیزا فکر کردم، فکر کردم به این که شکستم، دستم رو گرفت، بلندم کرد. کمک کرد فرو نریزم. یه کاری کرد که حس کنم دوباره قلب دارم، که قلبم دوباره جوونه بزنه. چینی شکسته بند زده شد، اما اینبار خورد شد. خاکشیر تمام.
اینبار ولی میتونستم بخوابم. تا خود اون صبح کذایی که پیرمرد رفت، هرشب از وقتی که میاومدم خواب بودم یا تو اتاق در بسته بود و بقیه فکر میکردندخوابم تا فردا صبحش که بزنم بیرون، گاهی فقط برای شام شاید بیرون بودم.
ولی بازم گذشت و بازم برگشتم به زندگی واقعی و ایران واقعی بودن. همه چی گذشت، میگذره، چنان که ابرها در گذرند. همچین میگذره که الان باورم نمیشه پیرمرد چندین ماهه که دیگه نیست. من باورم نشده بود، هنوزم نشده. کاش هنوز زنده بود.
همچین میگذره که آشنا غریبه میشه. و یه روز صبح بیدار میشی و چایی سرد شده.
و کی میدونه که از اینجا به بعد چی سرنوشتمونه؟ و چی قراره اتفاق بیفته؟
واقعا کی میدونه؟ نمیدونم :)
عاشق اینم که از آدمایی که دوست دارم فیلم و عکس یهویی بگیرم. وقتایی که قشنگ میخندن یا حالشون خوبه و حواستون نیست رو ثبت کنم. مثلاً امروز صبح آهنگ مورد علاقه گلی داشت پخش میشد، باهام قهره و نگام نمیکرد، منم شروع کردم کاملا یواش ازش فیلم گرفتم، لبخند آخرش وقتی برگشت رو خیلی دوست داشتم.
یا آفتاب، عکس پروفایلش خیلی وقته عکسی هست که من دو سال پیش یهویی ازش گرفتم و خیلی قشنگ افتاده.
+ البته که عزیزانم در جریان نیستن که من چه قدر این کار رو دوست دارم که ازم فیلم و عکس یهویی بگیرن، فلذا من خودم عکس یهویی ای ندارم.
++میدونم وقت رفتن نزدیکه، نزدیک تر از هرچیزی. فقط جرات ندارم بهش فکر کنم. نمیدونم چرا جرات ندارم. ولی خب ندارم دیگه، ولی میدونم که احتمال زیاد اتفاق میافته.
تکه اشتباهی پازل، باز فکر کردی سرجای درستت قرار داری؟ حس کفایت بهت دست داد؟ اینکه فکر کنی چون همه تلاشت رو کردی دیگه کافی ای و میتونی تو این نقطه قرار بگیری ؟ فکر کردی دیگه بخاطر خودت پذیرفته شدی، نه از روی اجبار؟
ولی خب میبینی که یه ظهر شهریوری که عطر پاییز پشتش حس میشه، همه چی بهت برمیگرده، و دوباره بهت یادآوری میشه که تو تکه اشتباهی پازلی.
وقت کمه، نمیدونم میتونی جات رو توی این دنیا پیدا کنی، یا یه روز رها شده تو دست باد میری. ولی امیدوارم یه روز بنویسی از اینکه بالاخره جای خودت رو پیدا کردی.
و در جریانی که؟ اون روزی که باد میبرتت، هیچ اهمیتی برای کسی نداری. عمیقأ هیچ کس عزیزم. نهایتا پنج، شش نفر دورت، در حد ۴۰ روز. بیشتر؟ بعید میدونم.
میترسم یادم بره، پس برای خودم مینویسم:
که این اتفاق های این چند روز خیلی عجیب بودن، از اون ماجرایی که چند روز پیش فهمیدم، تا اتفاقی که دیروز افتاد. من اصلا مسیرم نباید اون سمتی میرفت و یکهو به خودم اومدم و دیدم اونجام. شوکه شدم. بعد که تموم شد و میرفتم، مغزم شروع کرد تحلیل کردن و یادآوری خیلی چیزا، از جمله ماجرایی که حدود ۸ سال پیش با گلابی و مهین در نزدیکی اونجا داشتیم.
به قول یه دوستی میگه تو نشونه ها برات خیلی مهمه. و دقیقا من نشونه ها خیلی برام مهمن. و مطمئنم هیچ کدوم از اتفاق های این چند روز اتفاقی نبودن. حتی اینکه توی ماشین بودم و یه لحظه سرم رو بالا آوردم و دیدم جلوی دانشگاهیم که خیلی دلم میخواد نقشی اونجا داشته باشم. یک لحظه موندم، از دیدن تابلوی محقری که فقط دو تا کلمه روش ثبت شده بود، و ساختمانی که آسیب دیدگی ش از بیرون معلوم نبود. فقط میدونم در کمال ناباوری برای خودم، گوله گوله اشک از چشمم اومد.
من این حس رو نه برای دانشگاه عزیز خودم داشتم و نه برای دانشگاهی که اخیرا با استاداش کار میکنم و دلم میخواد اونجا درس بخونم. اما اینجای عجیب که چند ماه پیش استاد یه کاری رو ازش بهم سپرد.....
نمیدونم. فقط میدونم یه اتفاق هایی داره میافته....
اینا باشه تا یادم نره