دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

باید پذیرفت و باید با واقعیت ها رو به رو شد. سخته ولی خب چه میشه کرد، مثل قرار هایی که راه پیچوندن نداری و باید بری. هرچی میگم فلانی تلفنی نمیشه؟ میفرمایند خیر. علی رغم میل باطنی م و چند روزی دست به سر کردن طرف مقابل، بالاخره پیام میدم که محل ملاقات رو مشخص کند. 

باید پذیرفت که حساب دل آدم بدجوری از عقلش سوا است. مثلا داری بین پیش‌درآمد و درآمد و چهارمضراب برای خودت میچرخی، یهو دستات می‌ره سمت بهار دلنشین و اصلا نمیدونی چطور انگشت ها از این فاز، راه خودشون رو پیدا میکنن سمت سوغاتی هایده. باید پذیرفت که یه وقتا باید دلت رو رها کنی که هرچه قدر میخواد سوغاتی بخونه و بزنه و هرچه قدر میخواد به آسمون عصرگاهی و آسمون نیمه شب خیره بشه. باید یه وقتایی دل رو رها کرد بلکه شاید خودش راه خودش رو پیدا کنه.

یک آرامشی به وجودم اومده از وقتی که اون بسته سوغاتی رو گرفتم، شاید اغراق باشه نمی‌دونم. ولی از وقتی گرفتمش واقعا با خودش آرامش آورده. و برکت. 

یعنی تمااامممم این مدت کلی آدم خواستن برام چالش ایجاد کنند و دعوا درست کنند، از کنار همه ش با لبخند گذشتم، حتی اونی که خیلی عصبانی‌م کرده بود، فقط یکم اخم کردم و سریع از محیط خارج شدم. 

البته قبل رسیدن این بسته یه گفت و گوی تلخ باعث شده بود به این نتیجه برسم که دیگه هیچ چیزی اونقدر اهمیت نداره که بخاطرش بخوام برآشفته بشم، وقتی عزیزترینام چنین رفتاری دارند، دیگه از کسی توقعی نیست. و بعد این بسته اون نتیجه رو با یک آرامش همراه کرد.


یادمه یه روز مدیر واحد اومده بود سر همه داشت داد میزد، من پشت میزم با لبخند نشسته بودم و به کارم میرسیدم، به مدیر منابع میگفتم من اگه آدم ده روز پیش بودم عمرا می‌تونستم تحمل کنم و یه چیزی میگفتم ولی خب دیگه برام مهم نیست. البته که این به معنی تحمل بی احترامی نیست، اما خب نتیجه گرفتم که جوابشون رو میشه  طور دیگه ای داد و دنیا انقدر ارزش نداره که سر این چیزا با بقیه دعوا کنم.

به قول شاعر 

مجو درستیِ عهد از جهانِ سست‌نهاد

که این عجوز، عروسِ هزاردامادست

من نمی‌دونم چرا آدما این روزا تلاش میکنن ازم نسبت به ضعف هام اعتراف بگیرن. خب حالا من به ضعفم هم اعتراف کردم، بعدش چی؟ 

والا به خدا.

هفته پیش استاد یه سوالی درمورد قطعه ای که باید اجرا می‌کردم پرسید و من نمی‌دونستم، یه دو سه دقیقه نگاش کردم و بعد گفتم نمی‌دونم،‌ واقعا بلد نیستم. برگشته میگه دقیقا منتظرم همینو بگی. وقتی بگی بلد نیستی میری یادمیگیری. به خودت چرا فرصت فهمیدن و یادگرفتن نمیدی؟ و من یک هفته است به این جمله فکر میکنم.‌ 

+ همه چیز در با آرامش ترین حالت ممکنه،هوای خنک امشب، تاریکی، آرامش،سکون و سکوت و هوای خنک تر شده. فقط ماه دیر تر طلوع می‌کنه و تو شب نشینی های شبانه م نیست. ماهی که تو شبای گذشته خیلی قشنگ بود. 

تاریخ های رند مهمن؟ نمی‌دونم.

ولی دیروز خیلی اتفاقی یه ماجرایی پیش اومد که حداقل این تاریخ رند رو برای من مهم کرد. 

این مدت که دلم میخواست برم کربلا (و هنوزم می‌خوام)، یه چیزایی تو دلم بود که دوست داشتم داشته باشم. به هیچ کسی هم نگفته بودم، حتی همکارم که اصرار می‌کرد اگه چیزی میخوای بگو  از کربلا برات بیارم، بازم گفتم هیچی. 

دیروز صبح یهو اومد، یه بسته گذاشت روی میزم و رفت. بازش کردم و تک تک اون چیزایی که دلم میخواست بعلاوه یه چیز دیگه ای که حتی به ذهنم نرسیده بود توی اون بسته بود. وقتی میگم تک تک، یعنی واقعا هیچی از قلم نیفتاده بود. شوکه بودم و نگاه اون بسته میکردم. انگار این بسته رو برای من چیده بودند. خلاصه که عجیب غریب بود، و بینهایت دوست داشتنی.

و من باز به این جمله رسیدم که:

ما می‌رویم یا ما را می‌برند؟ به گمانم ما را می‌برند.

۱: فشارم افتاده بود و یکم بعد از اینکه رسیده بودم خونه خواب بودم، فقط یه بار بیدار شده بودم جواب مامان رو بدم، اواسط شب در خواب عمیقی بودم که دیدم گوشیم تو دستم داره زنگ میخوره، یه نگاهی به مخاطب در حال تماس کردم و یهو از ترس بلند شدم، عادت ندارم با صدای خواب جواب کسی رو بدم، تقریبا به هیچ وجه مگه اینکه طرف خودی باشه، اما مگه میشه تلفن استاد راهنما رو جواب نداد؟ حین اینکه داشتم فکر میکردم چی کار داره سعی کردم صدام معلوم نباشه خواب بودم و جواب دادم، بنده خدا جهت احوال پرسی تماس گرفته بود و من کلی فکر کرده بودم چه شده و ترسیده بودم. گفت چی کار می‌کنی؟ گفتم والا با این اخبار دستم به هیچ کاری نمیره، گفت خب نبین:) همون حین، حسب عادت یکی زدم تو پیشونیم، و فکر کردم که استاد جان احتمالا مشکل از شهرتونه که تو هم حرف‌های همشهری ت رو میزنی، وگرنه  شهر عزیز که بودی از این حرفا نمیزدی. خلاصه که در قالب شوخی و احوال پرسی دستورات جدید رو صادر کرده و با عرض سلام از راه دور به خانواده مکالمه رو خاتمه دادند. و اصل مطلب چی بود؟ هم خودش و هم دکتر به عنوان تیم بنده، فرمودند که دانشگاه همایش داره و آماده باش. :)))))) 

۲. پیرو یه داستانی به بحث ریزی با مامان داشتم صبح و دیگه زنگ نزدم، عصری زنگ زده میگه دقت کردی؟ تو پنجشنبه ها دیوونه میشی ؟ بهونه هم نداشته باشی بهونه درست می‌کنی. خندیدم گفتم چه می‌دونم. فکر کردم که هفته های قبل چی بوده داستان که یادم نیومد، اما خب قطعا که حق با مادره.

۳. دیشب زنگ زده میگه شام بیا اینجا میگم فلان مشکل پیش اومده و من همین الان از دکتر اومدم کلی هم دارو گرفتم و اصلا شرایطم مناسب نیست و داروها اثر کنه بیهوش میشم، میگه باشه پس هروقت خواستی بیا:/ 

خب بنده خدا یکم ملایم تر، یکم تعارف بیشتر، تو که میدونی مریضم نبودم، من عمرا بیام اونجا.:/

البته بماند که دارو اثر نکرد و چندبار از درد بیدار شدم و همچنان هم ادامه دارد.....