دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

۳: لیل میگه حرف زدن باهات خیلی استرس‌م رو کم کرد، میگه خیلی بابت مصاحبه های دکتری و وضعیت این روزای اینجا و فشار روانی استرس داشتم. حقیقتا خوشحال شدم، چون همیشه این مدت با لیل که حرف میزدم ذهنم نسبت به یه سری مسائل باز تر میشد.

۲: ساحل گفت پیام اون شبت خیلی کمکم کرد. گفتم کدوم؟ گفت همونی که گفتی به فلانی یه فرصت بده. اون شب ساحل گفته بود همه میگن فلانی به درد تو نمیخوره. دخترک یکم دو دل بود، می‌گفت دو ساله بی هیچ ارتباط و توقعی برام صبر کرده تا درسم تموم بشه. بهش گفتم همه اونایی که میگن به دردت نمیخوره، یه روز میرن  پی زندگی شون و تو تنها می‌مونی چون اینا گفتن فلانی به دردت نمیخوره. ضمن اینکه همیشه  کسی نیست که دوستت داشته باشه و گاهی از دست دادن به معنی به دست آوردن چیزای بهتر نیست، فکر کن. فکر کرده بود و گویا اتفاقات خوبی داره می‌افته‌‌. خوشحال شدم، برای دخترک و اون آدمی که یه فرصت بهش داده شد.

۱: به یکی از همکارای بخش کناری گفتم شنیدم مسافرت یهویی پیش اومده، طوری که نشده، گفت نه دارم میرم کربلا، ناخودآگاه از خوشحالی گفتم وای فلان کار رو از طرف من انجام میدید؟ گفت آره، خیلی خوشحال شدم.

۴: آفتاب گفت چند روز پیش ع گفته داره میاد سمت شما، گفتم ای آدم بیشعور بهم خبر نداده. زنگ زدم بهش بعد چندین ماه، گفتم شنیدم  تو بی معرفت بی خبر داری میای، یه فحشی به آفتاب داد که لو داده، گفت مگه میشه بیام و به تو نگم، قرار بود بیام سورپرایزت کنم، وگرنه دیگه کی میتونم ببینمت. ولی سفرم کنسل شد دیگه نگفتم. به خودم گفتم خوبه حداقل معرفتش برای تو باقی مونده که بی خبر نیای‌ و بری. خوشحال شدم که بعد چندین و چند ماه صداش باز تر از وقتی شده بود که اون دخترک گذاشت و رفت از زندگیش و همه مون شوکه بودیم. 

۵. جمعه صبح یه آدمی از اون شهر عزیز بهم پیام داده بود که مرسی که به یادمونی، ببخشید نشد وسط این اوضاع، احوال پرسی کنم ازتون. و من فکر کردم به این که اون روز صبح چه حالی داشتن که این آدم یهو یادش افتاده از من قدردانی کنه؟ واقعا دلم پیش همه اون شهر عزیزه. گفت کاش همه مون اندازه تو معرفت داشتیم. یک ساعت بعدشم دکتر همچین پیامی برام فرستاد، چیزی نگفتم اما فکر کردم فقط همه تون برام محترم و عزیزید. فکر کردم نقاب نیست و به جز خودتون کسی خبر نداره چه قدر ازتون خبر دارم، فقط بقیه می‌دونن دورادور با بچه های اونجا در ارتباطم.

۶. فقط خواستم جای غر زدن یکم از اتفاقات نسبتا دلگرم کننده این چند روز بگم تا اتفاقات احتمالی آینده باعث فراموشی شون نشدن. 

می‌گفت دلم برات تنگ شده، برای غر زدنات، برای نگران شدنات، برای مراقب بودنات، برای دست پختت، برای گلدوزیات، برای چای خوردن باهات، برای توی بارون قدم زدنات، برای مدل موهات و اینکه وقتی یکی دست می‌بره توموهات سرت رو عقب میکشی، برای شعر خوندنت، برای سهراب خوندنت، برای عشق کتاب بودنت، برای صدای ساز زدنت، برای وقتایی که میری می‌شینی زیر نور ماه، برای نگاه کردن تو چشمات، برای.....

یهو بیدار شدم، سرم رو گرفته بودم و داشتم فکر میکردم این کی بود که منو انقدر با جزئیات یادش بود، هیچ وقت هیچ کس انقدر نزدیک نبوده که پکیج کامل این جزییات رو بتونه بگه، جز یکی دو نفر شاید، که هستن خداروشکر. هنوز نفهمیدم این آدم عجیب که همه چی رو هم میدونست کی بود، شاید هم خودم بودم، بعید می‌دونم کسی دیگه باشه که اینجوری دلش برام تنگ بشه....

کی می‌دونه؟

به قول سهراب:

چه خیالی، میدانم.

پرده ام بی جان است، خوب میدانم،‌ حوض نقاشی من بی ماهی است.... 

انقدر دل نازک شدم این روزا که حد نداره‌ . دیشب با گلی درمورد به موضوعی صحبت می‌کردیم، برگشتم گفتم من نمی‌دونم این چه ستمی بود که شد، یهو دیدم چشام داره خیس میشه. گلی رفت و یهو به خودم اومدم دیدم چند دقیقه است که بی اختیار دارم اشک میریزم، یه لحظه دیدم  این ماجرا اصلا گریه کردن نداره که، دلیل گریه کردنم چیه؟ واقع بینانه هم واسه اون ماجرا نبود، فکر کردم، دیدم وقتی واکنشم نسبت به یک ماجرای نسبتا  تازه فریز شدن، تپش قلب های شدید و مکرر و انقباض قلب بوده، و به موقع گریه نکردم فلذا بعد اون هرچی میشه اینجوری گریه م میگیره و مثل دیشب به یه جا میرسم که دیگه نفسم در نمیاد. 

داره میخونه که حتی خیابونم از قدمام خسته است و فکر میکنم شاید. چه قدر این روزا از این طرف تا اون طرف شهر رو پیاده راه میرم و فکر زیادی دست از سرم برنمیداره. 

۱: یه امروز گفتم کار کمه، یهو ازم یه گزارش مفصل خواست، یه جوری که دو ساعت و نیم بیشتر تنظیم گزارش طول کشید. اومده مورد اضافه کنه، قیافه م رو میبینه میگه چته گزارش ماهانه است دیگه، میگم بسه دیگه همه اینا رو میدونی منم با جزئیات میارم. ولی خب گزارش خوبی شد. یک ساعت بیشتره داره جلسه رو الکی طول میده. کمر درد گرفتم انقدر نشستم. 

۲: بدم میاد آدمای غریبه تو کارم دقیق بشن. چپ می‌ره راست میاد میگه چته حالت خوبه؟ خوب نیستی، چرا زیاد مرخصی ساعتی میری؟ جایی میپیچونی میری؟ زیاد با تلفن حرف میزنی، با کسی در رابطه ای؟ کیه؟ خب به تو چه مرد. سرت به کار خودت باشه. کلافه م کرده. هر دفعه م یه جوابی بهش میدم که خودش رو جمع کنه ولی خب نرود میخ آهنین در سنگ.

۳: نمیگم احوال بقیه رو جویا شدن بده، خوبه ولی زیاده روی نه دیگه. دو هفته پیش یه روزی یه جوری کشتی هام غرق شده بود که مدیرعامل که به کار هیچ کسی کار نداره گفت تو چرا انقدر بی‌حالی حالت خوبه؟ گفتم آره گفت خیلی خب و رفت. ولی این بشر مثل مته می‌ره رو اعصاب. واسه کاری که بهش ربط نداره. هی تعریف می‌کنه ازت آخر سرم بهت رو دست میزنه، یه جوری پروژه تو دستم رو از دستم درآورد تو جلسه و داد دست این کارمند جدیدش که وا رفتم یه جوری که رئیس هیئت مدیره فهمید و اومد بپرسه که سریع رد کردم موضوع رو، مدیر عامل هم طرف منو گرفت و باز این کار خودش رو کرد. 

۴: باید حد و حدودی رو چندین برابر قبل مشخص کنم که یاد بگیره،

 ۵: نمیتونه با جمله تو مثل دختر منی منو خر کنه و یکی دیگه رو جام بذاره.

مهم تر از همه ۶: بچه های شرکت دارن میرن کربلا و کاش واقعا  یکی  بود می‌اومد باهم میرفتیم. هیچ کسی نمیاد باهام‌.  واسه صیقل خوردن روح و روانم احتیاج دارم که برم.

به طرز جالب و هماهنگی، همه شون به طرق مختلف از ما یا از مامان اینا پرسیدن که با چه فکری دو تا دختر رو تنها گذاشتین این همه مدت و هنوز برنگشتین‌. و به طرز جالب تری جواب های جداگانه همه مون هماهنگ و دندان شکن بوده. 

دنبال عقیق سرخ‌م، شبیه جن و بسم‌الله شدیم. هرچی میگردم اونی که می‌خوام رو پیدا نمیکنم. 

منظومه خسرو و فرهاد نظامی رو قبل دبیرستان می‌خوندم و خیلی دوستش داشتم، یه بیت ش رو بیشتر از همه، و یه مصرع اون بیت رو بیشتر از کلش، «بگفت از دور شاید دید در ماه»

متاسفانه این روزا ماهم اون وقتی طلوع می‌کنه که من خوابم. نصفه شبا اگه بیدار بشم میرم یکم خیره نگاهش میکنم. ولی خوبی ش اینه که هست و طلوع می‌کنه:)