دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

دیدم لیمو نوشته:

رو آخرین دیوار این کشور نوشتم

من وقت کم دارم واسه بوسیدن تو

تو وقت کم داری واسه بوسیدن من

رو آخرین دیوار این کشور نوشتم

ما عمرمون کوتاهه مثل خنده‌ی تو

در لحظه خواستم بهش گوش بدم، وقتی شنیدمش مطمئن شدم. با موهای خیس دوباره کاپشن پوشیدم، شمع عزیزم و نامه های حرف های نزدم رو برداشتم. بدون تردید قدم زدم سمت نیمکت حیاط. آهنگ گذاشتم، شمع رو روشن کردم، دستم سوخت. یکم نگاهش کردم. نشستم کنار باغچه و کاغذ ها رو گرفتم روی شعله، اول کم سوخت، باز گرفتمش، یهو شعله کشید، با گرمای زیاد، دودش رفت توی چشمم تا اشکم در بیاد، بوی دود مشامم رو پر کرده بود. تکه های نیم سوخته رو برداشتم تا شعله بگیره، ذره ای نباید می‌‌موند. دود و خاکستر شعله شمع رو هم حتی خاموش کرد. مثل آخرین روزنه های قلبم. ققنوس احساساتم خاکستر شده بود، اما ققنوسی دیگه نبود. 

سکوت و تاریکی مطلق. من و دب اکبر که قشنگ تر از هر وقت دیگه ای بود. و ماهی که توی آسمون نیست.

شمع‌م روشن نمیشد. گرد خاکستر روش مونده بود. کلی تلاش کردم. یک ساعته یا بیشتر با  شعله نیم جون میسوزه تا گرد خاکستر ازش بره و پالایش بشه وجودش. تا روشن بمونه. میترسم خاموشش کنم و روشن نشه، فیتیله ش گم بشه توی اون حجم مذاب.

این شبا زیاد جوشن کبیر گوش میدم. تو خواب و بیداری زمزمه میکنم، خلصنا....

به شعله نگاه میکنم، خواننده میخونه: 

رو آخرین دیوار این کشور نوشتم

من وقت کم دارم...

تو وقت کم داری .....

یه کاری پیش اومد که به یکی از دوستام زنگ زدم که خیلی وقت بود صحبت نکرده بودیم، گفتم از اون بپرسم. تموم که شد احوال دوست دخترش رو پرسیدم. یهو گفت به من ربطی نداره، قفل کردم. گفتم یعنی چی؟ آخرم کار خودت رو کردی و دختری که انقدر دوست داشت رو ول کردی؟  گفت نه، اون رفت. گویا بر اثر مشکلاتی دخترک مجبور به یک نامزدی اجباری شده بود. می‌گفت خوبم ولی صداش نایی نداشت. 

یهو دیدم چه قدر بی خبریم از هم. همه مون. آخرین بار کی درست حسابی  صحبت کرده بودیم؟ یادم نمیاد. شاید خیلی وقت  پیش.  آدمایی که وسط بدترین اتفاقات زندگی کنار هم بودن الان فرصت احوال پرسی هم نداشتن. درست تر بگم حوصله ش رو نداشتن. زندگی هرکی رو یه جوری مشغول کرده. انقدر که اگه بخاطر این کار زنگ نمی‌کردم بهش معلوم نبود کی خبر دار بشم. زنگ زدم آفتاب بهش بگم، که گوشی دست ش باشه چه خبر شده. اونم قفل کرد. 

زندگی بزرگسالی چیز عجیبیه. نه میتونم بگم دوستش دارم، نه میتونم بگم ازش بدم میاد. فقط می‌دونم اینجوریه که قدر هر لحظه ای رو که ندونی، فردا براش دلتنگی. همین قدر نوسانات‌ش بالا است.

به یه سکوت طولانی احتیاج دارم، ولی انسان ها از من پاسخ می‌خوان. وقتی هم پاسخ هام با منطق شون همخوانی نداره، مقصر منم. حوصله بحث ندارم، دنبال مقصر هم نیستم. عقاید متفاوتند دیگه، حالا تو هر زمینه ای. بیشتر سکوت میکنم، و بیشتر می‌خوابم. انقدر که هم صدای همکارام در اومده و هم خانوادم، که تو چرا هیچی نمیگی. بچه ها داشتند صحبت میکردن و من حواسم به گوشی بود بچه می‌گفت تو خوبی؟ این بحث جا داشت تا الان تو سه دفعه اظهار نظر کنی. میگم آره خوبم نظری ندارم. در واقع حال اظهار نظر نداشتم. نظرم چیزی رو تغییر نمی‌داد. پس فایده ش چی بود.

تو گذشته دور یه روزی احوال یکی رو پرسیدم، برگشت گفت ماشینی شدم، هم خودم و هم زندگیم. 

نفهمیدم چی میگه، حالا میفهمم. مجبوری یه سری کار ها رو انجام بدی، در حالی که شاید در واقع میخوای ساکت باشی و استراحت کنی. اما خب این ماشینی بودن شاید همیشه هم بد نباشه، گاهی کمک کننده است، نمی‌ذاره اون رخوت و سکون همه زحماتت رو نابود کنه. 

چند وقت پیش یه آدم عزیزی اسم یه دانشگاهی رو آورد که تا حالا نشنیده بودم، گویا اسم اختصاری ش بود. رفتم دیدم عه، چه دانشگاه جالبی.

دست از قضا، امروز استادم پیام داده که به یکی از دانشجو های همون دانشگاه در حوزه پژوهشی که به من مربوطه کمک کنم. 

چرخه جالبیه، من خودم دنبال مصاحبه با بقیه م، این میخواد از من جواب بگیره. تا دیروز حتی به اسم این دانشگاه هم برنخورده بودم، حالا الان...:)

شاید هفته پیش که اون خبر فوق‌العاده رو شنیدم و با خوشحالی زنگ زدم به آدمای عزیزم که بهشون بگم چی شده، دلم میخواست امروز اونجا باشم و نتیجه زحماتم رو نشون همه بدم. چند باری هم بهم زنگ زدن که بیا. ولی راستش الان و امروز و اینجا میبینم جای رفتن نبود و درست ترین تصمیم رو گرفتم که نرفتم. 

دلم یه بغل محکم و طولانی میخواد، خیلی طولانی. انقدر که خوابم ببره و وقتی بیدار شدم دنیا جای مهربون تری باشه.

شاید به قول اخوان:

زندگی شاید همین باشد،

یک فریب ساده و کوچک، آن هم از...

هفته پیش که می‌نوشتم چه دیگر طرح می‌ریزد فریب زیست در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟

کاملا می‌دونستم طرح جدید فریب زیست چیه. متاسفانه شب از وحشت بسیار گرانبار بود. انقدرکه همکارم میگه از چشمات معلومه تا صبح بیدار بودی، و انقدر که داشتم فکر میکردم چیه این زندگی و آدمیزاد واقعا، که خودش با دستای خودش این وحشت رو برای خودش درست می‌کنه. وقتی عرضه و توانایی تغییر و بیخیالی نسبت به آدما رو نداری، مریضی مگه که خودت با دستای خودت برای خودت جهنم درست میکنی؟  

اصولاً یه سری زن ها روحیه لطیف و مراقبت بسیار بالا نسبت به افراد دارند، اینا میشن همون نسل مادر. قدیم و جدید و غیره.

یه سری ها قابلیت مدیریت بیرون و خونه رو با هم دارند، می‌دونن کی و کجا با کی چه رفتاری داشته باشند، به موقع خشن و به موقع مهربون. اینا میشن آدمایی مثل آفتاب، که همیشه به مدیریتش و سیاستش غبطه میخورم. 

یه دسته ای هم هستن که فقط همون بخش مدیریت بیرون رو خوب بلدن، اونم چون توی روابط کاری‌شون‌ملاحظه احساسات و عواطف درونی افراد خیلی اهمیت نداره و اصولا آدما این چیزا رو قاطی کار نمیکنن. این آدمای دسته سوم از اونجایی که بلد نیستن فکر میکنن مسیر رو دارن درست میرن، در نتیجه همون پلن ناخودآگاه روی زندگی شخصی شون پیاده میشه. یعنی در اندیشه و خیال خودشون دارن به آدم های زندگی شخصی شون اهمیت می‌دن ولی در واقعیت نه. در واقعیت فقط مربی های خوبی ن برای بقیه، و اصولا دیده هم نمیشن. و در سایه بودن رو همیشه انتخاب میکنن، اما همین در نهایت اذیتشون می‌کنه. چون در نهایت نوبت خودشون که میشه کسی انتظار نداره که اینا هم اشتباه کنن یا توقع داشته باشن  نسبت به چیزی. اینا میشن امثال من. 

یادم افتاد الان به یه ماجرایی پارسال. قرار بود بچه ها مهمون ما باشند خوابگاه.  باهم فرایند رو پیش بردیم، ولی بعدش همه فقط از آفتاب تشکر کردن. داشت منو نگاه میکرد و منم فقط لبخند میزدم. اتفاقا خوشحالم بودم ولی داستان اینه که اثرات بعدی این آدم رو به اشتباه وا میداره. تو فکر می‌کنی داری مسیر رو درست میری. ولی از اساس غلطه. 

مثل هفته پیش که استادم مدام می‌گفت داری اشتباه میزنی، فکر می‌کنی داری درست میری. و من هرچی تلاش می‌کردم نمی‌شد. یه جایی نا امیدانه نگاهش کردم و گفتم به خدا نمی‌فهمم چی میگی. فکر میکنم میفهمم ولی همون انگار اشتباه است. نگاهم کرد گفت چرا میفهمی. اومد بالای سرم وایساد و دونه دونه مجبورم کرد هر بخش رو انجام بدم تا بفهمم اون نقطه ای که اشتباه میرم کجا است. تا درست بشه.

حالا این حکایت برعکس تراپیست محترم منه. خب زن تو چرا فقط آدم رو تایید می‌کنی وقتی میبینی اشتباه میرم. من اگه میدونستم رفتار درست چیه چرا هر جلسه دارم هزینه میکنم؟ من اگه میدونستم شیوه ای که پیش گرفتم احتمالا اهمیت دادن به آدمای مهم زندگی م نیست و اهمیت دادن اصولا شاید نباید اینجوری باشه، تو رو می‌خوام چی کار؟

 واقعا باید ازش بپرسم بینم داستان‌ چیه؟ شاید من باز برداشت اشتباه دارم، چه می‌دونم. 

خلاصه که در نهایت فقط تعداد معدودی از اساتید می‌ایستن بالای سرت و‌ دونه دونه اشتباهاتت رو نشونت میدن تا اصلاح کنی و یاد بگیری. یا مثل دکتر بعد یه دعوای طوفانی که باعث شد سه چهار روز از در اتاق بیرون نیام تا کارم تموم بشه، بهت یه کشک از دل کوهای کوهرنگ هدیه میدن و میگن دخترم انقدر سخت نگیر دنیا رو.

وگرنه که در واقعیت زندگی اول امتحان میگیره و بعد یاد میده. اشتباه؟ احتمال قوی برابر باخته. گاهی هیچ فرصت دوباره ای وجود ندارد. اونم وسط خاور میانه. 

میبازی، یادمیگیری. میدون رو میدی بقیه و تماشا چی خوبی میشی. 

نمی‌دونم چه حکمتی داره که چند وقته هر سفری که برنامه ریزی میکنم خراب میشه. این یکی م یه جوری کنسل شد که اصلا موندم. البته قابل پیش بینی بود، من زیادی خوش بین بودم. مثل همه چیزای دیگه ای که در موردشون خوش‌بین بودم. 

شاید بد هم نشد، کلی کار برای هفته بعد دارم که فکر مرخصی گرفتن نباید به سرم بزنه. حوصله ندارم و  این روزا زیاد می‌مونم. دیروز تا شب مونده بودم. انقدر دیر وقت بود که بچه ها به زور اومدن دنبالم بردنم. 

عمیقأ از ته قلبم همون شب هایی رو دلم میخواد که با آفتاب و ستاره می‌زدیم تو دل جاده و آهنگ گوش می‌دادیم. 

راست می‌گفت نتیجه اعتماد بی‌جا به آدما میشه همین که دو روز به آزمونت، یه هفته به دفاعت، شب امتحانت، نفس کشیدن سخت باشه، خوابیدنت سخت باشه، بیدار شدنت سخت تر. 

سرگیجه و سر درد و تپش قلب و سوال های بی‌جوابی که از هر طرف میری به جوابی براشون نمیرسی، همه تاوان اعتماد بی‌جا است. آدمای رفتنی سلام‌شون هم بوی خداحافظی میده. اما امان از اونایی که دم از موندن میزنن. اونا زودتر از همه میرن، و بی خداحافظی تر. 

و تو؟ بی‌اعتماد تر میشی به همه دنیا. 

روز عجیبی بود واقعا. 

انقدر که دلم میخواد این گوشه ثبتش کنم.

وسط روز یه  پیامی گرفتم که مدت ها منتظرش بودم و یهو وسط دفتر از خوشحالی داد زدم. 

واقعا از ته قلبم خوشحال شدم و حالم رو خوب کرد. انقدر که خدا بخواد دارم واسه هفته بعد واسه ش برنامه سفر می‌چینم. البته به شرط و شروط بسیاری که باید اونا هم همراهی کنن. 

مقصد؟ جایی که آدم عاقل الان نمیره. من؟ بسیار مشتاق رفتن.

تا خدا چی بخواد.

بعد اونم عصری دیدم یه نفری که اصلا فکرش رو نمی‌کردم  بعد مدت ها بهم زنگ زده، تا اومدم فرصت کنم بهش زنگ بزنم همه ش فکر میکردم کجا باز کارمون بهم دیگه رسیده و چه کاری پیش اومده. در کمال تعجب دیدم میگه یادتون افتادم و فکر کردم الان اگه همه چی نرمال بود وقت بحث های کاری مون بود زنگ زدم احوال پرسی کنم. اصلا این حرکت این آدم یه جور دیگه برام قشنگ بود، بسیار با ارزش. این که میتونم فکر کنم  هنوز روابطی هستن که آدم ها بدون وجود منفعت یادم می‌افتن، و هستن ذهن هایی که تونستم رد خوبی از خودم به جا بگذارم. 

این شاید یعنی مسیر رو درست رفتم.

انقدر  که همون لبخند از ذهن اون آدما به صورت خودم انعکاس پیدا کرده.