دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

دیروز داشتم فکر میکردم چند روز دیگه سالروز ۱۱ سالگی وبلاگمه و خودش دیگه وجود نداره. صبح که بیدار شدم به عادت همه این سه ماه باز دوباره سرچ کردم و بومممم باز شد.

اتفاق قشنگی بود.

البته دروغ چرا، چند روزی بود که امیدم به برگشتنش تموم شده بود و دیگه سرچ نمی‌کردم. امروز نمی‌دونم چی شد یهو.

دیروز داشتم فکر میکردم ۱۰ سال خاطره رفت رو هوا، دوباره بنویسم؟ نه دیگه دلم به نوشتن یه جای دیگه نمیره، که یهو امروز صبح اینجا باز شد.


چه قدر این چند ماه پر از اتفاق بود و چه قدر صبور تر شدم. 

صبر نسبت به همه چیز و صبر نسبت به همه کس. 

و شاید قدری شجاع تر.‌

شجاع تر شدم چون عقایدی داشتم که در بطن من جریان داشتن

و من بر اثر حوادث سال ها وانمود میکردم به فراموش کردنشون. اتفاقات ماه های اخیر و این جنگ ظالمانه باعث شد برگردم بهشون. و شجاع باشم از داشت این عقاید. جالبه که مخصوصا تو محیط کار خیلی شفاف ازشون حرف نزدم و از یه جایی به بعد خیلی کم حرف زدم اما انگار همه از رفتارم میخونن. چه قدر هم که طعنه و کنایه میزنن یه سری ها و خب بذاربزنن. 

مهمه؟ خیر. 

القصه که داستان زیاده. چه قدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود :)

کار های زیادی رو باید تا قبل آخر سال انجام میدادم. شاید حتی الان یادم نیاد. ولی می‌دونستم باید یه وصیت نامه بنویسم. این چند شب گذشته خیلی بهش فکر کردم، نخواستم ازش فرار کنم. اگه لازم نشد که چه بهتر. ولی خب کی خبر داره؟ 

از خط اول که شروع میکردم می‌دونستم که در نهایت مالک هیچی نیستم. هیچی. شاید خیلی چیزا جامونده. اما خب شاید لازم نبود، نوشتم برای مهم ترین آدمای زندگیم. ولی نمی‌دونم خطاب به اونا بود یا خودم. 

نوشتم برای خانواده، آفتاب و یکی دیگه. هرکسی سهم خودش رو داشت. صفحه های آخر قشنگ خیس بود. نگران خودم بودم؟ به طرز عجیبی نه. خوب یا بد، کم یا زیاد تا ته هرچی خواستم رفتم. حداقل توی دو سال اخیر. لحظه های زیادی رو هم هدر دادم ها. ولی خب بیشترش مصرف شد. خیلی روزا فقط خوابیدم که کمتر اذیت بشم،  مثل ماه گذشته. ولی خب مجموعا بد نبود. 

برای هرکسی به یادگاری کوچیک گذاشتم. و جالبه که فقط خواستم برای خانوادم، آفتاب و یکی دیگه یادگاری بگذارم. بقیه؟ نه. هرکسی به دلیلی نه.

این برام مهم بودن آدما رو مشخص کرد، بیشتر از قبل. 

آدما وقتی میترسن یا یه ترس بزرگ میاد سراغشون اولین چیزی که میذارن کنار  چیزاییه که دوست دارن. و همچنین آدمایی که دوست دارن. مگه اینکه خیلی خیلی خیلی خیلی استثنا باشه‌. 

اینو از رفتارم با سازم فهمیدم، از حوصله هیچ آدمی رو نداشتن، و اینکه حتی حوصله آفتاب رو هم ندارم الان.

تو این هوا دلم یه بغل بزرگ و گرم‌ میخواد، یه چایی داغ، یه آهنگ آروم که تو همون حال بخوابم.

داشتم با آفتاب صحبت میکردم بهش گفتم چه قدر آدما بی‌معرفتن. گفت کی رو میگی. گفتم هیچ‌کی. همه. گفت منظورت کیه؟ گفتم واقعا همه. اون روزی که این اتفاقا شروع شد دستم به تلفن بود تا از حال تک تک‌شون خبر بگیرم تا به یه نقطه امن برسن. تا دو سه روز هم همین بود. ولی اونا یکی شون یه پیام ندادن. بهش گفتم از هیچ‌کس توقع تماس و پیگیری نداشتم و ندارم چون می‌دونم همه آدما گرفتاری های خودشون رو دارن و توی یک محیط نبودن خود به خود باعث فاصله آدما میشه. حتی من و تو هم خیلی وقتا نمی‌تونیم برای هم وقت بذاریم. اما تو همچین مواقعی که میتونم توقع یه پیام کوتاه ده ثانیه ای رو داشته باشم؟  سکوت کرد. گفت میدونی چیه؟ من و تو خیلی ساده ایم فکر میکنیم همه مثل خودمونن. 

دیدم راست میگه. 

ولی من همیشه از این بدم می‌اومد و میاد که مطمئنم اگه گوشیم رو خاموش کنم کسی نمی‌فهمه و دنبالم نمی‌گرده. فقط خانواده، اونم چون یا کنارشونم یا خبر دارن کجام. حتی خود آفتاب هم احتمالا بعد یکی دو روز می‌فهمه. ولی بقیه که اصلا نمی‌فهمن.

نمی‌دونم چه واکنشی داشته باشم به حرفهای دکتر و آزمایش هایی که نوشته. نه میتونم با کسی درموردش صحبت کنم، نه تحملش تنهایی راحته. در واقع نمیخوام کسی رو درگیرش کنم، که چی تهش، بهشون بگم که اونا هم ناراحت بشن؟نه،  نمی‌دونم. احساس میکنم باید تنهایی از پسش بر بیام.  اصلا این هفته شاید وقت نشه برم دنبالش، تا جوابا آماده بشه، تا دکتر وقت بده.

 نمی‌دونم چی کارش کنم. ته دلم؟ احتمالا انقدر میترسم که حتی نمیتونم گریه کنم. اصلا فکر نمی‌کردم ممکنه جدی باشه. حتی الآنم نمی‌دونم. ولی خب....

حتی به آفتاب هم نمیشه درموردش بگم.....