| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
دیشب یهو دیدم زهره تو افق پیداست، گفتم الانه که ماه طلوع کنه. هرچی سر چرخوندم ماه رو ببینم به چشمم نیومد، یهو دیدم یه نوری داره از پشت درختا دیده میشه، ذوق کردم چند دقیقه ای وایستادم تا طلوع کنه.
یکی از قشنگ ترین اتفاق های دنیا همین طلوع ماهه. قبول که ماه کامل که ابر ماه هم باشه قشنگ ترینه ولی اگه عاشقش باشی بقیه حالت هاش هم قشنگه. از هلال اول ماه، تا هلال های بعد تربیع سوم. واسه دیدن اون باید نیمه شب بیدار بشی و با ذوق بری ببینیش. اگه عاشقش باشی حتی وقتی که توی محاق باشه و دیده نشده هم دلت واسه دیدنش پر میزنه و منتظر دیدنشی.
آفتاب میگفت خیلی وقته ندیدمت، دلم برای دیدنت و اینکه برام غذا درست کنی تنگ شده. منم دلم تنگ شده، آفتاب تنها آدمیه که محکم بغلش میکنم انقدر که استخون هام درد میگیره.
تپش قلب ولم نمیکنه، ضربانم انقدر بالا است که حتی غذا هم به سختی میخورم. هرچی هم قرص میخورم اثر نداره. فکر کردم واسه بیخوابیه. ولی نبود. نمیدونم چی قراره بشه که بدنم اینطور داره واکنش میده.
فکر کنم بگذار و بگذر.
میگه من از پایان میترسیدم و آغاز کردم.
و حالا من وسط این روزایی م که تنها گذروندن شون غروب به غروب اگه دو دقیقه وقت اضافه بیارم و بتونم به آسمون خیره بشم ، دو دستی گلوم رو میچسبه و ول نمیکنه.
هیچ آینده ای برای هیچی متصور نیستم صادقانه.
آره دلم میخواد اون تصویر رویایی آینده ای که ماه ها قبل برای خودم ساخته بودم، ولی خب، چه کاری ازم برمیاد؟
نمیدونم. تنها هدف این روزام، آماده شدن برای رفتنه، نه از اینجا، که وطن جان است. رفتن از جهان.
قبلا بسیار دنبال مهاجرت بودم و الان بمیرم هم نمیرم.
راست میگفت، دنیا محل گذره، باید گذاشت و رفت.
«شما اخیرا تماسی با این مخاطب داشتهاید». فکر میکنم اخیرا یعنی کی؟ چند دقیقه پیش؟ چند ساعت پیش؟ دیروز؟ پریروز؟ یا ۱۲۵ روز پیش؟
نمیدونم. هرچی هست از کلمه اخیرا بدم میاد.
راستش قلبم فشرده میشه. دیروز داشتم فکر میکردم معنی زندگی چیه؟
دیروز از ساعت ۶ و نیم صبح که بیدار شدم تا ۱ شب که خوابیدم، یهو به خودم اومدم دیدم حتی نرسیدم ده دقیقه استراحت کنم. ناسپاسی نمیکنم، اما معنی زندگی همین بود؟ صبح تا شب بدویی و تهش از خستگی بیهوش بشی و این وسط یکی هم زنگ نزنه که از روزگارت بپرسه؟ بگه فلانی خوبی یا نه؟ زنده ای یا مردی؟ دیروز توی اون گرمای طاقت فرسای نزدیک غروب داشتم فکر میکردم دلم یه چیزی میخواد که خوشحالم کنه، هیچی نبود، هیچ گزینه ای وجود نداشت. به جز یه اتفاقی که اخیرا افتاده بود.
اخیرا کی بود؟ دیروز؟ یا ۱۲۵ روز پیش؟
این کابوس کی تموم میشه؟
یعنی امروز هر تلنگری کوچکی میتونه باعث بشه اشکم در بیاد. و واقعا دلم دوستی رو میخواد که بتونم زنگ بزنم راجب همه چی حرف بزنم و با این فکرا تنها نمونم.
آفتاب قهره، چون بهش نگفتم که چند روز پیش چه اتفاقاتی افتاده، خب البته شاید حق داره، برای من قبلا این اتفاق خیلی بزرگ و مهم بوده، و قطعا توی خوشحالیم سهیمش میکردم. الان نمیدونم چرا برام عادی شده یه سری مسائل و یادم رفته بود بگم. البته که دلیل اصلی ناراحتی ش جای دیگه و چیز دیگه است، ولی متاسفانه این اون لحظه لبریز کاسه صبر براش بوده. امروز احتیاج داشتم باهاش صحبت کنم ولی خب اون الان به سکوت احتیاج داره. یه دفتر بزرگ جلومه و هرچی مینویسم آروم نمیشم .
داستانهای اینجا م یه طرف دیگه ، مدیری که تا دیروز چپ و راست میرفت عنوان مدیر داخلی رو پاس میداد به من و کلی تحویل میگرفت، یهو بدون اینکه بهم بگه (یکی دو روز قبل استخدامش فهمیدم) نیروی جدید گرفته، و از صبح که اومده با من سرسنگینه، خب مگه چی کارت کردم؟ جز اینه که ۴ ماه تموم یه تنه یه مجموعه رو تنها برات چرخوندم که کاری رو زمین نمونه؟
میگه محبت که از حد بگذرد نادان خیال بد کند همینه.خواستم مجموعه بچرخه، خواستم سازمان آسیب نبینه، بعد تو....
یک هفته تمام رفتارش عوض شده بود، هی میگم طوری شده؟ من اشتباهی کردم، میگه نه. بعد حالا .....جای قشنگش اینه که همکار دورکاری که این خانم به جاش اومده و من نگران بودم کارش رو از دست بده، زودتر از من از قبل خبر داشته. نه اینکه ناراحتی اصلی م اینا باشه ها ، نه. اصلیه انقدر مهمه که اصلا در حد و اندازه کلمه نیست، این اتفاقها همون لحظه سرریز شدن کاسه صبر بودن فقط.
و من بازم به حس ششم لعنتی م بیشتر از قبل ایمان میارم.
به طرز عجیبی یکشنبه ها روز اذیت کننده ای شده، عاشق سازمم ولی ولی ولی، وقتی درست تمرین نکنی، کلاس مورد علاقهت هم میشه عذاب. حوصله خودمم ندارم چه برسه به کلاس. استادمم دیگه کلافه شده، متوصل شده به اینکه مسائل رو پژوهشی ببین، فلان آلبوم رو پژوهشی گوش کن و این چیزا. میخواستم بگم بنده خدا من فقط دارم میام کلاس که از این فرایند جدا نشم وگرنه که یه وقتا به زور ساز دستم میگیرم.
البته دلیل اینکه یکشنبه ها اذیتم ، دعواهای همکارانم هم هست. مدیر فکر میکنه چون من با فلانی رابطهم خوبه و دوستیم باید روزایی که اون هست رئیس بازی دربیاره.
تا اینجا مطلب مال دیروزه که غر میزدم از دست یکشنبه ها، دیروز انقدر استرس داشتم یهو یادم افتاد به حرف یه بنده خدایی که میگفت حالا مثلا ارائهت خوب هم نباشه چی میشه؟ هیچی. فلذا تصمیم گرفتم به این توصیه قدیمی گوش کنم و با آرامش برم، و خداروشکر فرایند طوری پیشرفت که کلی سوال برام پیش اومد و دوباره یه انگیزه دارم. اما بازم این چیزی از تنش یکشنبه ها کم نمیکنه.
آفتاب یه استوری گذاشته بود، داشتم قربون صدقه ش می رفتم، یهو عکس واقعی رو برام فرستاد و دیدم دلیل لبخندش اون آدم پشت صحنه است که از چشم بقیه به دوره، بهش میگم خوشحالم که عکس واقعی رو برام میفرستی.
ولی هرچه قدرم که آدمیزاد سعی کنه برنامه روزش شلوغ باشه، بازم جای خالی یه سری مسائل هیچ رقمه پر نمیشه. نه اینکه مثلا صبح تا شب شلوغ باشی، ۱۲ شب یادت بیادا، نه. اینجوری که از ۶ صبح تا ۱۲ شب کلا یادته، ولی خب چاره چیه؟