| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
داستان شیخ صنعان رو عجیب دوست دارم. اون روزی که میخ شده بودم و کتاب رو ول نمیکردم تا ببینم تهش چی میشه، این روزا رو نمیدیدم.
تموم که شد یه چرای بزرگ و عجیب تو ذهنم بود از این داستان. هدف و منظور از اون اتفاق هایی که در طول داستان افتاد چی بود؟ یه نتیجه ای برای خودم گرفتم ولی انگار از اون داستان هایه که هر وقت بخونی تازه است.
مثلا میگه:
هر دم از شب صد شبیخون بگذرد
میندانم روز خود چون بگذرد
هرکه را یک شب چنین روزی بود
روز و شب کارش جگرسوزی بود
روز و شب بسیار در تب بوده ام
من به روز خویش امشب بودهام
کار من روزی که میپرداختند
از برای این شبم میساختند
یارب امشب را نخواهد بود روز؟
شمع گردون را نخواهد بود سوز؟
تو این سال ها بعد دفعه اولی که عاشق شده بودم، بودن آدمایی که ازشون خوشم میاومد و بعد یه مدت کوتاه متوجه میشدم فقط همین بوده، یه خوش اومدن کوتاه.
نمیدونم شاید اون آدم توقع منو بالا برد که فکر میکردم هرکی عشق تو رو نخواد باهات شیک و مجلسی خداحافظی میکنه و اجازه میده حرفی توی دلت نمونه، حتی اگه خیلی چیزا رو نگفته باشی.
چیزی که منو اذیت میکنه فقط از دست دادن عشق نیست، رفیقی گم شده که خیلی رفیق بود. شاید برای من کمتر از همه ولی نماد رفاقت بود پیش همه مون، نماد معرفت. و کاش این پرونده رو توی سر من باز نمیذاشت.
همه ش فکر میکنم کابوسه، الان یهو در رو باز میکنه میاد تو و میگه همه چی شوخی بود. ولی خب نبود.
لعنت به همه فاصله ها در همه روابط بخصوص دوستانه.
اول از همه دور میشید، بعد میخواید با تلفن جبرانش کنید، مدت زمان زیادی مکالمه روزانه دارید، انقدر که صدای خانواده ها درمیاد. و این مکالمه ها آنقدر طولانی میشه که بقیه فکر میکنن جای دوستت داری با دوست پسرت حرف میزنی.
بعد یهو مسائل زندگی باعث میشه در سکوت فرو برید، بعد یهو هیچ کدومتون حوصله ندارید، و بعد یهو فقط هر چند روز یه بار بهم یه آپدیتی از زندگی تون میدین.