| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
رضا امیرخانی یه جا توی قیدار میگه:
«آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد , مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ...
از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا میایستم...!» همیشه این جمله ملکه ذهنم بود و از دید خودم میدیدمش، از دید اونی که خطا نکرده. خودم رو قدیس میدونستم ؟ شاید.
ولی حالا فهمیدم وقتی خودت خطا میکنی، وقتی میری میجنگی و خسته و زخمی برمیگردی به خصوص اگه شکست خورده باشی یا دیگه نهایتا دستاوردی به جز درس عبرت نداشته باشی، دیگه همه حرکاتت حساب شده میشه. دست به عصا راه میری. خاصیت زندگیه شاید.
یاد میگیری تنها از پس خودت بربیای. حتی اونجایی که نباید خودت رو تنها ببینی ، تنها میبینی، تنها برنامه میریزی، تنها میری جلو، تنها میجنگی. دیگه دنبال پناهگاه نیستی، خودت پناهگاه میشی، هم واسه خودت هم واسه عزیزانت. با زندگی میجنگی اما نمیخوای خنجرت عزیزانت رو زخمی کنه، پس سعی میکنی همیشه یه قدم فاصله داشته باشی و ضربه هات اگه خطا رفت، تهش فقط به خودت بخوره. مغزت قلبت رو بغل میکنه تا ازش محافظت کنه. یه سری شوخی ها برات شوخی نیستن، نمیتونن باشن. دیگه نمیتونی بخاطر کسی از خواسته هات و اهدافت پایین بیای، نمیگم کلا پایین بیای، میگم حتی یه ذره هم برات سخته. و متقابلاً تهش این حق رو به بقیه هم میدی که بخاطر تو از خواسته هاشون پایین نیان. میدونی همه آدما حق دارن واسه آرزوهای شخصی شون بجنگن، همون طور که تو حق داری.
ولی ته ته ته همه اینا، یا بهتر بگم کنار همه اینا بازم دلت میخواد چای عصرت رو تنها نخوری و شعله کوچک توی قلبت هیچ وقت خاموش نشه و قلبت برای خودت هم قلب بمونه، نه یه تیکه سنگ.
به قول فاضل:
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفتخلاصه که عجالتا همین.
احتمالا آدمیزاد با خوشی های کوچیک لحظه ای زنده است. کاش یه امکانی داشتم که میتونستم در لحظه پرواز کنم برم پیش آفتاب. دو ساعت تموم بغلش کنم بعد باهم بریم همون تیکه ساحل تو آفتاب بعد از ظهر بشینیم و موج تا زیر گردنمون بیاد. بعد آفتاب که غروب کرد دوباره پرواز کنیم اونو بذارم خونه و خودمم برگردم. همینقدر واقعا موهبت بزرگیه. باید برم، بخاطر خودم و بخاطر اون، که دیگه تحملش داره سخت میشه.
زمان چیز غریبیه. غریب تر از هرچیزی.
تمرین رو دوست دارم. درست بزنم یا غلط. فقط می دونم حتی اون ماه هایی که رهاش کرده بودم، وقتی از همه چی خسته میشدم، باید میرفتم سراغش، تا آروم بشم، هم خودم، هم جسمم، هم روحم.
حالا میدونم رها کردنش غلطه. و این ماه هایی که شروع کردم نعمتی بود که خدا دوباره بهم داد. سرم که از صداش پر میشه، خستگی بعدش. حتی اون جمله هایی که غلط درمیاد. حتی اون دعوا های استاد، همه ش خوبه. کاش خدا هم مضراب ش رو برداره و یه نوای آرامش بخش برای همه مون بزنه. انقدر که همه دوباره آروم و شاد باشیم.
و هیچکس هیچکس هیچکس آسیب نبینه.
....
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که میرویی
....
دوست دارم بتونم باز زمان تمرین م رو انقدر زیاد کنم که بعدش از خستگی غش کنم و جا برای هیچ فکری نمونه.