| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
برگشتم به اون نسخه ای که از خونه بیرون نمیرفت، و این، بده.
خب فکر کردم اوضاع نوشتن داره خوب پیش میره تا رسید به این جایی که حوصله ش رو ندارم ولی مجبورم کشون کشون هم شده روزی دو میلیمتر جلو ببرمش، و تقریبا دارم از تکنیک دکتر استفاده میکنم که لازم نیست همه ش رو بخونی، فقط اون قسمت هایی که لازمه. حالا حالا هم برنامه تموم کردنش رو نداشتم تا اونجایی که دیدم که موقعیت های داره پیش میاد که نیاز به اتمام داره.
از مدل زندگی کردن این روزام راضی نیستم. همش خواب. دلیلش هم میدونم، فرار از واقعیت، تلاش برای فرار از واقعیت. فرار از تلاش.
دلم برای بچه ها تنگ شده، برای همه شون و برای اون بیشتر. هر کدوممون افتادیم یه گوشه کشور و کی دوباره پیش هم جمع بشیم خدا بدونه.
هنوز صدای استاد در نیومده که کجایی، ولی خب از اونجایی که دیگه نمیخوام مثل سری پیش دعوام کنه باید بتونم تا یه جایی جمعش کنم و چیزایی که گفته رو یاد بگیرم. سری پیش هم که دعوام کرد کاملا حق داشت. و بعد اون بود که یه هفته از اتاق بیرون نرفتم تا کار تموم شد. چرا دعوا کرد؟ چون کار ناقص بود؟ چون دیر کرده بودم یا ...؟ نه. بعدا که بهش فکر کردم فهمیدم که هیچ کدوم این چیزا دلیل اون دعوای طوفانی نبود. دعوام کرد چون درمورد من و اون فهمید. خب طبیعی هم بود بفهمه، دکتر هم فهمید و یه دفعه یه چیزی گفت که من قفل کردم و خودش یهو متوجه شد که انقدر واضح نباید اشاره کنه و جمعش کرد.
با آفتاب حرف میزدیم داشتم میگفتم هرکی ندونه تو میدونی من سر چیزایی که میخواستم همه تلاشم رو کردم، هر آنچیزی که از دستم بر اومد رو انجام دادم. شاید کسی ندونه، ولی من در حد توانم تلاش کردم. و میدونم کسی حق نداره سرزنشم کنه که چرا اینجور یا چرا اونجوری. چرا کاری نکردی یا هرچی.
من تلاشم رو کردم و بقیه ش دیگه با من نیست، کی ثمر میده؟ اصلا ثمر میده؟ نمیدونم، ایده ای ندارم. ولی میدونم بالاخره یه اثری خواهد داشت.
خیلی گرمه
در عین این که دیگه از خوابیدن بدم میاد هنوز و همچنان زیاد میخوابم، غش میکنم و شاید میخوام فکر نکنم.
خیلی جالب اینکه گویا ماه پیش شد ده سال که اینجا پابرجاست.
میگم این چه غلطی بود ما کردیم؟
کی این تئوری زن مستقل قوی رو انداخت تو زندگی مون که از خونه و زندگی و خیلی چیزای دیگه خودمون رو دور کنیم؟
که تو فکرمون نباشه خونه و کاشونه داشتن؟ که وقتی از صبح خروس خون تا شغال خون شب هم بیرون باشی وقتی برگردی کسی منتظرت نیست. حتی وسط روز هم کسی سراغت رو نمیگیره و عملا اهمیتی نداره. بعد یه روز رندوم یکی بیاد بگه خانم فلانی لطفا با پسرهایی که میان قسمت شما با ملاطفت بیشتری برخورد کن همه ازت میترسن میگن خانم فلانی بد اخلاقه. و تو فکر کنی من واقعا اینم؟ و تلفن برداری از رفیقات بپرسی که یکی بگه آره و یکی بگه نه.
اینکه به جای مهمونی عید و تدارک شام و ناهار، خودت واسه خودت بزنی بیرون و کسی نگه کجایی چی کار میکنی، خوبی یا نه. بعد حالا شاید اون وسطا یکی حوصله ش سر رفته بود بیاد سراغت.
تف به این تئوری مسخره که کلی از امید و آرزو هامون رو به فنا داد. که یادمون نداد زندگی مرد مستقل تنها و زن مستقل تنها نیست، و اینا باید مکمل باشن نه مستقل. و تف به همه اجبارات و مسائلی که باعث چنین چیزایی میشه.
یکی بهم پیام داد و نظرم رو به عنوان کارشناس در یک حوزه ای خواست. و من اینجوری بودم که جناب فلانی فکر میکنم این پیام رو به اشتباه برای من فرستادین، و گفت که نه کاملا درست فرستادم.
و بعدش داشتم فکر میکردم چه قدر ممکنه ما خودمون رو دست کم بگیریم. و حتی الان هم نمیتونم قبول کنم به همچین درجه ای رسیده باشم. مورد مشابه ش، قبول شدن طرحی بود که چند وقت پیش دادم و همون آدمایی که غر میزدن، کلی بهبه و چهچه کردن. ولی اینا و یه سری چیزای دیگه باعث شد بفهمم چه قدر خودم به خودم گاهی احساس ناکافی بودن ممکنه بدم. شاید یه سری کاستی ها گاها طبیعی باشه ولی خب لزومی به سرزنش نیست.
زندگی بزرگسالی عجیب غریب سرویسم کرده. این حجم بی خوابی رو توی این دو سه هفته تجربه کردم و برام بعید بود. دو هفته اولی بخاطر کارهای کوه و این هفته بخاطر خودم. اعتراض ؟ خیر این تماما حاصل چیزی بود که خودم میخواستم.
جا زدن ؟ آره میتونی همین الان جا بزنی و برگردی همین مسیر رو ولی بعد اعتراض هرگز.
امیدوارم این تپش قلب و حال بد از بی خوابی و غیره و ذلک ثمر بده.
نکته این هفته: جور استاد، به ز مهر پدر
یادآوری برای بعد: داستان روزانه
استاد های درسی و غیر درسی م این هفته با حرفاشون یه دور دیگه معلم بودن رو یادم دادن.
روح و روانم فرسوده شده این هفته، این حجم سخت بودن این قضیه رو تصور نمیکردم، ولی خب دلم نمیاد دست کسی رو توی پوست گردو بذارم که میدونم الان واقعا شرایط ش رو نداره و باید کمکش کنم. باشد تا خداوند هم دست ما را در پوست گردو نگذارد.