دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

شاید بخاطر دلایلی ازش حمایت کنم. ولی ولی ولی واقعا اگه جای معاون بودم، این کارشناس رو به جای قبلی ش برمیگردوندم‌ چون فقط از پس وظیفه اونجا برمیاد. ارتقائش اشتباهی بود که ما مرتکب شدیم. بخاطر ما ارتقا ش دادن و حالا چوبش رو خودمون میخوریم و مجموعه عزیزمون. و نه تنها کارشناس رو که اون مدیر بالادستی  ش رو هم معاون باید ادب کنه، آره واقعا یه بخش هایی رو ارتقا داده و باعث پیشرفت شده ولی  گند زده توی خیلی چیزا. 

شاید یه روز که خواستم برم، با رئیس درموردش صحبت کردم. اینا اون بخش رو آخرش به فنا میدن و دلم میسوزه واسه همه زحمت هایی که کشیدم و کشیدیم. حتی زحمت های خود این کارشناس به اصطلاح محترم.

نشسته م، به این فکر میکنم که بالاخره چند روز پیش فرصت شد بعد از کلاس چند تا خیابون رو قدم زدن و اگه دیر وقت نبود حتما بازم راه میرفتم. سال بلوا رو خریدم، برای آفتاب، بهش قول داده بودم. 

امروزبعد از زیستن در هوایی که تلخ بود، به آشیانه برگشتم و آخر هفته. به خودم قول داده بودم وقتی رسیدم میرم سراغ تموم کردم فصلی که کار زیادی ندارم ولی من دارم براش دست دست میکنم. نرفتم. در عوض سال بلوا رو برداشتم و تصمیم گرفتم قبل از هدیه دادنش به آفتاب بخونمش. تمرین کردم، تمرین و کردم و تلاش میکنم تمرین هام تحت هیچ شرایطی قضا نشه. مثل قبل که حتی اگه از خستگی چیزی ازم نمی موند باید تمرین میکردم. تمرین میکنم برای باز به دست آوردن مهارتی که بخاطر بی تمرینی در ماه های گذشته از دست دادم.‌

تنها پیام رسانی که استاد اونجا جواب میده رو باز کردم و دیدم یه پیغام گذاشته.‌ عمیقأ دلم میخواد کاری که گفته رو انجام بدم. عمیقأ دوستش دارم، در واقع همه مون دوستش داریم. همه مون هم یعنی ما سه چهار تا. تمرین میکنم و تمرین نمیکنم، نمینویسم و می‌نویسم، میخونم و نمیخونم، می‌دونم باید چی کار کنم و نمیکنم. و حالا...هندونه جدید. کلاس جدیدی که اگه برم به شدت وقت گیره و اگه نرم شاید پشیمون بشم. سر خودم رو گرم میکنم و دیگه یادم نمیاد کی رو چه قدر دوست داشتم. قرار بود برم ستاره رو بعد ماه ها ببینم ولی جور نشد. آهنگ جدید خواننده مورد علاقه م رو پلی میکنم و باز چرت و پرت می‌بافم. 

سعی میکنم فکر نکنم به این که چه قدر دلم میخواست الان می‌تونستم با بچه های گروه مشهد باشم. به اینکه تا لحظه آخر تلاش کردم برای رسیدن و باز دم آخر نطلبید. به این هفته طوفانی ای که گذشت. به حرص آدمیزاد، به این که وسط چیزایی که یه سری هاش یه وقتی آرزوم بود، باز بیشتر میخوام.‌

به اینکه حس این کتاب منو گرفته و می‌خوام بازم بخونمش. اما این باعث نمیشه عطش خوردن یه قهوه با دوستام توی این پاییز همچنان همراه منه.

و الان یاد کافه بامزه ای افتادم که اتفاقی گذرم بهش خورد و چه قدر جای دنجی بود. و جای آفتاب خالی. به اینکه مثل دو تا خل وقتی کافه میریم بهم زنگ می‌زنیم جای همه ساعت هایی که می‌تونستیم باهم بگذرونیم. اما اینجوری سعی میکنیم به جبر جغرافیا دهن کجی کنیم. 

(البته که دهن کجی جبر جغرافیا به ما بیشتره و کار ما مسکن ساعتی که نه، مسکن دقیقه ایه).

خواننده هنوز داره میخونه: خاطره هام یادم بره دیگه چی می‌مونه ازم؟

آخرین باری که رفتم کتابفروشی، هرچی بیشتر بین قفسه ها می‌چرخیدم، بیشتر می‌فهمیدم دیگه انگار این کتاب ها هیچ به درد نمی‌خورن. نمی‌دونم اون کتابفروشی اینجوریه یا همه جا همین شده. تکرار مکررات.

کتاب های بی فایده. قبلا توی همین کتاب فروشی که میرفتی چیز های مفید تر با قیمت های معقول تر می‌دیدی. حالا اما بیشتر کتاب هایی هستن که به نظرم بیخود میان. حجم، نوع چاپ و قیمت ....

حتی اون رمان های تاریخی قدیمی و سنگین رو هم دست و دلم نمیره چاپ جدیدش رو بخرم. منی که چاپ قدیمش رو  توی اون کتابخونه افسانه ای عزیز دیدم. دلم میخواد یه سر به اون کتابخونه بزنم. ولی خب......

نمی‌دونم شایدم رفتم و جلد دوم اون رمان ناتمام رو برداشتم و تمامش کردم، رمانی  که برای من حداقل بیشتر از یک رمان تاریخی معمولیه. ناتمامه مثل آرزوهایی که داشت شکل می‌گرفت و یه بمب خورد توش. 

آخرین سری ای که کتاب خریدم از نمایشگاه بود و راضی م ازش. انگار سوییچ کردم روی متون قدیمی. عجیب بهم میچسبه. 

دلم میخواد باباگوریو رو انقدر تو صفحات اول نصفه ول نکنم و ببینم چرا آیدین آنقدر دوستش داشت و براش مهم بود.

فعلا همین.

امروز میشه یک ماه، از تغییر شرایط جدید و دو ماه از گذشتن اون روز نحس.

واقعا ظرف یک ماه خدا یه جوری همه چی رو عوض می‌کنه که آدم نمیدونه چی بگه. میگه زمان بندی خدا دقیق تر از ماها است. راست میگه. 

هنوز نمی‌دونم شرایط جدید رو دوست دارم یا نه، این جای جدید مکان جدید، آدمای جدید. نمی‌دونم . شاید دنبال ساختن یه هویت جدیدم به قدرت اون هویتی که توی اون شهر دوست داشتنی جا گذاشتم. 

نمی‌دونم. ولی می‌دونم یه روز که نبودم دلم برای اینجا و کارهاش تنگ شده بود. 

و چه چیزای جالبی هم این وسط از یه سری آدما فهمیدم. اون آدم برگشت، انقدر ناگهانی که تمام اون شب شوکه بودم. برگشت ولی برگشتنی که دیر بود. خیلی دیر. و پذیرفتنی و ممکن نبود. فقط بهم ثابت شد اتفاقای گذشته ساخته ذهن و توهم نبوده.

عمیقأ دلم میخواست جواب بدم و بگم چرا؟ ولی نمیشد، هیچ رقمه. و برای اولین بار زنگ و پیام های عزیز ترین غریبه زندگی م رو نادیده گرفتم.

ولی بعد باز به زندگی ادامه دادم. خوب شدم؟ نمی‌دونم! احتمالا همچنان در حال فرارم.

اینجای جدید، میون این آدمای جدید که هیچ خط و ربطی به شهر گذشته من ندارن، هنوز سعی میکنم اتصالات روحی م رو به اون مکان و آدم هاش حفظ کنم. شاید یه روز باز تونستم اون شهر رو ببینم و بنویسم:

بار دیگر، شهری که دوست میداشتم.

چه قدر بدم می‌اومد یکی وسط حرف روزمره فارسی ش یهو از کلمات انگلیسی غیر معمول استفاده کنه. حالا خودم چون توی کار یه سری کلمه ها رو مدام باید بگم و وقت نمیشه بخوای معادل فارسی بگی، یهو میبینم توی روزمره با دیگران هم دارم انگلیسی ش رو میگم و این بده.