خیلی چیزا این مدته میخواستم بنویسم که نشد در نتیجه الان که وقت پیدا کردم برای نوشتن ممکنه خیلی طولانی بشه، ممکن هم هست که نه.
مثلا وقتی به دکتر یه موضوع تحقیق پیشنهاد دادم و بعد از اینکه از دفترش بیرون اومدم زنگ زده میگه به موضوعتون فکر کردم، اگه این تغییرات رو اعمال کنید خیلی بهتره. و منی که در شوک و تعجب بودم از استادی که با این درجه علمی ای که داره، وقت گذاشته و به حرف من بی تجربه فکر کرده و من رو حساب کرد و انقدر جدی گرفته، در حالی که خودمم خودم روو جدی نگرفته بودم ولی این حرف خیلی روم تاثیر داشت. البته درسا یکم سنگین شد، هنوز فرصت نشده اون طور دنبالش برم ولی خب خیلی مهم بود این حرف برام.
یا الان کانون پیشنهاد داد که توی اجرای یه برنامه کمکشون کنم و بعد کلی جمع کردن آدما و جلسه هماهنگی، حالا یکی از بچه ها میگه اون نفر اصلی که باید با برنامه موافقت کنه، موافق نیس و دلایلش چیه؟ یه مشت بهونه صد من یه غاز که فکر نمیکنم جای دیگه ای به جز اینجا اعمال بشه. و خب اون همه شوقم رو که درمورد این برنامه به پرتقال گفتم و چه قدر تشویقم کرد رو الان برم بگم اینجوری شد؟ البته که فکر کنم خودش از قبل پیش بینی کرده ولی با اون همه ذوق من نگفته بهم .
حالا باز قرار شده بچه ها صحبت کنن، شاید فرجی شد.
یا امتحانی که این همه براش خوندم و استاد سوالی رو داده بود که کلا لزش یه نمونه بود و خودشم یکی حل کرده بود و کسی فکرش رو نمیکرد که همچین سوالی باشه ولی بود. اومدم برگه رو بدم دیدم این خانم " دو رو" داره مینویسه، کم نیاوردم سوال پرسیدم و ادامه دادم و حل کردم. بعد که بچه ها گفتن بگیم یه امتحان دیگه و اینا من گفتم هرچی شما بگید، شب اومده که مثلا یک کلمه بگم ناراضی م و نمره م رو میخوام، ولی برگشتم گفتم هرچی بچه ها بگن، فکر نمیکرد، میگه چرا چند روزه یه جوری شدی؟ حال قبلا تو رو بیش تر دوست داشتم. گفتم خسته م، ولی دلم میخواست بگم اونی که قبلا بود دیگه واسه تو یکی نیست، وقتی میخواستم دوستت باشم و بهم نارو زدی همینه، تو روم میخنده و قربون صدقه میره، پشت سرم حرف میزنه، تازه یادم نرفته اون چند روزی که بد قیافه میگرفت و من نکران بودم که این چش شده، و بعدشم اون قضایا و حالا که نمیدونم کارش گیره یا چه خبره که فاز مهربونی و دوست مهربون گرفته واسه من.
تا قبل دوستی من و صدف اصلا صدف رو نمیدید، بعد رفته با صدف فاز دوستی برداشته که ایران فلانه و بهمانه و صدف میگه کلا دید من به تو عوض شده بود. ولی خب بعد اون ماجرا که یکمش رو گفتم حتی به این فکر کردم که اون فاز کاری با صدف رو کلا کنار بذارم و یه ارتباط دوستی، اون رو هم یکم کم میکنم اکه ۱۰ بود میشه ۸. اینطوری بهتره.
یا اینکه من اوایل که مثلا دوست بودیم بهش گفتم میخوام تحقیقم رو با دکتر بردارم و این یکی دوبار من رو تو دفتر دکتر دیده، حالا بیست چهاری تو دفتر دکتره، تا دیروز با درخشان چپ بود و یه جوری پسره رو مثلا بخاطر من ضایع کرد که خودم خجالت کشیدن و رفتم ازش معذرت خواهی کردم، حالا تاا دیده من بهش کمک کردم واسه جلساتی که نبوده و موافق نظرش بودم، تو دفتر دکتر نشسته کناره پسره و باهاش حرف میزنه، نمیدونم تو چه فازیه من با هرکی حرف میزنم سعی میکنه بهش نزدیک بشه و بره طرفش. رو مخمه. در این حد که دیگه رفت و آمد هام رو حتی به نیلو و رز هم نمیگم که این نفهمه یه وقت، اما خب امروز که سر یه مسئله بحث و مشورت میکردم با دکتر، حضور داشت و شنید متاسفانه یه بخشی ش رو.
خب گویا این قسمت به خالی کردن خشمم از این همسایه دو رو اختصاص پیدا کرده، بقیه ش باشه واسه بعد امید که با نوشته های خوب و خوب تر باشه.
در حالتی که صبح زود باید جایی باشم و کلی کار دارم فردا، یک ساعت پیش یه چیزایی فهمیدم که مغزم سوت میکشه. آدمی که میاد پیش من میشینه و میخنده پشت سرم کلی حرف میزنه و دیدگاه آدما رو به من تغییر میده و من هنوز نفهمیده بودم. فقط حس میکردم که یواش یواش داره دورم میزنه. نگو طرف فراتر رفته.
اون وقت من میگم چرا یه سریا رفتارشون عوض شده. یا اصلا میگم خود این آدم چشه، نگرانش بودم مثلا. اشکال نداره صبر کنه تا نشونش بدم.
آن رفیقی که به هنگام غمم دور نرفت
زیر شمشیر غمش رقص کنان خواهم رفت
نمیدونم چیزی که الان حس میکنم درسته یا غلط، توقع بیجاست یا نه؟
ولی اون روزی که نیلو انگار مریض بود، براش سوپ پختم، دمنوش درست کردم و مراقبش بودم تا شب که معلوم شد آلرژی بوده. این چند روزم که سرما خورده بود، به هر حال اینجا بودم، یه لیوان چای که از دستم میومد براش.
حالا تو این دو سه روزی که من مریضم، امشب پاشده رفت پیش همسایه اتاق بغلی به بهونه این که اون امشب تنهاست و تنها نمونه. درسته وسیله میخواستم بیرون بود گرفت آورد، ولی خب بازم توقع داشتم بمونه.
سوپ نه، یه لیوان آب جوش خالی که میشد؟
نمیدونم چرا حس میکنم از وقتی با این پسره آشنا شده رفتارش برگشته. نمیدونم شاید با خودش فکر میکنه من ناراحتم یا چی؟
نمیدونم، شاید اشتباه میکنم. اصلا خداکنه که اشتباه کنم و این فکرم درموردش غلط باشه. ولی حداقل توقع م ازش این بود که امشب بمونه.
ولی خب خوب یا بد، یه وقتایی عجیب یادم میمونه که کی موند و کی رفت و کی باعث خوشحالی م شد و کی باعث ناراحتی.
هیچ وقت لطف و محبت آدما یادم نمیره، شاید یکی یه جا یه کار خیلی کوچیک برام بکنه، ولی سعی میکنم حتما جبرانش کنم، برای یه سری آدما هم یه جای خاص توی ذهنم میذارم.
مثلا روز اولی که اومدم اینجا خیلی اتفاقی با آرش آشنا شدم و کاری رو برام انجام داد که هیچ وقت یادم نمیره، شاید اون فکر کنه وظیفه ش بوده، اما من میدونم که دیگه در این حد هم وظیفه ای نیست. حتی اگه باشه هم لطف و مردمداری ش بیشتره تا وظیفه ش. و این کار انقدر برام بزرگ و مهم بوده که سعی میکنم هروقت کاری داشت که میتونستم، براش انجام بدم و در حد توان جبران کنم.
نیلو هم درسته توی پخت ناهار کمک رز داد، ظرفای قبلش رو شست، و این طور چیزا، اما خب....
شایدم توقع بیجاست، شاید اصلا مود امشبش فرق داشته، دلش خواسته یه شب پیش همسایه بمونه، شاید دلیلش اصلا ربطی به من نداشته باشه. اما در هر حال یکم بهم برخورد، اما خب سعی میکنم به انتخاب آدما احترام بذارم.
یه ده روزی هست که اومدم، اولش یکم سخت بود ولی خب بعدش راحت تر شد. شکر خدا هم اتاقی هام هم خوبن. یه وجه هایی از خودم رو دیدم که تا حالا حسش نکرده بودم. نمیدونم فضا جدیده یا تاثیر گذاشته. به هر حال.
فقط خیلی گرمه هوا.
و خب فقط یه مسئله خیلی بهمم ریخته اونم ماجرای پرتقاله. اون بحثی که چند وقت پیش با اون بنده خدا داشت و به خوبی و خوشی تموم شد، حس میکنم باز یه بحثی پیش اومده و داره دقیقا و مستقیما روی من تاثیر میذاره. یعنی ممکنه باعث بشه ارتباطم باهاش قطع بشه. توی این مدته فرصت نشده باهاش در ارتباط باشم و منتظرم یه کاری انجام بشه و بعد باهاش صحبت کنم. و از لحظه ای که متوجه شدم ممکنه خدای نکرده ارتباطم باهاش دچار آسیب بشه اعصاب درست حسابی ندارم و دیشب اعصاب خودم و بچه ها و مامان اینا رو همه رو باهم خورد کردم.
یه حسی دارم، نمیدونم باید چی کارکنم. باید این دوست داشتن رو متوقف کنم و اجازه بدم این ارتباط و احترام صرفا کاری بینمون بمونه؟ ولی میدونم به محض اینکه باهاش صحبت کنم همه این حرفای منطقی دود میشه میره هوا.
توی این قضیه به شدت سرگردونم.
اصلا چرا دوست داشتن کسی اینطوریه. باید کسی رو دوست داشت؟ یا باید کلا بیخیال شد؟ چطور میشه آدم درست و ارتباط درست رو تشخیص داد؟
مامان یه سری پیام برام فرستاده که حس میکنم فهمیده که من مسئله م توی این قضیه چیزی فراتر از حرفامه و ممنونم که مستقیما چیزی به روم نمیاره. نمیدونم باید چی کار کنم.
امشب میخواستم به عنوان شب قبل رفتن برم بیرون و یه چرخی توی هوای خنک مایل با سرد اول مهر بزنم، اول میخواستم برای خرید یه سری خرده ریز برم، ولی بعد گفتم برم جایی که احتمالا پرتقال رو میبینم، اما خب در نهایت قضیه کنسل شد. حس گنگی دارم، میدونم بی حسی نیست، چون اتفاق نیفتاده هنوز درکش نمیکنم، این که میخوام برم یا نه، هم آره است و هم نه جوابم. اما خب بازم....
وسیله هام رو تقریبا جمع کردم البته که هنوز کلی کار داره و احتمالا کم و زیاد میشه.
برخورد پرتقال با این قضیه در نوع خودش جالب بود، و من که تا لحظه آخر نمیدونستم نظر و تصمیمش درباره کاری که ازش خواستم چیه، در نهایت کارش رو دوست داشتم.
تو این هاگیر واگیر نشستم بافتنی کردم امروز و کتاب گوش دادم. :/
کاملا خونسرد.
حرف؟ بسیار است.
حوصله؟ در حال حاضر داره ته میکشه.