دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

امشب به دعوت یه بنده خدایی و توی رودربایستی اومدم جشن نیمه شعبان مثلا، مداحشون که نیومده، یه بنده خدایی رفته سخنرانی، یه شش هفت دقیقه ای نشستم ولی دیدم دیگه خیلی داره مزخرف میگه اومدم بیرون تا تموم بشه. واقعا نمی‌فهمم چرا اینجوری بذر نفاق میندازه بین مردم، این مرز بین ما و اونا چیه؟ مگه همه ما با همه تفاوتامون نباید یه ما باشیم؟؟ 

چیه واقعا این تفاوت؟؟ واقعا انقدر سخته قبول کنن که همه انگشتهای یه دست مثل هم نیستند و فرق دارن؟؟؟ حتما باید بگن ما خوبیم اونا بدن؟؟ 

یه بارون قشنگ شدیدی گرفته که نمی‌دونم چه طوری برگردم.

من واقعا چطور یادم رفته بود؟ تکه اضافی پازل رو؟ 

 نمی‌دونم چند وقته ولی انگار خیلی وقته فراموشش کرده بودم، شاید فکر کرده بودم جای خودش رو پیدا کرده، ولی انگار هنوز نه. 

چطور فراموش کرده بودم و آنقدر درد و رنج برای خودم و آدمای عزیزم درست کردم؟ حالا که نگاه میکنم هیچ کدوم از این تکه کاغذا ارزش یه قطره اشک اون آدم رو نداره، حتی اگه برای من مهم باشن. این آدم برای من عزیز تره، حتی اگه امروز باهام حرف نزنه و قهر باشه.

اشتباه من بوده، و باید درستش کنم، باید.

چند روزیه حساسیت گرفتم و دیروز که رفتم دکتر گفت سرماخوردگی  هم هست و دارو داد، گفتم پرتقال مریض نشه یه وقت خدای نکرده، ماسک زده بودم، گفت سرماخوردی؟ گفتم آره. به شوخی می‌گفت زحمت کشیدی با این حالت اومدی ( یعنی همون نمی‌ اومدی) 

گفتم فکر نمی‌کردم سرماخوردگیه بخاطر حساسیت رفتم، گفت سرماخوردگی هم هست، می‌خندید می‌گفت گفتی من بگیرم خیالت راحت شه واگیر داره یا نه.

اون که حالا به شوخی و جدی میگفت، حق هم صد در صد با اونه. خودمم جای اون باشم همینو میگم، ولی اون فکر کنم نفهمید که رفتنم فقط بخاطر دیدنش بوده که تا چند ماهه دیگه فکر نکنم بتونم برم ببینمش. 

و همه طول مسیر فکر میکردم به این تفاوت دیدگاه مون، به جواب سوالی که دیگه نمیدونم، به آینده ای که نمی‌دونم این قضیه چطور میشه؟ 

?Who knows

امشب داشتم فکر میکردم شاید در مورد پرتقال واقعیت ها رو نمی نویسم، شاید برداشت و تصور خودمه، برای منه که کلمه کلمه حرفاش مهمه، برای من دیدنش آنقدر مهمه که تا لحظه لحظه قبلش رو برنامه میچینم، بعد از استرس زیاد اون لحظه ها انقدرررر عادی برخورد میکنم که یه وقت برداشت دیگه ای نکنه، در صورتی که حقیقتا دلم میخواد بدونه و بفهمه، ولی در نهایت چیزی که میبینم عادی بودن من برای اونه، یکی مثل همه، 

و در نهایت میرسم به حرف اون شبم به چشم قشنگ که واسم سوال شده  چرا هر بار یه ماجرای یه طرفه است؟ 

.

استادی که تنها نمره پایین م رو داده بود، لطف کرد و ارفاق کرد و خیالم رو از بابت معدلم راحت کرد. حالا رفتم انتخاب واحد کردم میبینم دو تا درسم صبح همون روزیه که پرواز دارم و توی همون زمانه، و یکی ش هم دقیقاااااا همون استاد محبوبم دکتر جانه. طبیعتاً باید بسپرم یکی لطف کنه و ضبط کنه ولی خب شنیدن کی بود مانند دیدن. 

تقصیر خودمه، به همسایه گفتم چرا یکی دو روز زودتر بلیط نگرفتی، گفت گیرم نیومد، و دقیقا واسه منم همین شد. و دارم فکر میکنم نکنه همسفر باشیم که خوشم نمیاد. ولی خب دیگه. بهتره از لحظه استفاده کنم جای فکر کردن به نزدیک به یک ماه دیگه.