| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
شعر جدید مارکو ، رو گوش دادم. میگه یه قسمتی از زندگی خودشه ولی من دارم خودم رو توی شعرش میبینم.
چند باری دستم رفت روی شماره اون بنده خدا که بهش پیام بدم ولی انگاری من آدم این کار، نیستم. همچین یه نیرویی هم مانعم میشه هروقت میخوام این کارو انجام بدم. جالب هم هست که توی اینستاگرام و تلگرام هم مدام چند روزه تصاویر و فیلم هایی میاد برام از خانم هایی که خودشون خواستگاری کردن و با افتخار ازش حرف میزنن و میگن خوشحالن ازش.
خیلی مشتاقم ببینم سلطنت ابدی چی میشه، حوالی ساعت ۵ قسمت ۱۳ میاد و تا فردا صبح باید صبر کنم ترجمه و زیر نویسش بیاد.
یکم باید بیشتر همت کنم جدی تر یاد بگیرم زبان کره ای رو. بعد این همه وقت دیگه وقتی گوش میدم ۲۰، ۳۰ درصد میفهمم چی میگن. درصورتی که هیچ آموزش جدی ای نداشتم به جز دو دوره کوتاه برای ۵، ۶ سال پیش و دو ، سه سال بعدش که یه طور هایی خود خوان بود.
ولی کلا زبان و فرهنگ جالبی دارن. نزدیک به زبان و فرهنگ ما هستن.
بالاخره دقایقی پیش این پروژه کذایی ارسال شد. تا به حال از این زاویه به داستان خوندن نگاه نکرده بودم. سطر به سطرش استعاره از یک باور فرهنگی ، یک مسئله و هزار تا چیز دیگه باشه. یه طورایی مثل آرایه شعر ادبیات خودمون. هنوزم شاید خیلی از شعرایی که دبیرستان آرایه و معنی هاش رو مشخص کردیم و منظور دقیق شاعر رو میدونم برام جذابیت خاصی داره و هنوز یادمه.
هیچ وقت این مدت انقدر درس نخونده بودم حتی سر پروژه مبانی نظری.
از خستگی دارم غش میکنم.
و باید برای کار های بعدی آماده بشم. شدید فشرده است این ماه.
و عجیب خنکه. پارسال که خوب گرم بود خرداد. یه دفعه خرداد شد اصلا.
امیدوارم فعلا از انتشارات پیامی مبنی بر ارسال سفارششون نگیرم که بتونم آماده ش کنم.
دلم یه سورپرایز باحال و قشنگ میخواد برای تولدم. کاش میشد امسالم سنت قشنگ خودم برای خودم کادو بخرم رو اجرا کنم البته با این وضع توقع چندانی ندارم چون فعلا بیرون رفتن بی مورد حساب میشه. ( نگم که هنوز از بیرون رفتن واهمه دارم) .ولی خب سعی میکنم کادوی خوبی به خودم بدم.
تا چه پیش آید؟
یا حق
این چند وقته یکم حوصله حرف زدم کم شده و رفیق جان میگه چرا این طوری شدی قبلا این طوری نبودی و بعد اون ماجرا این طوری شدی.
ولی خب نگاه میکنم الان میبینم خب قبلا یا من دانشگاه بودم یا اون مدرسه(کوچکتره از من) و خب این تایمی که باهاش حرف نمی زدم به چشم نمی اومد. نمیدونم حق با اونه یا من. همیشه پیشم بوده و هست ولی خب الان به نظرم توقع داره همش من حرف بزنم ولی چیزی که هست اینه خودشم خیلی کمترحرف میزنه و من به شخصه اصلا حوصله ناز کشیدن ندارم دیگه . قبلا داشتم ولی الان نه.نمیدونم شایدم حق با اونه ولی خب من تایم های دیگه ای م دارم. توقع دائم بودن و پیام دادنم یکم جالب نیس. چند ساعت خوبه دیگه.
حین نوشتن داشتم ویس استاد رو گوش میدادم قرار بود فصل های مهم رو مشخص کنه برای امتحان ولی بچه ها زیاد سوال پرسیدن گفت کل کتابا. اول ترم خیالم راحت بود باهاش ۱۰ واحد برداشتم ولی امیدوارم اینطوری نکنه. هنوز پروژه درس داستان کوتاه رو نفر ستادم و امیدوارم همچنان قبول کنه. آخه به نظرم این باید برای دانشجو ادبیات انگلیسی باشه تا مترجمی. اما خب آش کشک خاله س. امیدوارم از نظرش برگرده و باز چند فصل رو بگیره. نه همش رو.
تا حالا تیکه اشتباهی پازل بودی؟
تیکه اشتباهی و اضافه همیشه اضافه است تا وقتی که جای خودش رو پیدا کنه. فرق نداره کجا گاهی تواوج خوشحالی گاهی تو اوج ناراحتی و گاهی هم در حالت خنثی به هر حال این حس میاد سراغت.
نمیدونم از اول اینطور بوده یا به خاطر اخلاق های انزوا گرایانه م بوده که اینطوری شده.
همچینم انزواگرایانه نیستا فقط زیادی درونگرام. زیادی می ریزم تو خودم ولی خب باهمه این تفاسیر دلم میخواد یه روز بیاد بهم افتخار کنن اونایی که میخوام.
به این که هرچیزی وقت و موقع خاص خودش رو داره و سر وقتش اتفاق میفته عقیده دارم ولی خب این تنهایی برای مدت طولانی جالب نیست به نظرم. و یه وقتایی خیلی اذیت میکنه. و چیزی که بیشتر اذیت میکنه تعجب دیگران از اینکه تو هیچ رابطه عاطفی ای نیستم ونبودم تا به حال( به واقع نخواستم شاید) و یاد آوری ش هست، در صورتی که این مسئله شخصیه و هرکس دلیل خودش رو داره.
حالا هم نمیدونم فلسفی شدم یا اثرات قرنطینه است.
کی میخواد درست بشه اوضاع خدا داند.
فقط امیدوارم مثل معجزه باشه که بزودی یکی از این شبا که میخوابیم صبح بیدار بشیم دنیا سراسر سلامتی و شادی باشه . آمین