دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

واقعی

دیشب داشتم فکر میکردم  واقعا داره تموم میشه، واقعا دارم لیسانس میگیرم. و عجب 3 سال و نیم پر فراز و نشیبی بود.

و چه قدر فکرای باحال توی ذهنمه که امیدوارم بتونم مدیریتشون کنم وهمه رو به انجام برسونم.

What am I now

یه وقتا آدم یه حس هایی داره که هرچی سعی کنی واسه یکی دیگه بگی شاید نتونه بفهمه

حق هم دارن، چون تجربه ها متفاوته، چون تو اون لحظه ها کسی با من نبوده.

بازم یه حسی دارم که نمیدونم باهاش چی کار کنم، دلتنگی برای آدمی که اسم ت رو هم شاید فراموش کرده باشه رو چی کار باید کرد؟ 

دارم falling رو گوش میدم، دلم میخواد همین جوری بهش گوش بدم‌.  

?What am I now

ستاره ها

پریشب(جمعه دو مهر) رفته بودیم سر چاه کشاورزی یکی از آشناها، وسط بیابون، اندازه مدت ها به  آسمون تاریک و پر ستاره نگاه کردم.

رفتم یه گوشه و سرم رو بالا گرفتم و با همه وجودم آسمون رو بلعیدم، یه دفعه دیدم از یه سمت دیگه ماه طلوع کرد، آسمون اینجوری تو این شهرای شلوغ پیدا نمیشه و باید به دیدن خوشه پروین و یه چند تا ستاره اکتفا کرد، اما اینجا آسمون رو باید سرکشید، باید تو ذهن ثبتش کرد برای یه وقتایی که باید چشمات رو ببندی و آسمون رو تصور کنی. 


پ ن: امشب که بعد دو شب اینارو مینویسم دارم به این فکر میکنم که چه خوب که ستاره ها و آسمون آدم رو قضاوت نمیکنن، هی یه مشکلی رو یاد آوری نمیکنن، راستی پس کی تیکه های اشتباهی پازل جای خودشون رو پیدا میکنن؟


ماه

این مدته حال و حوصله هیچی رو نداشتم، بازی های المپیک رو که میدیم سن ورزشکارا رو میزد، یه نگاه میکردم به اونایی که اکثرا هم سن خودمن حالا نهایت باا فرق یکی دو سال و با خودم میگفتم چه غلطی میکنی تو؟  

بگذریم

اون موقع ها که عاشقان ماه پخش میشد فکر کنم سریال همزمانش مهتاب نقاشی شده بود، دقیق یادم نیست اون موقع چه فیلمی میدیدم یا اصلا چرا عاشقان ماه رو ندیدم ، بعد ها مهتاب نقاشی شده رو دیدم، ولی این چند وقت گذشته خیلی دلم میخواست عاشقان ماه رو  ببینم، جمعه صبح که بیدار شدم یهو دلم خواست ببینمش و تو چهار روز تمومش کردم، با قسمت های اولش خندیدم و با قسمت های آخرش بغض کردم و های های گریه کردم  ولی دیشب که قسمت اخر رو دیدم، تهش با همه غم و ناراحتی و شادی و خنده هاش، حالم خوب بود، خوب شد، یه حس حال خوبی داره

حالا میفهمم چرا انقدر خیلی ها دلشون میخواد فصل ۲ ساخته بشه. 

واقعا دم عوامل سازندش گرم. 

+ آمار های بازدید عجیب و غریبی که بلاگ اسکای میگه رو نمیفهمم، یه وبلاگ روزانه که نهایت ماهی چند بار بروز بشه چرا یه وقتا باید یه امار عجیب و خیلی بالا اونم بعضی وقتا توی روزایی که فعالیتی نداشته براش ثبت بشه؟

۱۴ روزه هیچ جا نرفتم  ولی حالم داره بد میشه یکم.

مثل اون وقتایی م که سرما میخوردم، دو سه روزه یکم ته گلوم میسوخت امشب ولی یه جوری شدم حس میکنم. فقط امیدوارم بیشتر نشه.

این روزا یه وقتا حوصله خودمم ندارم