دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

حکمت

نمی‌دونم خدا گر ز حکمت ببندد دری، پس کِی ز رحمت گشاید  در دیگری؟؟

ناشکری نمی‌کنم،

 همه چی داشت خوب پیش میرفتا، انقدر خوب که دیگه گفتم حله و آزمون جذب مدرس رو نرفتم بدم‌

حالا پیام داده که یکی دیگه رو انتخاب کردن

در پوکر فیس ترین حالت ممکنم، از دیروز تا حالا منتظر جواب بودم و حالا هم که اینجوری....

۱:۳۴

امروز کانال دانشگاه لیست اعضای انجمن جدید رو منتشر کرد، شب که خوندم یهو یه حجم غریبی از دلتنگی اومد سراغم


انجمنی که یه روزی ما بودیم، چه قدر آرزو و رویا پشتش بود. 

چه چیزایی توی سرم بود، چه زود گذشت انگار همین دیروزه

حالا اون روزا گذشته، خیلی هم ازش گذشته

فکر نمی‌کردم یه روزی دلتنگ اونجا و اون روزا بشم. اما گویا شدم اون قدر که  اشکم در اومده....


از اینجا به بعد کی می‌دونه که چی سرنوشت مونه؟ .....

پر امید

عمیقا دلم یه بلک کارت میخواد با اون موجودی نامحدودش و یه هفته ای سفر، به اضافه حداقل یکی از کلاسای مورد عااقه م.

هیچ علاقه ای هم به آزمون ارشد ندارم

موتور یادگیری زبانم باز خاموش شده.

میگن انگار دور سوم جشنواره قراره شروع بشه. ترجیحا دلم میخواد اینبار با آمادگی شرکت کنم و یه رتبه ای  بیارم. 

احیانا کسی اینجا چیزی درباره فن بیان و صدا سازی میدونه؟؟

ولی لحظه ای که دیدم سبزی هایی که کاشتم جوانه زده از قشنگ ترین لحظه ها و پر امید ترین لحظه های زندگی م  بود. 

تو این مدت گذشته  مخصوصا یک ماه اخیر، رها بودم، یه حس رهایی از هر حس بدی، از حس های بدی مثل مرور دائم اتفاق های ناخوشایندی که قبلا افتاد. بالاخره تونستم ازشون جدا بشم، از اون حس ها. 

علاوه بر اون، رهایی بیشتری دارم نسبت به حسی که به اون آدم داشتم. ولی خب یه وقتایی مثل الان میفهمم که اون حسه تموم نشده، هرچه قدر هم که به زبون بگم اما انگار در واقعیت اون حسه هنوز هست، منتها رفته یه گوشه کنج قلبم نشسته و کاری به کسی نداره، اذیتم هم نمیکنه. نمیدونم به چی قراره برسه اما امید به خدا که خیره.

از قبل عید دلم میخواست بنویسم. از اون شب بعد چهارشنبه سوری که دفتر خاطرات قدیمی م رو پرت کردم تو بشکه آتیش و بعدش انگار رها شدم. وزن خاطرات بدش سنکین تر بود.  

حالم خوبه اما این چند وقته اتفاق افتاده که یهو حالم بد میشه و دلم میخواد گریه کنم و چشمام تر میشه.نمیفهمم چرا. الان باز همون طورم.

نمیدونم چه حکمتیه سحر ها دیر بیدار میشم. گوشیم خودش رو میکشه تا بیدار بشم. 

دلم  میخواد امسال بیشتر روزا رو روزه بگیرم، نمیدونم بشه یا نه. مامان که مخالفه و میگه باز حالت بد میشه. امشبم فکر کنم قندم افااده که انقدر اعصاب ندارم