دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

اوایل بهار کلی بذر گل ناز کاشتم، از اون همه میدیدم یه وقتا جوونه میزنه اما بعد ناپدید میشد، از اون همه آخرش فقط ۵ تا جوونه جون گرفت، که اون ۵ تا هم بعد چند روز یهو ۳ تاش ناپدید شد، نفهمیدم پرنده ها خوردنش یا چی‌ شد؟ 

فقط ۲ تاش موند، جون گرفتن، بزرگ شدن، شاخه زدن، دیشب یکی از غنچه هاش کاسبرگ‌ش باز شده بود، و امروز بعد از نزدیک به ۳ ماه اولین غنچه بازشده، و بالاخره این همه تلاش ثمر داده و جوونه ها به گُل نشستن. 

امید همینه دیگه، نه؟


این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خسته م، شدیدا خسته. 

از صبح رفتم و اومدم تهش هم هیچی.

به بقیه نگفتم ولی بذار باخودم رو راست باشم، خیلی از محیطش خوشم نیومد، در ظاهر عیب و ایرادی نداشتا اما محیطش به دلم ننشست. ضمن اینکه رفتارشون یکم غیر حرفه ای ام بود.

شرکت قبلی که رفتم چه قدر محترمانه و حرفه ای برخورد کردن ، اما اینا بی هیچ توضیحی فقط توی سامانه رد کردن. حداقل یه پیام بازخورد کوتاه دو خطی میتونستن بفرستن که. 

ولی من هنوز دلم پیش شرکت قبلیه مونده و همه آگهی ها رو با اون مقایسه میکنم، خیلی خوب بودهم  محیطش، هم مسیر رفت و آمدش.

هی میخوام به خودم بگم خوبه هیچی نیست یا میشه یا نه، استرس نداشته باش، اما بازم به میزان زیادی واسه فردا استرس دارم. خیلی زیاد

تازه اون دوره جدیده هم هست، نمیدونم در نهایت چه طور میشه!

امشب

امشب این من بودم

منی که جزوه می‌نوشت، عدد و رقم ها رو، فاصله ها رو درک می‌کرد. من بودم که با شور و شوق و اشتیاق چشم دوخته بودم به دختر مهربونی که درس میداد. من بودم که مثل یک تشنه به چشمه رسیده هرچی می‌گفت رو می‌شنیدم و به گوش جان می‌سپردم. 

با این که همیشه رشته م رو دوست داشتم، حس می‌کنم بخاطر حسی که این سال ها داشتم، خیلی وقت ها خودم رو از این من محروم کردم‌. شایدم دلیل دیگه ای داشته نمی‌دونم.

اما من امشب رو انگار سال ها بود گم کرده بودم. من امشب انگار سال ها پیش سر کلاس حسابان و فیزیک پیش جامونده بود، و رفتم و دستش  رو گرفتم و آوردمش. 

واقعا بابتش خوشحالم و حس خوبی دارم. حتی اشکام هم انگار اشک شوقن.

از خودم ممنونم.