دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

یه سری رفتارا از یه سری آدما، آدم رو تو بهت و حیرت بدی میبره. با خودت میگی عه این؟ و جواب اینه که بله همین. اما خب چشمات باز میشه.

و نتیجه گیری میشه اینکه کافیه انقدر که همیشه نگران بقیه بودی، نگران خودت باش. 


+داشتم فکر میکردم اگه میخوای با یه آدمی در ارتباط نباشی، خب باشه نباش اما یاد بگیر که باید یه خداحافظی محترمانه باهاش  داشته باشی، که حداقل اگه چهار صباح دیگه خواستی باهاش سلام‌علیک کنی، امکانش باشه. 

یا تا جایی که امکان داره براش توضیح بدی که فلانی به این دلیل و اون دلیل من دیگه نمیخوام با تو در ارتباط باشم، که  اون آدم وقتی اسم تو میاد یه حس بد نیاد سراغش‌. کاش این فرهنگ جا بیفته. 

...

قبلا به این قضیه دقت نکرده بودم که خرید کردن توی آرامش اعصاب تاثیر داره یا نه. یعنی مثلا هرچیزی می‌خریدم خب اون خوشی ش رو طبیعتا داشت. ولی الان چند دفعه است علاوه بر اون یه حس خاص دیگه ای هم همراهش هست که نمیدونم بهش چی بگم. :)

........

رها هم بالاخره رفت

دیشب خوابم نمیبرد و هی بیدار میشدم ساعت رو نگاه می‌کردم. 

حقیقتا از وقتی گفت کاراش درست شده تا وقتی خبر داد ویزاش اومده از ته قلبم براش خوشحال شدم‌. 

ولی این وسط هم دلم گرفته بود، اون میخواست بره من غصه این رو گرفته بودم که آدم باید توی همچین موقعیتی همه چی رو بذاره و یه چمدون ۳۰ کیلویی دست بگیره و بره. 

این هفته رسما تو فاز افسردگی پیش از مهاجرت بودم و هی وسیله هام رو نگاه میکردم. 

오늘

فارغ از اتفاق های این هفته از امروز قشنگ بنویسم:

بعد از چند سال رفتم و رها رو دیدم، قشنگ بغلش کردم و دلم میخواست فقط نگاش کنم. نزدیک دو ساعت از هر دری حرف زدیم، به یادگاری کوچیک براش برده بودم رو بهش دادم . بعد رفتیم شهرکتاب، اونجا هم کلی چرخیدیم و حرف زدیم. یه کتاب شعر دادم بهش که بخونه و نظرش رو بگه: یه لحظه دیدم غرق شده تو شعره، نمیدونم چی بود. ولی پشت جلدش رو نشونم داد و یه لحظه دیدم انگار دلش گرفته، این بود پشتش:

در این دنیا کسانی هستند

 که بی آنکه کسی جایی نگرانشان باشد،

با احتیاط از خیابان عبور می‌کنند

 و صبح ها  در پارک می‌دوند

بعد باباگوریو و دوجلد از این کتاب رو گرفتم، یکی ش برای رها. بعد عکس گرفتیم و بعد خداحافظی کردیم. تو راه تلفنی حرف زدیم. رسیدم خونه هم باز کلی حرف زدیم.

یه حس خوبی  مثل اون روزا که باهم آخرین شاگرد و دلتورا میخوندیم اومده تو وجودم. 

بیشتر میخوام بگم ولی باشه برای بعد، اینا بمونه به یادگار از امروز

با که باید گفت این؟

حقیقتا ظرفیتم تکمیله، دلم میخواست بنویسم اتفاقای این چند روز رو. نمیدونم شایدم یه وقتی نوشتم ولی الان نه حالش رو دارم نه حوصله ش رو.  

دوست دارم هرچی تو دلم مونده بارشون کنم ولی بابا میگه هیچی نگو، میگه میخوان بیارنت تو بازی خودشون و منتظرن تا حرف بزنی، راستم میگه، من قبلا زخم اینارو خوردم.

ولی خیلی نامردن، شنبه صبح یه نفس راحت کشیدم گفتم خب فعلا همه چی آرومه، نیم ساعت نشد که طوفان شد باز. 

این حرفا هم گفتن نداره ولی خب نگم چه کنم