دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

دخترک گل فروش ....

دخترک گل فروش تصمیم گرفته بود 

امروز به هر لبخند 

یک گل  تقدیم کند 

آن هم مجانی 

غروب شده بود و گل ها 

در دست دخترک پلاسیده بود .

خدا..............

خدا آن حس زیبایی است 


که در تاریکی صحرا 


زمانی که حراس مرگ  می دزدد سکوتت را


یکی آهسته می گوید کنارت هستم ای  (( تنها )) . 

شازده کوچولو و جغرافی دان .............

اخترک ششم اخترکى بود ده بار فراخ‌تر، و آقاپیره‌اى توش بود که کتاب‌هاى کَت‌وکلفت مى‌نوشت. 


همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با خودش گفت:


- خب، این هم یک کاشف!


شهریار کوچولو لب میز نشست و نفس نفس زد. نه این که راه زیادى طى کرده بود؟


آقا پیره به‌اش گفت: -از کجا مى‌آیى؟


شهریار کوچولو گفت: -این کتاب به این کلفتى چى است؟ شما این‌جا چه‌کار مى‌کنید؟


آقا پیره گفت: -من جغرافى‌دانم.


- جغرافى‌دان چه باشد؟


- جغرافى‌دان به دانشمندى مى‌گویند که جاى دریاها و رودخانه‌ها و شهرها و کوه‌ها و بیابان‌ها را مى‌داند.


شهریار کوچولو گفت: -محشر است. یک کار درست و حسابى است.


و به اخترک جغرافى‌دان، این سو و آن‌سو نگاهى انداخت. تا آن وقت اخترکى به این عظمت ندیده‌بود.


- اخترک‌تان خیلى قشنگ است. اقیانوس هم دارد؟


جغرافى‌دان گفت: -از کجا بدانم؟


شهریار کوچولو گفت: -عجب! (بد جورى جا خورده بود) کوه چه‌طور؟


جغرافى‌دان گفت: -از کجا بدانم؟

 

 - شهر، رودخانه، بیابان؟

جغرافى‌دان گفت: از این‌ها هم خبرى ندارم.


- آخر شما جغرافى‌دانید؟


جغرافى‌دان گفت: -درست است ولى کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافى‌دان نیست 


که دوره‌بیفتد برود شهرها و رودخانه‌ها و کوه‌ها و دریاها و اقیانوس‌ها و بیابان‌ها را بشمرد. مقام جغرافى‌دان برتر 


از آن است که دوره بیفتد و ول‌بگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمى‌گذارد بلکه کاشف‌ها را آن تو مى‌پذیرد 


ازشان سوالات مى‌کند و از خاطرات‌شان یادداشت بر مى‌دارد و اگر خاطرات یکى از آن‌ها به نظرش جالب آمد 


دستور مى‌دهد روى خُلقیات آن کاشف تحقیقاتى صورت بگیرد.




به یه چیزی دقت کردید ؟ این که بعضی از ما آدم ها مثل جناب جغرافی دان هستیم ....



منتطر هستیم تا آرزو هایمان را در سینی طلایی بگذارند و به صورت بر آورده شده تحویل ما دهند ......



آخر یکی نیست بگوید تا تو تلاش نکی که برآورده نمی شود...البته باید به خدا ایمان وو امید داشته باشی و به



او توکل کنی و گر نه تلاش ت هیچ است .....



هیچ...برای این که امید وتوکل و ایمان  به خدا مهم ترین اصل است در رسیدن به آرزو و خواسته .......باید از خدا 



بخواهی و برای رسیدن به آرزو تلاش کنی ..............تلاش .........


شازده کوچولو و روباه.....................

روباه گفت: -سلام.

شهریار کوچولو برگ‌شت اما کسى را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.


صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...


شهریار کوچولو گفت: -کى هستى تو؟ عجب خوشگلى!


روباه گفت: -یک روباهم من.


شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازى کن. نمى‌دانى چه قدر دلم گرفته...


روباه گفت: -نمى‌توانم بات بازى کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.


شهریار کوچولو آهى کشید و گفت: -معذرت مى‌خواهم.


اما فکرى کرد و پرسید: -اهلى کردن یعنى چه؟


روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستى. پى چى مى‌گردى؟


شهریار کوچولو گفت: -پى آدم‌ها مى‌گردم. نگفتى اهلى کردن یعنى چه؟


روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار مى‌کنند. اینش اسباب دلخورى است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش 


مى‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پى مرغ مى‌کردى؟


شهریار کوچولو گفت: -نَه، پىِ دوست مى‌گردم. اهلى کردن یعنى چى؟


روباه گفت: -یک چیزى است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.


- ایجاد علاقه کردن؟


روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌اى مثل صد هزار پسر بچه‌ى دیگر. نه من هیچ 


احتیاجى به تو دارم نه تو هیچ احتیاجى به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما 


اگر منو اهلى کردى هر دوتامان به هم احتیاج پیدا مى‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ى عالم موجود یگانه‌اى 


مى‌شوى من واسه تو.




این قسمتی از شازده کوچولو به ترجمه شاملو بود .....

حالا من ازتو می خوام وقتی که منو اهلی کردی مسئولیتش رو هم قبول کنی ...فهمیدی ؟

صدای پای آب 6 این قسمت :زندگی

اینم از قسمت 6...بفرمایید ادامه...............  ادامه مطلب ...