زندگی فردا نیست , امروزاست ,
زندگی قصه عشق است و امید به چه می اندیشی ؟
نگرانی بیجاست , عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست .....
پای در راه گذار , راه ها منتظر اند ,
تا تو به هر جا که بخواهی برسی ...
پس رها باش و رها باش و رها , تا نماند قفسی ....
برداشت من :همان طور که به فردا می اندیشی به فکر
امروز هم باش و در امروز هم زندگی کن...
تا وقتی که خدا رو داری نگرانی بیجاست ...همت کن و و قدم توی راه رسیدن به آرزوهات بگذار با امیدو توکل و ایمان به خدای مهربان ....
روشنی را بچشیم .
شب یک دهکده را وزن کنیم , خواب یک آهو را .
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم .
روی قانون چمن پا نگذاریم .
در موستان گره ذایقه را باز کنیم .
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد .
و نگوییم که شب چیز بدی است .
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ .
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ , این همه سبز .
صبح ها نان و پنیرک 1 بخوریم .
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام .
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت .
ونخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند .
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد .
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون .
و بدانیم اگر کرم نبود , زندگی چیزی کم داشت .
و اگر خنج 2 نبود , لطمه می خورد به قانون درخت .
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت .
و بدانیم اگر نور نبود , منطق زنده پرواز دگر گون
می شد .
و بدانیم پیش از مر جان , خلائی بود در اندیشه
دریا ها .
و نپرسیم کجاییم ,
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را .
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست .
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است .
و نپرسیم پدر های پدر ها چه نسیمی , چه شبی داشته اند .
پشت سر نیست فضایی زنده .
پشت سر مرغ نمی خواند .
پشت سر باد نمی آید .
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است .
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است .
پشت سر خستگی تاریخ است .
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد .
لب دریا برویم ,
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب .
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم .
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
( دیده ام گاهی در تب , ماه می آید پایین ,
می رسد دست به سقف ملکوت .
دیده ام سهره3 بهتر می خواند .
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است .
گاه در بستر بیماری من ,حجم گل چند برابر شده است .
و فزون تر شده است ,قطر نارنج , شعاع فانوس . )
و نترسیم از مر گ
( مرگ پایان کبوتر نیست .
مرگ وارونه یک زنجره 4 نیست .
مرگ در ذهن اقاقی جاری است .
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد .
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید .
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان .
مرگ در حنجره سرخ- گلو 5 می خواند .
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است .
مرگ گاهی ریحان می چیند .
مرگ گاهی ود کا می نوشد .
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد .
وهمه می دانیم
ریه های لذت ,پر اکسیژن مرگ است .)
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر ها ی
صدا می شنویم .
پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد .
بگذاریم بلوغ ,زیرهر بوته که می خواهد بیتوته کند .
بگذاریم که غریزه پی بازی برود .
کفش هارا بکند ,و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند .
چیز بنویسد .
به خیابان برود.
ساده باشیم .
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت .
کار ما نیست شناسایی(( راز)) گل سرخ ,
کار ما شاید این است
که در ((افسون ))گل سرخ شناور باشیم .
پشت دانایی اردو بزنیم .
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم .
صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم .
هیجان ها را پرواز بدهیم .
روی ادراک فضا , رنگ , ,صدا , , پنجره گل نم بزنیم .
آسمان را بنشانیم میان دو هجای(( هستی )) .
ریه را از ابذیت پر و خالی بکنیم .
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم .
نام را باز ستانیم از ابر ,
از چنار , از پشه , از تابستان .
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم .
در به روی بشر و نور گیاه و حشره باز کنیم .
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم .
کاشان قریه چنار , تابستان 1343
1:پنیرک :گیاهی خودرو است .
2:خنج :کرمی است بزرگتر از کرم ابریشم که به شاخه های تازه درخت می چسبد و برگ های آن را می جود .
3:سهره :پرنده ای کوچک و خوش آواز شبیه گنجشک .
4:زنجره :حشره ای کوچک و شبیه ملخ که صدای بلند و طولانی دارد .
5: سرخ گلو :نوعی پرنده است .
خدارو شکر بالاخره تمام شد ....شادو تندرست و سالم و سلامت موفق و پیروز و امیدوار باشید همیشه انشاالله .....
بو ی پاییز رو حس کردید؟شاید تعجب کنید بوی پاییز اونم اول شهریور ....
آره بوی پاییز اونم اول شهریور ...نمی دونم چرا این شهریور وپاییز این جور به هم پیوند خوردن که همیشه توی شهریور خودمونو برای
پاییز آماده می کنیم ...
شاید پیوندشون مثل اسفند و فروردینه اما از اون هم بیشتره ..برای این که ما برای فروردین از اواسط اسفند آماده میشیم اما برای پاییز از قبل شهریور ...
نمی دونم این پاییز چرا اینجوریه ...صدای کلاغ ها و نسیم سرد پایزی ...صبح زودی که از خواب بلند میشی تا بری مدرسه یا دانشگاه ....
یه صبح پاییزی سرد ...که از خواب بلند میشی و بعد یه صبحانه توی فضای باز شال و کلاه می کنی از خونه می زنی بیرون تا توی کوچه
باغ های پاییزی قدم بزنی ...
و روی برگ های هزار رنگ پاییزی قدم بزنی و صدای خش خش اون هارو هنگامی که روی اونا قدم می زنی حس کنی.....بعد هم دلت
بخواد با صمیمی ترین دوستت تا آخر این کوچه باغ های طولانی رو بدوی یا با دوچرخه رکاب بزنی و صدای خنده و قهقه ت تمام کوچه رو
برداره ...و دوستت هی به تو بگه آروم . تو بگی برای چی ؟...
می دونی پاییز فراموش نشدنی خاطره های پاییزی مو به مو توی ذهنت باقی می مونند .جزئیات شون خوب تو خاطرت می مونن تاهمیشه ...
من همیشه توی تابستون می گم ای کاش که پاییز این قدر زود نیاد...ولی همیشه یه حسی ته قلبم میگه که پاییز رو بی اندازه دوست دارم .
حالا که فکر می کنم می بینم پاییز فصل عاشقی و عاشق شدنه .....عاشق صدای کلاغ ها همراه با یه نسیم سرد و خش خش برگ ها در حالی
که دست هام توی دست های تو ئه و با تو هیچ سرمایی رو حس نمی کنم و م خوام تا آخر این کوچه رو آروم کنار تو قدم بزنم ...آروم خیلی
آروم اون قدر آروم که بارون بزنه و با تو زیر این نم نم بارون
قدم بزنم ..خیال قشنگیه نه؟ به نطر من که خیلی قشنگه و برای همین هم می خوام تا به امید خدا و با توکل و ایمان به خدا اون رو به
حقیقت تبدیل کنم....
می دونی پاییز واقعا فصل عاشقیه ...حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم که انگار درست توی همین پاییز بود که عاشقت شدم بی این که
خودت بفهمی و بدونی ...اما دیر نشده بالاخره که می فهمی یه ذره طول می کشه ..اما با امید و توکل و ایمان به خدا مطمئن ام که می فهمی .....
پاییز فصل عشقه ..و من بی نهایت دوست دارم این فصل رو حتی اگه به زبون نیارم ولی قلبم میگه که پاییز رو دوست دارم .......
دلم می خواد تا ابد عاشق هم باشیم و به امید و با ایمان و توکل به خدا به زودی به هم برسیم .....
خدا آن حس زیبایی است
در تاریکی صحرا
زمانی که حراس مرگ می دزدد سکوتت را
یکی همچون نسیم دشت می گوید :
کنارت هستم ای ((تنها)) .......