دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

عمیقا دلم میخواد برگردم به اون روزا که دبیرستانی بودم، مثلا اون روزی که در کمال بی خیالی از اینکه بقیه کلاس ها چی میگن زنگ ورزش، این دختره این جا نشسته میخوندیم و بازی میکردیم، بعدش بارون گرفت فکر کنم  و دایره زدیم و عمو زنجیر باف خوندیم. زنگ تفریح بعد یکم دیر رفتم پایین دیدم  گروه زنگ پیش الان خیلی بزرگتره و بقیه بچه ها هم اومدن زود رفتم پایین، بیشتر مدرسه و بعضی معلما هم بودن، اون مدرسه بزرگ و یه عالمه آدمی که عمو زنجیر باف و بارون بارون میخوندن زیر بارون. بعد اون هیچ وقت دیگه اینکار رو نکردیم اما حس خوبش هنوز تو وجودمه. یا اون روزایی که بعد مدرسه دایره میزدیم و مینشستیم تو حیاط ناهار میخوردیم و منتظر کلاس فوق العاده جبر یا دیفرانسیل بودیم، اون روزی که وسط امتحانا هیچ کس مدرسه نمیرفت و ماها سر کلاس دیفرانسیل بودیم و معلم مون هم برامون صبحانه تدارک دیده بود. دهه های اول محرم و زیارت عاشوراهای صبح ها که این آخریا دیر میرسیدم بهشون. و روزایی که کل دهه ایستگاه صلواتی مدرسه به راه بود. 

کاش بچه های الانم بتونن این چیزا رو تجربه کنن و از مدرسه و رشته شون لذت ببرن.  حس خوبه اون روزا حالم رو خوب میکنه.

اون وقتا هرکی میپرسید میخوای برگردی گذشته؟ میگفتم نه. حالا اما عمیق دلتنگ اون روزام. این روزا هم قشنگن شکر. هر چیزی قشنگی خودش رو داره. مسئله اینه که این همه گیری خیلی داره آزار دهنده میشه. امیدوارم هرچه زود تر کرونا از بین بره و حال همه آدما باز هم خوب بشه.

عمیق دلم میخواد از اول خیابون مورد علاقه م تا اون تهش رو پیاده زیر بارون برم، بدون ترس و با خیال راحت یا حتی باز برم کانون. کلاس های خاطره انگیز کانون که تو سرما و گرما چندین سال میرفتم. یه موقع  ای برام انقدر بدیهی بودن این چیزا که یه وقتا که بعد مدرسه میرفتم و خسته بودم و خوابم میگرفت یا یه وقتا که درسام زیاد میشدن میشمردم چه قدر مونده تا تموم بشه. حالا فهمیدم که  حتی همون روزای خستگی م هم چه قدر باحال بودن. 


ستاره

یه سری آهنگا فقط یه آهنگ معمولی نیستن، یه وقتا پر از حرفن، یه وقتا یه نشونه ن  معنی دیگه دلتنگی ن. 

این چند وقته همش دارم ستاره رو پلی میکنم. هفته پیش وقتی اون چشمای غمگین و اون نوای غمگین تر سازش  رو که دیدم و شنیدم نمیدونستم چی کار کنم. میخواستم بگم درسته تو بد کردی اما من که دلم راضی نمیشه اینجوری تو رو غمگین ببینم. اما کاری از دستم بر نمی اومد. نمیشد حرفی بزنم. 

تقدیر

دوباره این سریاله رو داره میذاره، همون که اون دفعه با دیدنش جو گرفتم و در احمقانه ترین حالت ممکن که اون موقع اسمش رو شجاعت گذاشتم رفتم همه چی رو بهش گفتم. میگم احمقانه چون اون طور بی مقدمه همچین حرفی رو به هرکی بزنی شاید همین واکنش رو داشته باشه. 

شاید نباید انقدر بی مقدمه این حرفا رو میزدم. اتفاقی امروز چشمم خورد به یه عکسی از یک جمله ش  که گفته بود' اگه از تقدیر حرف نمی زدی شاید انقدر سخت نمیگرفتم.'من راست گفتم، این اون بود که نتونست باور کنه.

۴۲ روز شده که ازش خبری ندارم، دلتنگی م جمع شده تو چشام هی ذره ذره سر ریز میشه. 

اون مسابقه ای که به خاطرش باید میرفتم پیش معاون سازمان چهارشنبه نتیجه نهایی مرحله کشوری اومد. با این که جزو ۱۵ نفر نهایی بودم رتبه نیاوردم ولی خب ناراحت نیستم، انقدر  که تجربه قشنگی بود و باعث شناختن آدمای خوبی شد برام.

باعث بانی شرکتم تو این جشنواره هم اون بود ولی خودش این دوره شرکت نکرد. 

بگم؟ نگم؟

راه که باز شد اومدیم یکشنبه، امروزم بی قضای پیش قراره برگردیم. بماند که اینا همه ش رو اعصابم رفتن . خاله خیلی داره رو اعصابم رژه میره. 

دیروز بعد مراسم نزدیک بود باهاش دعوام بشه، خوب شد کسی نبود منم به مامان جون گفتم میرم برای بقیه اموات فاتحه بخونم و گرنه الان یه چیز بهش میگم. همیشه خدا من و این خاله دعوا داشتیم از بچگی‌. حالا هم که مامان همراهم نیست و من و بابا فقط اومدیم یه چیز بهش بگم چه جور نگم چه جور. 

پ ن: انقدر نوشته بودم از اعصاب خوردیای دیروز ولی همه رو پاک کردم هم خاله زنک بازیه گفتنش هم میخوام بگم هم نمیدونم چرا پاک کردم. 

در هم

این چند روزه، فقط سریال دیدم، ۸ قسمت از یه سریال رو تو این ۳، ۴ روز دیدم و به قدری قشنگه و دوستش دارم که منتظر قسمت بعدم که بیاد، البته با اینکه حجم بسته کم بود و از یه سایت داخلی میدیدم، بازم الان دیدم ته این بسته هیچی نمونده و کمتر از ۱ گیگ داره:/

باید صبر کنم تا شارژ بشه، امروز ارائه ها پخش میشد، فردا نوبت گروه زبان انگلیسی عه، اول اومدم به همه اطلاع بدم که ببینن اما بعد پشیمون شدم، گفتم اگه به جایی رسید میگم، دیگه یاد گرفتم جار نزنم و تو سکوت کار کنم، الانم فقط مامان اینا میدونن. 

این روزا اتفاقای سال قبل این موقع ها دائم میاد توی سرم.

حوصله ندارم کسی سر به سرم بذاره، یه ذره نمیدونم چرا قلبم داره تیر میکشه. 

پ ن: اینا برای دیشبه

نرسیدم اجرا رو ببینم اینترنت هی قطع و وصل میشد، نتایج هم روز اختتامیه معلوم‌میشه که هنوز تاریخش رو اعلام نکردن. 

این ارائه همون مقاله ای هست که اون دفعه نوشتم قبول نشده و رد شده و کلی غصه خوردم، اون موقع هنوز نتایج بخش انگلیسی اعلام نشده بود و من فکر میکردم کلا رد شده. حدود یک هفته بعد اون، نتایج راه یافتگان‌ مرحله نهایی گروه انگلیسی  اومد و چه قدر من اون روز از خوشحالی جیغ زدم.