ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
راه که باز شد اومدیم یکشنبه، امروزم بی قضای پیش قراره برگردیم. بماند که اینا همه ش رو اعصابم رفتن . خاله خیلی داره رو اعصابم رژه میره.
دیروز بعد مراسم نزدیک بود باهاش دعوام بشه، خوب شد کسی نبود منم به مامان جون گفتم میرم برای بقیه اموات فاتحه بخونم و گرنه الان یه چیز بهش میگم. همیشه خدا من و این خاله دعوا داشتیم از بچگی. حالا هم که مامان همراهم نیست و من و بابا فقط اومدیم یه چیز بهش بگم چه جور نگم چه جور.
پ ن: انقدر نوشته بودم از اعصاب خوردیای دیروز ولی همه رو پاک کردم هم خاله زنک بازیه گفتنش هم میخوام بگم هم نمیدونم چرا پاک کردم.
نمیدونم چرا خاله ها گاهی اوقات اینقدر رو مخ میشن...
بهتره نگی کلا بحث تو فامیل
شروعش با خودته تموم شدنش با کرام الکاتبین
ما که همیشه بحث داریم باهم
گاهی وقت ها سکوت بهترین گفتنه،
گاهی ام گفتن .
من .وقتی توی بگم.نگم.گیر بکنم.نمی گم.
آره یه وقتا گفتن به دردسر های بعدش نمی ارزه