| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
اومدم امروز از خودم بگم از اینکه من که همیشه تو مراسما زود میرسیدم امروز خوابیدم و خیلی دیر رسیدم تقریبا داشتن سفره رو جمع می کردن که اینجانب تشریف فرما شدم ....
اما امروز حالم خیلی گرفته شد ...خیلی ...تا الآن حدود 89 نفر حاجی ایرانی کشته شدند ....خدا لعنت کنه باعث بانی این کشت و کشتار رو ....
نا مسلمونا درست هم به داد مجروح ها نمی رسن ....
خدایا قربون بزرگی ت برم خودت یه بلایی سر این باعث بانی های این کشت و کشتار بیار که دیگه هیچ کسی جرعت این کار رو پیدا نکنه که این همه حاجی رو یه جا بکشه....
دل کافر به حال این بیچاره ها کباب میشه ...مسلمونا که جای خود دارن ......آخه چرا اینا رو انداختن روی همدیگه ؟
خدا ازشون نگذره .......
آخه اونایی که مسلمون نیستن وقتی که ببینن چی می گن ؟
آدم گریه اش می گیره نه فقط برای ایرانی ها برای همشون....آخه این بیچاره ها و خونواده هاشون یه همچین فکری می کردن؟
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه .....
خدایا ازت می خوام هر چه زود تر باعث بانی ش رو به بد ترین شکل ممکن قصاص کنی......
امروز روز عرفه اس ...روزی که خدا گناهای بنده هاشو می بخشه ....پس از خدا بسیار طلب ببخشش کنید که گناهای همه مون رو ببخشه و
هر جا که رفتید برای دعا ی عرفه برای من و تمام مسلمین هم دعا کنید لطفا .....و صد البته برای شفای تمام مریضان نیز لطفا دعا کنید......
سلام ....خیلی با خودم کلنجار رفت که این پست رو بذارم یا نه وو در آخر تصمیم گرفتم که بذارم .....می دونم متنش یکم بچه گانه است ولی به بزرگی خو دتون ببخشید لطفا ....
((پاییز کم کم داشت رخت بر می بست تا به سفری طولانی برود ... . و زمستان نیز کم کم می آمد تا به جای پاییز بنشیند .
بارران نم نم می بارید و سرود پاییز را ترنم می کرد ...شبنم بر روی برگ های پاییزی نشسته بود و آسمان , فرشی از ابر هت=ای پاییزی شده بود ....باران می بارید و نوای گوش خراش رعد به گوش می رسید ...
باران شدت گرفت ..
بلبل کوچک زیر تازیانه باد دیدگانش را به دنبال سو سوی چراغی می گرداند تاشاید جای امنی را بیابد اما چیزی نمی دید ...
ار دست باران به تنگ آمده بود ....دست شکایت نزد خدا برد ...:
((بار الها بنده ای کوچک از بندگانت با تو سخن می گوید , آیا سخنانش را می شنوی ؟ ))
خدا پاسخ داد :((آری عزیزم من همیشه حرف های بندگانم را می شنوم .... ))
-(( پس چرا هر وقت تو را خواندم , پاسخم را ندادی ؟))
-((عزیزم همیشه پاسخت را داده ام اما تو توجهی نکردی ! آب خواستی باران را فرستادم , سردت بود خورشید را فرستادم , گرسته بودی پیاهان را رویانیدم , هرچه خواستی به تو دادم , پس پگونه می گویی که صدایت را نمی شنوم ؟))
- ((مگر می شود کسی از معبود و آفریدگارش چیزی بخواهد و او پاسخش را ندهد ؟))
این سخنی بود که بلبل بعد از اندکی تامل با خود گفت .. ..
خدا بدون اینکه بلبل سخن دیگری بر زبان آورد گفت :((من حتی از درون بندگانم نیز خبر دارم و راز لحظه لحظه ی زندگی آن هارا می دانم ,
و اگر چیزی بخواهند که به سلامی شان لطمه نزند به آن ها خواهم داد ؟))
-(( پس چرا سویی نشانم نمی دهی ؟))
_((نشانت دادم ..اما تو انقدر از من شکایت کردی که فرصت نکردی آن را ببینی .))
بلبل که آرام شده بود نظری به اطراف افکند ..مات و مبهوت مانده بود , نمی توانست قدم از قدم بردارد , انچه را که می دید باور نمی کرد .
چراغی روشن و خانه ای گرم , تنهت در چند قدمی او بود ....................))
حالا با خودتون فکر کنید و قضاوت کنید شاید این چراغ در چند قدمی شما باشدو شما آن را ندیده باشید....