دل نوشته

ذهن مکتوب

دل نوشته

ذهن مکتوب

زیر بارون

این روزا که بارونیه هوا به این دلبریه، دلم میخواست میشد مثل قبل همون طوری، از دانشگاه بیام برم تو اون خیابون اصلی پر دار و درخت، راه برم الکی. زیر بارون. از سرما خوردگی و این چیزا هم نترسم. 

برم کتاب فروشی بدون ترس، خرید بدون ترس.‌ترس از چیزای الکی



جشنواره

بالاخره میتونم از بابت مقاله جشنواره یه نففس راحت بکشم. این چند روزه استرس گرفته بودم بابتش. دیگه این یکی دو روزه نشستم همین مطالبی که خونده بودم رو خلاصه کردم و در آخر هم فقط از منابع انگلیسی استفاده کردم و نوشتمش. چند باری هم خوندمش که ببینم بیان متن با زمان ارائه متناسبه یا نه؟ الان هم فرستادم یکی از استادام چک کنه ببینه مشکلی نداشته باشه. 

حالا باید حفظش کنم و انقدر بخونمش که نکنه استرس بگیرم و تپق بزنم. و بعدم هماهنگ کنم با عمه بریم برای فیلم گرفتن. قبلش ولی باید با دبیر خانه صحبت کنم، توی فرستادنش یه مشکلی هست که برای سایت اوناست. 

پاییز قشنگم اومده.  هوا قشنگه. دوستش دارم.

کلاف

دیشب ِآخر شب  برگشته اسپلیتر وای فای رو کشیده که کلا دسترسی من قطع بشه، من‌نمیدونم این چه کاریه. خب بچه برو از برق بکش مودم رو. الان از صبح بلند شدم کار کنم میبینم مودم رو شناسایی نمیکنه. نت گوشی رو هات اسپات کردم میبینم اونم رو هم نمیگیره. کلا وایرلس شناسایی نمیکنه. کارام ریخته بهم. مقاله جشنواره رو ننوشتم، سفارشم مونده. کمتر از ده روز وقته که کلیات جفتش انجام بشه. میخوام پادکست م رو بفرستم برای آیتونز ولی اپل آیدی ندارم، انگار یه عالمه کلاف کاموا بهم گره خورده یکی باید بیاد دونه دونه جمع شون کنه. 

عصر اضافه میکنم: زنگ زدم نمایندگی گویا برد وایرلس ش سوخته. 

بدون شرح

حالا یک هفته میگذره و من تازه میفهمم چه اتفاقی افتاده.  این یک هفته میتونم بگم تقریبا هیچ کاری نکردم و همش تو اتاق بودم و باید بگم مرسی از مامان که هیچی  نگفت. و خیلی بهم گیر نداد. هی میخوام چیزی بنویسم اما میون راه پاک میکنم هر چی بود  رو. یه حسی دارم نمیدونم مثل چی. فقط میدونم الان یکی انگار داره قلبم رو فشار میده . 

انتخاب واحد هم کردم و ۲۴ تا تکمیل.‌ هنوز کتاب های ترم قبل دست نخورده تو کمده. عجب دانشجویی. 

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

فهمید، بالاخره فهمید من کی م. با حماقت من ورقی که تازه داشت روی خوش نشون می داد برگشت. ای کاش بلد بودم جلوی حرف های بی موقع م رو بگیرم. که شک نکنه. اما خب نمیتونستم دروغ بگم . میشد دروغ بگم اما من نخواستم‌. وجدانم نذاشت. زنگ زد کلی حرف زد. حرف زدم اما.....

سعی کرد قانع م کنه. که به درد هم نمیخوریم. که نمیخواد من رو پا بند کنه، وابسته کنه. بهم آسیب بزنه. که یه نفر دیگه این وسط هست که باید تکلیفش روشن بشه.

 نمیدونم چی کار کنم ، هنوز تو شوک م قلبم سنگینه. نفس م سنگینه. نمیدونم فقط چرا انقدر گنگ حرف میزد. نمیخواست بگه، گفتم این همه چرا تو گفتی من جواب دادم حالا یکی ش رو جواب بده. بازم یه چیزی گفت که قانع نشدم. اما خب. یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض. 

نمیدونم چرا مغز شاعرم اون لحظه کار نمیکرد. یه نفر باید این وسط آسیب می دید،  اون من بودم. هنوز اشکم در نیومده هنوز تو شوک م  و این برای من بده‌. هنوز تو شوک بودن بده.