ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم
تو را می بینم و میلم زیادت می شود هردم
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری
به در مانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
نه راهست اینکه بگذاری مرا بر راه و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی , بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم , دم می دهی تا کی
مار از من بر آوردی , نمی گویی بر آوردم
شبی دل را به تاریکی (ز )زلفت باز می جستم
رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم
از جناب حافظ
تو دوستِ خوبی هستی :)