ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سلام سلام این از قسمت 5 برو ادامه .............
اهل کشانم , اماشهر من کاشان نیست .
شهر من گم شده است .
من با تاب , من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام .
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم .
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را , وقتی از برگی می ریزد .
و صدای , سرفه ی روشنی را از پشت درخت ,
عطسه آب از هر رخنه سنگ ,
چکچک چلچله از سقف بهار .
و صدای , صاف باز و بسته شدن پنجره تنهایی .
و صدای پاک ,, پوست انداختن مبهم عشق .
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح .
من صدای قلم خواهش را می شنوم
و صدای , پای قانونی خون را در رگ ,
ضربان سحر چاه کبوتر ها ,
تپش قلب شب آدینه ,
جریان گل میخک در فکر ,
شیهه پاک حقیقت از دور .
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای , کفش ایمان را در کوچه شوق .
و صدای باران را , روی پلک تر عشق ,
روی موسیقی غمناک بلوغ ,
روی آواز انارستان ها .
وصدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب ,
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی ,
پروخالی شدن کاسه غربت از باد .
من به آغاز زمین نزدیکم .
نبض گل هارا می گیرم .
آشنا هستم , با سرنوشت تر آب , عادت سبز درخت .
رروح من در جهت تازه اشیا جاری است .
روح من کم سال است .
روح من گاهی از شوق , سرفه اش می گیرد .
روح من بی کار است :
قطره های باران را , درز آجر ها را , می شمارد .
روح من گاهی , مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد .
من ندیدم دو صنوبر را باهم دشمن .
من ندیدم بیدی , سایه اش را بفروشد به زمین .
رایگان می بخشد , نارون شاخه خود را به کلاغ .
هر کجا برگی هست , شور من می شکفد .
بوته خشخاشی , شست و شو داده مرا در سیلان بودن .
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم .
مثل یک گلدان , می دهم گوش به موسیقی روییدن .
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم .
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم .
مثل یک ساختمان بلند لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی .
خب این پایان این قسمت. خواهش می کنم نطر یادتون نره ....
شادو سلامت باشید به همراه خانوادتون انشاالله ........فعلا خدا نگهدار .